۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

درخواست کانادا برای آزادی رهبران بهائی



وزیر امور خارجه کانادا طی بیانیه‌ای خواستار «آزادی فوری» هفت رهبر بهایی زندانی در ایران شد.

به گزارش خبرگزاری فرانسه، لارنس کنون، وزیر امور خارجه کانادا در این بیانیه که روز گذشته، جمعه منتشر شده‌است برای دومین بار به بازداشت رهبران بهایی و صدور حکم زندان برای آنها اعتراض کرده‌ است.


وی با بیان اینکه این افراد ۲۸ ماه را در «شرایط سخت» زندان گوهر دشت بازداشت بوده‌اند، اتهامات وارد شده علیه آنها را «منعکس کننده تحریف آگاهانه علیه دین‌شان و خدماتی که آنها به جامعه ارائه می‌دهند» دانست.

هفت رهبر بهایی در ایران از دو سال پیش در زندان هستند و در مرداد ماه جاری هر کدام از سوی دادگاه انقلاب تهران به ۱۰ سال حبس محکوم شده‌اند.

سرویس خبری جامعه بهایی، شهریور ماه گذشته اعلام کرد که بر اساس گزارش‌های رسیده به جامعه جهانی بهائی به وکلای مدافع این هفت نفر به طور شفاهی گفته شده احکام زندان آنها به نصف کاهش یافته و از بیست سال به ده سال تغییر کرده‌ است.

وزیر امور خارجه کانادا در مرداد ماه سال جاری پس از صدور حکم بدوی ۲۰ سال زندان برای هر یک از رهبران بهایی این حکم را «غیرقابل تحمل و بسیار نگران کننده» دانسته بود.

به گفته لارنس کنون کانادا هرگونه مجازات زندان برای چنین اتهام‌هایی را «بیش از حد» می‌داند.

بهروز توکلی، وحید تیزفهم، مهوش ثابت، جمال‌الدین خانجانی، سعید رضایی، فریبا کمال‌آبادی و عفیف نعیمی هفت رهبر بهایی هستند که به «جاسوسی، اقدام علیه امنیت ملی و محاربه» متهم شده‌اند.

مهوش ثابت در تاریخ ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ در مشهد بازداشت شده‌است و شش نفر دیگر که وظیفه‌ رسیدگی به امور بهاییان در ایران را بر عهده داشتند از تاریخ ۲۵ اردیبهشت سال ۸۷ در جریان حمله‌ هم‌زمان نیروهای امنیتی به منازل‌شان در بازداشت به سر می‌برند.

وکالت این هفت نفر را هادی اسماعیل‌زاده، مهناز پراکند، عبدالفتاح سلطانی و شیرین عبادی، بر عهده دارند.

با وجود زندگی ۳۰۰ هزار بهایی در ایران، حکومت ایران آیین بهاییت را به رسمیت نمی‌شناسد.پیروان این دین در طول سال‌های گذشته با مشکلات بسیاری در ایران مواجه بوده‌اند. و مانع تحصیل بهایی‌ها در دانشگاه‌ها می‌شود.

پس از وقایع دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال گذشته نیز شمار زیادی از شهروندان بهایی از سوی نیروهای امنیتی بازداشت شدند.

برگرفته از :
http://zamaaneh.com/news/2010/12/post_15136.html

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

«معبد نور»

شروع عمليات خاک برداری بنای «معبد نور» در شيلی

۰۷ آذر ۱۳۸۹ (۲۸ نوامبر ۲۰۱۰)

سانتياگو، شيلی - عمليات خاک برداری مشرق الاذکار تازۂ بهائی در آمريکای جنوبی، که در سانتياگو پايتخت شيلی بنا خواهد شد، آغاز شده است.

کارهای ساختمانی به دنبال جستجوی طولانی برای محل اين بنا و نيز چالش های فنی بی سابقه، از جمله ابداع ماده ای کاملاً جديد برای نمای بيرونی آن، شروع شده است. محل ساخت اين بنا در تپه های پنيالولن، در مجموعه ای در شهر سانتياگو، در دامنۂ کوه های آند است.

بيت العدل اعظم در پيام مورخ ۲۶ نوامبر ۲۰۱۰ شروع عملیات خاک برداری برای ساختن مشرق الاذکار شیلی را اعلام و اظهار امیدواری می کنند که شروع ساختمان موجب تشویق و سرور بهائیان در سراسر عالم شود. در اين پيام همچنين آمده است که رسیدن به این مرحله مستلزم عبور از بسیاری موانع بوده است.

برای سيامک حريری، از دفتر معماری حريری پونتارينی در کانادا، که اين معبد را طراحی کرده، شروع اين مرحله «لحظۂ بسيار مسرت بخشی است.» او میگويد: «ما محل فوق العاده ای پيدا کرده ايم، که از همه جای سانتياگو ديده میشود. حتی اگر شما با هواپيما از نقاط ديگر جهان به اينجا بيائيد، آن را در دوردست می بينيد.»

بنای مشرق الاذکار و باغ های آب در اطراف آن که با گياهان بومی منطقه پوشيده خواهد شد ده هکتار از مجموعۂ پنجاه هکتار زمين‌های محوطه‌اش را پوشش خواهد داد. در اين مرحله عمليات خاک‌برداری -به قطر ۳۰ متر- برای پی‌ريزی بنا و تأسيسات زيرزمينی آن آغاز شده است.

معابد بهائی

مشرق‌الاذکار‌های بهائی، بناهای ويژه‌ای‌ هستند که به روی همۂ مردم باز هستند، و بازديدکننده‌ها می‌توانند در فضای آرامش‌بخش آنها به تعمق و عبادت بپردازند و -در بعضی مواقع- به آوازهائی از متن‌های مقدس اديان جهان گوش کنند. از مشخصات اصلی هر مشرق‌الاذکاری اين است که، در زمان مقتضی، به محور و مرکز معنوی مجموعه‌ای از تأسيسات و نهادهای اجتماعی، خيريه و آموزشی تبديل می‌شود که برای خدمت به مردم سرزمين‌های اطراف‌شان ايجاد خواهد شد.

بنای سانتياگو، بعد از اتمام، هشتمين مشرق‌الاذکار بهائی، و آخرين آنها در سطح قاره‌ای خواهد بود. هفت مشرق‌الاذکار ديگر در استراليا، آلمان، هند، پاناما، اوگاندا، ايالات متحده و ساموای غربی قرار دارند.

«شگرف و بديع»

فکر بنای يک مشرق‌الاذکار بهائی در شيلی در سال ۲۰۰۱ اعلام شد. محفل ملی بهائيان شيلی يک سال بعد دعوتی برای ارسال طرح‌های اوليه را منتشر کرد و متعاقباً ۱۸۵ پيشنهاد از ۸۰ کشور جهان به آن محفل ارسال شد.

در خلاصۂ طرح از معماران خواسته شده بود بنائی گنبدی شکل با ۹ ورودی، که به شکل نمادين محل استقبال از مردم اقصای زمين برای تجليل و ستايش خدا است، طراحی‌کنند.


  • منظری از محل مشرق‌الاذکار آيندۂ شيلی. شهرک‌های اطراف سانتياگو در درۂ پائين عکس ديده… »


  • عمليات خاک برداری برای شروع کار پی‌ريزی بنای مشرق‌الاذکار شيلی، که ۳۰ متر قطر آن خواهد… »


  • نمائی از داخل مشرق‌الاذکار آمريکای جنوبی در سانتياگو در يک ماکت از طرح اوليۂ آن.


  • سانتياگو، پايتخت شيلی، محل اولين مشرق‌الاذکار بهائی در آمريکای جنوبی‌ است.


  • اولين مشرق الاذکار بهائی در سال ۱۹۰۸ در عشق‌آباد ترکمنستان، که محل زندگی جمع بزرگی از… »


  • قديمی ترين مشرق‌الاذکاری که پا برجاست در ساحل درياچۂ ميشيگان در ويلمت ايلينويز در… »


  • مشرق‌الاذکار قارۂ‌آفريقا روی تپۂ کيکايا در بيرون شهر کامپالا در يوگاندا بنا شده است.… »


  • مشرق‌الاذکار سيدنی، استراليا در ۱۷ سپتامبر ۱۹۶۱ افتتاح شد. زمين اين مشرق‌الاذکار در… »


  • اولين مشرق‌الاذکار بهائی در اروپا در دامنۂ کوه‌های تونوس در آلمان در روستای لانگنهاين… »


  • مشرق‌الاذکار پاناما در شهر پاناما، روی صخرۂ بلندی در "تپۂ آوازخوان" مشرف به شهر است. اين… »


  • مشرق‌الاذکار تياپاپاتا، در نزديکی آپيا در ساموا را ماليه‌توا تانومافيلی، سلطان ساموا… »


  • مشرق‌الاذکار تماشائی دهلی نو در هند که در سال ۱۹۸۶ افتتاح شد يکی از پربيننده‌ترين… »

از ميان ۴ طرح برگزيده که به فهرست کوتاه شدۂ طرح‌ها راه يافت پيشنهاد دفتر معماری حريری پونتارينی، که در پيام اخير بيت‌العدل اعظم از آن به عنوان شگرف و بديع ياد شده، برای تکميل و توسعه‌ انتخاب شد.

اين بنا ترکيبی از نه «بال» شفاف است که از زمين برآمده و مثل اين است که بر بستری از انعکاس گل‌های زنبق در حرکت است. اين بال ها در طول روز نور خورشيد را به داخل بنا هدايت می کنند و شب‌ها از نوری که در داخل بنا روشن می‌شود شعاع‌های گرم نور را به بيرون می‌تابانند.

اجرای طرح ابتکاری اين بنا نياز به ابداع نوعی شيشۂ خاص برای سطح بيرونی آن داشت. به گفتۂ مهندس حريری «اين يک سفر تجسسی بود که ۱۸ ماه طول کشيد.» بايد ماده‌ای که بتواند در مقابل شرايط اقليمی محل و زلزله‌خيز بودن مقاوم بماند ساخته می شد.

آقای حريری می‌گويد:«ما آزمايش‌های لازم را انجام داده‌ايم، مسائل را بررسی کرده‌ايم، و افراد متخصص حاصل کار را ارزيابی کرده‌اند. همۂ مجوزها صادر شده است و حالا بهترين وقت برای شروع کارِ ساختمان است.»

جوايز و ستايش‌ها از طرح

از زمانی که طرح اين مشرق‌الاذکار رونمائی شده است در بيش از ۴۰ نشريۂ بين‌المللی از آن ستايش شده و جوايز بسياری به آن تعلق گرفته‌ است. مجلۂ Canadian Architect يکی از تقديرنامه‌های سال ۲۰۰۴ را به اين طرح داد. يکی‌ از داوران در بارۂ آن نوشت: «ترکيب يگانه‌ای از نيروهائی‌است که به نظر می‌‌رسد قرار است به نمادی جهانی‌ تبديل شود…»

در تازه‌ترين مورد، يک هيأت صد نفری داوران از سراسر جهان طرح اين مشرق‌الاذکار را مشترکاً با طرح ديگری به عنوان برندۂ گروه «بناهای ناساختۂ مدنی» در نشريۂ اخبار جهانی معماری انتخاب کردند.

آقای حريری‌گفت: «مصادف شدن دريافت اين جايزه با اين زمان که قرار است کارهای خاک‌برداری شروع شود، تقارن دلپذيری است.»


برگرفته از :
http://news.persian-bahai0.info/story/247


۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

راه دشوار بيان حقيقت !

گفت‌وگويی دوستانه با آقای مصطفی تاج‌زاده (بخش اول)



رضا فانی يزدی
رضا فانی يزدی

درست می‌گوييد اين آن نظامی نبود که مردم ايران در انقلاب ۵۷ در آرزوی تحقق آن در خيابان‌ها شعار استقلال، آزادی و مرگ بر ديکتاتوری می‌دادند، اما اين نظام محصول چند سال رياست جمهوری احمدی‌نژاد و يا فقط محصول دوران رهبری آقای خامنه‌ای نيز نيست، آن‌چه امروز شاهد آن هستيم ادامه منطقی همان نظم و قواعدی است که از همان فردای انقلاب و تحت رهبری و منويات آيت‌الله خمينی پايه‌گذاری شد

دوست گرامی آقای تاج‌زاده،

با درود و احترام به شما و آرزوی سلامتی و اميد که هر چه زودتر از زندان آزاد شده و به آغوش گرم خانواده باز گرديد. بسيار متاسفم که شما هم زندان را به‌رغم همه تلخی‌هايش‌ تجربه می کنيد.ولی صميمانه خوشحالم که فرصتی برای شما فراهم شده و شما چه خوب که از اين فرصت و امکان برای "گفت وگو" * با بازجويان در زندان و دوستان خود در خارج از زندان بهره گرفته و چنانکه انتظار می رفت با شجاعت و صراحت لهجه منحصر به فرد خود، به نکاتی اشاره می کنيد که هنوز بسياری از دوستان شما در داخل و خارج از کشور يا با سکوت و يا با هزاران اما و اگر حاضر به صحبت در آن موارد نيستند.کاش اين فرصت ها در دهه اوليه انقلاب نيز در اختيار زندانيان و هم بندان ما نيز قرار می گرفت.

جای خوشبختی است که بالاخره پس از دو دهه سکوت مرگ آور فردی چون شما که از آغاز انقلاب همراه نظام و دلبسته به آن بوده ايد گفتگويی را آغاز می کند که چه بسا اگر همه طرفهای درگير در آن تحمل و شکيبايی و انصاف و واقع بينی پيشه کنند بتواند گره از مشکل ما بگشايد و راه مودت و تفاهم ملی را برای گذار به يک نظام دمکراتيک با ارزش های انسانی و حقوق بشری هموار نموده و پايانی بر چند دهه از قتل و خونريزی و سرکوب در کشور ما باشد و اميدوار باشيم که با کشف حقايق و با بيان واقعيات و آشکار شدن تجربه های کريه و زشت سالهای گذشته از وقوع و تکرار دوباره آنها جلوگيری نموده و ديگر نه کسی جرات و اشتهای انجام دوباره آنها را داشته باشد و نه جامعه تحت هيچ شرايطی پذيرای آن دوران سياه گردد.

از آنجا که خود يکی از قربانيان خشونت و شکنجه ان سالها بوده، دو سال زير حکم اعدام و شش سال از بهترين سالهای جوانی ام را در زندان های جمهوری اسلامی ايران گذرانده ام ، ديگر افراد خانواده ام نيز زندان و شکنجه و مهاجرت اجباری و محروميت از همه مواهب زندگی را تجربه کرده اند، و نيز چندين عزيز دوست داشتنی ما در دهه اوليه انقلاب اعدام شده و جای آنها هميشه در جمع خانواده ما خالی مانده و هيچ راهی برای باز گرداندن آنها به خانواده باقی نمانده است و متاسفانه با اعدام آنها نه فقط آنها که همه خانواده برای هميشه و تا پايان عمر مجازات شده و می شنوند، مايلم اين اقدام شما را به فال نيک گرفته و اين گفتگو را دنبال کنم، شايد که همين گفتگو ها کم کم به بيداری وجدان همه ما منجر شده و شاهد روزی باشيم که ديگر در سرزمين ما کسی اعدام نشود، فرزندی بی پدر و مادر نشود و همسری بی يار و همدم نگردد و مادر و پدری پس از دربدری از زندانی به زندان ديگر به دنبال عزيز گمگشته خود به سرد خانه ها فرستاده نشوند و سر از گورستان های بی نام و نشان و يا خاوران ها و لعنت اباد ها در نياورند و بدن عزيزان خود را با سر و صورت خرد شده در زير خروار ها خاک در گور های جمعی پيدا نکنند.

همه ما بايد اميدوار باشيم و کمک کنيم که ديگر اين جنايات تکرار نشود، اما تنها راه جلوگيری از تکرار مجدد آن، بيان حقايق است، گرچه در بيان حقايق گاه محبوب ترين شخصيت های مورد علاقه ما و يا آرمان ها و ايديولوژی های مقدس ما و يا مدينه های فاضله و رويايی ما لکه دار می شوند و يا پيامبران ما شريک جنايات از کار در آمده و فرمان مرگ داده اند و يا به مقصد بهشت ما را از درون جهنمی عبور داده اند که به کل بهشت را فراموش کرده ايم و عطايش را به لقايش بخشيده ايم .

صحبت از تاريخ پر از رنج و مشقتی که خود ما نقش آفرين آن بوده ايم مسلما کار ساده ی نيست، اما چاره ای نداريم، يا بايد همان دور باطل و خشونت را تکرار کرد و يا برای توقف آن و جلوگيری از تکرار مجدد آن بايد با پذيرش مسوليت ها و نقش واقعی افراد و ايديولوژی ها و ساختار های سياسی که موجبات خشونت را فراهم نموده اند بر اين گذشته پر درد نقطه پايان گذاشت و بر اين دور کريه خشونت و جنايت غلبه يافته و متوقفش کنيم، کشور ما طی سه دهه گذشته به اندازه کافی درد کشيده و همه ما سزاوار زندگی بهتری هستيم و فرزندان ما نبايد در دور باطل خشونتی که ما آفريده ايم گرفتار آمده و باز همديگر را پاره پاره کرده و به انتقام گذشته، حال و آينده خود را آغشته به خون و جنايت کنند.

پس هدف اصلی از باز گويی جنايت گذشته نه انتقام و سرزنش، که خودداری از تکرار آن است .

پس چه بهتر که از ابتدا بپذيريم که اگر به محبوب ترين شخصيت های مورد علاقه ما و يا آرمان ها و ايديولوژی های مقدس ما و يا مدينه های فاضله و رويايی ما نقدی وارد می شود فقط و فقط به اين منظور است که اين مقدسات و روياها چه نقشی در آفرينش جنايت و سيه روزی گذشته ايفا نموده و چگونه بايد آنها را بازخوانی کرد تا که ديگر مشوق ما در خشونت و جنايت نباشند و پرده ای بر چشمان ما و ديگران در ديدن حقايق نگردند. پس چشمها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد.

هدف از کشف حقيقت
اگر به جنايات گذشته نگاه می کنيم نه هدفمان انتقام گيری از افراد و نه تلخ کردن کام امروزمان و خود آزاری و باز آفرينی رنج و شکنجه ای است که حتی باز گويی مجدد آن به همان اندازه تحملش در گذشته درد و ملال آور است، پس هدف از کشف حقيقت و محکوميت انواع جنايات و اعمال جنايت کارانه حتی اگر قرن ها پيش اتفاق افتاده باشد حداقل پيامش به امروز و فردا برای ما و اين است، که ما ديگر خواهان تکرار آن نيستيم و نسل های پس از ما اين است که ما ديگر تحت هيچ شرايطی و به هيچ دليل و بهانه ای دوباره مرتکب آن نخواهيم شد و در صدديم که همه زمينه های تکرار آن را از ميان بر داريم. اما بی توجهی به کشف حقيقت و تلاش برای توجيه جنايت حداقل خطرش اين است که باز تحت شرايط ديگری به بهانه ای جديد تکرارش می کنيم و اينکه زمينه انتقام گيری برای باز توليد خشونت باقی مانده و سايه شوم و خطر تکرار خشونت های مشابه تحت لوای خونخواهی برای آينده همچنان بر سر ما سنگينی خواهد کرد. پس تاکيد بر نقش افراد يا سازمانها و اعتقادات و ايديولوژی ها و يا ساختار هايی که در آفرينش جنايت نقش ايفا نموده اند صرفا به اين دليل است که زمينه های شکل گيری شرايط مشابه برای تکرار جنايت در آينده از ميان بر داشته شود.

اگر با گذشت بيش از نيم قرن از جنايت دوران استالين در اتحاد شوروی سابق هنوز بايد سخن گفت و ابراز تنفر نمود و اگر هنوز با بر پا کردن بنا های يادبود و موزه ها و نمايشگاه ها در سراسر جهان بايد جنايات فاشيسم و بر پايی اردوگاه های مرگ و کوره های آدم سوزی آنها را يادآوری کرد و يا جنايات ترک های جوان در جنگ اول جهانی را در قتل عام ارامنه در ترکيه در خاطره ها زنده نگاه داشت ، نه به اين دليل است که استالين و يا هيتلر و يا رهبران ترکان جوان محمد طلعت پاشا و يا اسماعيل انور پاشا را از قبر بيرون کشيده، محاکمه و تير بارانشان کنيم. هدف همه اينها اين است که از وقوع مجدد چنين فجايعی جلو بگيريم.

سه دهه اندوه
نگاه ما به خشونت ها و جنايت های سه دهه گذشته در ايران نيز، نه به منظور بيرون کشيدن مرده ها از قبر و محاکمه آنهاست، که ره به ناکجا آباد است و نه هدفش تحقير اشخاص و يا بی حرمتی به مقدسات ديگران و نه بی مقدار کردن دستاوردهای جامعه در دهه های گذشته است.که اگر چنين قصدی در کار باشد نه تنها ره به مقصود نبرده که به گمراهی ای فرو رفته که نتيجه اش فرو بردن جامعه در منجلابی است که به خشونت بيشتر و هلاکت جامعه منجر خواهد شد. اما با اينهمه بايد پذيرفت که اگر بر اين باوريم که فاجعه ای اتفاق افتاده و يا جنايتی صورت گرفته، وقوع آن جنايات در دنيای مجازی و خلاء نبوده و لزوما افراد معينی و يا قوانين و ساختار های موجود در دوران وقوع جنايت امکان وقوع و انجام آنرا فراهم آورده اند، پس تحقيق در رفتار های افراد ، دقت در قوانين موجود و ساختار های حکومتی بايد بخشی از پروژه حقيقت يابی بوده و هيچ فرد يا گروهی و يا هيچ نهاد و يا بخشی از حکومت را نمی توان از اين قائده مستثنی نمود. مطمئنن رهبران حکومتی در همه جنايت ها و فجايع دوران رهبری و صدارت خود مسوليت اصلی را داشته و بايد پاسخ گو باشند مگر اينکه جنايت از طريق گروه های خود سر و به گونه ای پنهان از نظر و خارج از کنترل آنها انجام گرفته باشد که می بايد در همان زمان تحت پی گرد قرار می گرفته است.

با اين مقدمه مايلم صحبتی را با شما در رابطه با نوشته اخيرتان تحت عنوان «پدر، مادر، ما باز هم متهميم!» در ميان بگذارم.

دو نظام؟
در ابتداء مطلبتان می گوييد که "با بازجويان درباره اصل نظام اختلاف نداشتيم و همين مسأله مشترک می‌توانست نقطه آغاز گفت‌وگوی ما ‌باشد."

از اصل کدام نظام سخن می گوييد، "نظامی که قدرتش در اعتراف‌گيری و تواب‌سازی در سلو‌ل‌های انفرادی" بوده و هنوز هم هست يا "نظامی که هر مخالفت يا حتی هر انتقادی را توطئه تلقی" می کرده و هنوز هم می کند و يا " نظامی که يکی از بديهی‌‌ترين حقوق انسان يعنی حق سفر آزاد را با ممنوع‌الخروج کردن شهروندانش نقض" می کرد و هنوز هم می کند و يا " نظامی که اگر به شخصيت، ميانگين تحصيلات و هوش زندانيان سياسی اش" در سی ساله گذشته نگاه کرده و يا بکنيم ،به اين نتيجه می رسيديم و می رسيم که "پاک‌ترين و سرآمدترين قشرهايش در زندان‌ها نمايندگی" می‌ شدند و هنوز هم می شوند و يا " نظامی که از راهپيمايی مسالمت‌آميز شهروندانش هراسان" می شد و هنوز هم می شود و يا " نظامی که راهپيمايی اعتراضی را حق شهروندان و مايه اصلاح و قوت خود" نمی دانست و هنوز هم نميداند و يا نظامی که " فعاليت احزاب سياسی" را حتی در چارچوب قانون اساسی خود نه در دوران صلح و تثبيت سيستم سياسی و نه در هيچ دوره ديگری بر نتابيده و هنوز هم بر نمی تابد و همه سران و فعالين احزاب منتقدش را يک جا دستگير کرده و روانه زندان ها کرده و هنوز هم می کند. و يا "نظامی که در آن استقلال قضايی" به معنای تسلط بر جان و مال مردم و بی‌اعتنايی به افکار عمومی بوده و هنوز هم هست و "دادگاه‌های نمايشی آن با احکام فرمايشی، دلسوزترين خادمان آيين و ميهن و مردم را محکوم و آنان را از کمترين حقوق انسانی خود محروم کرده" و دسته دسته به شکنجه گاه ها برده و به زندان های طويل المدت محکوم کرده و به احدی جواب گو نبود و اگر خانواده زندانی سوالی يا اعتراضی می کرد نه تنها کسی جواب گويش نبود که خود نيز به اسارت گرفته شده و گاه بر حسب اتفاق اعدام نيز می شد و هيچ موازين حقوقی و قانونی در صدور احکام آن وجود نداشت و متاسفانه هنوز هم ندارد و دربش بر همان پاشنه می چرخد و يا " نظامی که در آن بيشتر جوانان تحصيلکرده‌اش از دوره دبيرستان مشتاق مهاجرت به خارج از کشور" بودند و خيابان هايش گاه پوشيده از ورق پاره کتابهايی بود که بر اثر حمله و هجوم عناصر حزب الله به کتابفروشی ها و يا بساط های خيابانی به غارت رفته بود و" نمايشگاههای کتابش ياد دوران تفتيش عقايد را زنده" می کرد و هنرمندانش در تبعيد و يا در زندان و در سلول انفرادی به سر ‌برده و يا در خفا از وحشت دستگيری از نهانخانه ای به نهانخانه ديگری در رفت و آمد بودند و کمترين امکانی برای حضور و ارائه کارهای هنريشان در وطن اسلامی به انها داده نميشد.

از کدام نظام صحبت می کنيد؟

از نظامی که " در آن " «شادی» گم شده بود و رتبه‌های نخست جهانی را در توقيف نشريات و زندانی کردن روزنامه‌نگاران به دست آورده بود" و به جز چند روزنامه دولتی چون کيهان و اطلاعات و جمهوری اسلامی در دکه های روزنامه فروشی اش هيچ ورق پاره ديگری را تحمل نمی کرد و حق نشر و توزيع به احدی نمی داد و يا نظامی که اگر آنقدر محبوبيت داشتی که از انتخابت در مجلسی نمی توانستند جلو گيری کنند پيش از ورودت به پايتخت بنای فرياد می گذاشتند که اگر به مجلس بيايی قلم پايت را می شکنند (تهديد ايت الله خلخالی به زنده ياد عبدالرحمن قاسم لو و غنی بلوريان نمايندگان منتخب از شهرهای اروميه و مهاباد در اولين انتخابات مجلس خبرگان برای تدوين قانون اساسی ) .

واقعا از کدام نظام سخن می گوييد؟ که در کليات آن با بازجوی خود اتفاق نظر داشتيد؟

به نظر می رسد که نظام مورد عنايت شما همان "نظامی است که جايگزين رژيم سلطنت شده و خطوط اصلی آن توسط امام در وعده‌های ايشان در پاريس ترسيم شده است " و گويا با نظام کنونی "سازگار" نيست و مولفه های آن " با مؤلفه‌هايی که شما در ذهن داشته ايد در بسياری موارد متفاوت و گاه متضاد است " با دقت در تحليل شما می توان نتيجه گرفت که آغاز اين ناسازگاری به جز چند استثنا که شما از آن به خطا و رفتار نا صواب نام برده ايد، از شروع رياست جمهوری آقای احمدی نژاد آشکار شده که همزمان با پايان دومين دوره رياست جمهوری آقای خاتمی است و پايان همکاری شما با وزارت کشور و اخراج و ترک اصلاح طلبان از حکومت و آغاز دوران جديد که به گفته شما مشخصه اش نظامی است که " نظاميان صاحب اصلی آن شمرده ‌شوند و «ايران» را يک پادگان بزرگ ‌می ببيند که در آن «چون و چرا» معنا ندارد"، و عليرغم تمايل شما " با نظامی که مردم صاحبان اصلی آن به شمار می‌روند و پادگان‌هايش نيز مينياتوری از جامعه و به روی مطالبات شهروندانش گشوده است، چگونه می‌تواند «يکی» باشد؟ "

در مقايسه ای بين دو نظام ، مولفه های نظام مورد عنايت خود را چنين بر شمرده ايد

"نظامی که از بحث آزاد و مناظره و گفت‌وگو در رسانه‌ها تغذيه می‌کند"
"نظامی که چهره خود را در آينه انتقاد مخالفين می بيند و رفتارش را تصحيح می‌کند "
"از مشارکت و انتخاب آزاد مردم در عرصه سياست و اجتماع استقبال می‌کند"
"که شايسته‌ترين نخبگانش بر کرسی‌های پارلمانی يا مديريت اجرايی آن تکيه می‌زنند يا در جامعه مدنی از امنيت کامل بهره مندند."
"که راهپيمايی اعتراضی را حق شهروندان و مايه اصلاح و قوت خود می‌داند"
"در دهه اول انقلابش و در شرايط جنگی و وجود تروريسم، سران احزاب منتقد هرگز دستگير نمی شوند."
"که در آن قاضی مستقل از ارکان حکومت و بی‌اعتنا به فشارها و درخواست‌های نهادهای امنيتی، اطلاعاتی و نظامی و تنها بر اساس موازين حقوقی و قانونی حکم صادر می‌کند"

"اساتيد برجسته و مستقل بازنشسته يا اخراج نمی‌شوند، به دانشجويان منتقدش ستاره‌ نمی‌دهند، آنان را به صورت فله‌ای بازداشت نمی کنند، اختلاط دختران و پسران در دانشگاه مسأله مقاماتش نيست و دانشجويان رسماً تهديد نمی‌شوند که چون نمره می‌خواهند بايد خواست‌های مديريت را اجابت کنند."
"استقلال حوزه های علميه حفظ می شود،"
"دانشگاه پادگان نيست"
"خود را مسئول آرايش و پوشش مردم نمی داند و مقاماتش شب و روز بر طبل مبارزه با مفاسد اجتماعی و فرهنگی نمی کوبند"
"قانون اساسی آن سند سرکوب نيست،........ سند حقوق و آزادی‌‌های شهروندان است و اجرای اصل ۲۷ و ديگر اصول حقوق بشری آن در آزادی اجتماعات و احزاب و مطبوعات و انتخابات و نيز در ممنوعيت شکنجه و محکوميت حکم اعدام شهروندان بدون طی مراحل دادرسی عادلانه، استقلال کشور، يکپارچگی سرزمينی و منافع ملی را تأمين می کند"
"وجود کهريزک ننگ است"
"هرگز نمی‌توان هر ده سال يکبار به خوابگاه و کوی دانشگاه حمله کرد"

و بالاخره نتيجه می گيريد که "سرکوب‌ها و بگير و ببندهای فله‌ای‌ نيز نمی‌تواند برخاسته از همان اسلام و انقلابی باشد که رهبرش شعار «ميزان رأی ملت است» می‌داد و از «حق تعيين سرنوشت هر نسل به دست همان نسل» دفاع می‌کرد. در اين نظام هويت، فرهنگ و آداب و رسوم اقوام مخل وحدت ملی تلقی نمی‌شود."

هر چه فکر می کنم نمی فهمم که اين مولفه هايی را که شما بر می شماريد در کدام نظام و در کدام کشور تجربه کرده ايد و آيا اين مولفه ها بيانگر نظام آرمانی شما در آينده است و يا اينکه در ۳۰ سال گذشته کشور و مردم ما چنين نظامی را تجربه کرده اند، از مقايسه های شما اما می توان فهميد که شما به تجربه يکی دو دهه اول انقلاب عنايت نظر داريد و همه ايما و اشاره های شما به دوران حيات آيت الله خمينی است.

و در پايان همان بخش با توجه به رفتار کنونی نظام می گوييد که " اين نظامی نيست که ايرانيان در سال ۵۷ خواهان استقرار آن بودند".

درست می گوييد، شايد به قطع بتوان گفت که هيچ کدام از ايرانيان در سال ۵۷ چنين نظامی را نمی خواستند و تصورش را هم نمی کردند که نظامی که قرار است بر سر کار آيد،نظامی خواهد بود که مدعی شريعت اسلام است ، نظامی که قصاص در حوزه مجازات ها پايه قضاوت آن است و نظامی که در آن رهبری ( ولايت فقيه ) جدای از اينکه آقای خمينی ، خامنه ای و يا هر کس ديگری بر آن تکيه زده خود را جانشين پيامبر و ائمه دانسته و ادعای استمرار حکومت انبيا و معصومين را دارد و بر اساس قانون اساسی آن حاکم بر جان و مال مردم بوده و پاسخ گوی هيچ نهاد ديگری نيست و از حقوق الهی بر خوردار بوده و حکم حکومتی او نه بر نهادهای حکومتی که بر ديگر مراجع دينی نيز واجب شرعی است و بر مجلس خبرگانش هيچ قاعده و مقرراتی حکمفرما نيست و خود برای خود آيين نامه و دستور جلسه تنظيم می کنند و به هيچ نهادی پاسخ گو نيست و شورای نگهبانش مظهر رسمی و قانونی تبعيض دينی است ، نظامی که در آن بهايی ها و کمونيست ها و کشيشان کليساهای ارامنه و هر دگر انديشی قتل عام می شود و حتی سلمان رشدی در انگلستان نيز بايد از وحشت او برای نوشتن کتابی در خفا زندگی کند و برای سرش جايزه ميليون دلاری تعيين می کنند چرا که همگی آنها طبق شريعت اسلام مهدورالدم ميباشند و حکم مرتد در مورد آنها بايد اجرا گردد و مخالفينش در سراسر دنيا ترور می شوند و انيس نقاش ها را برای قتل آنها در اقصی نقاط جهان اجير و تسليح می کنند، نظامی که در آن زنان به جرم زنا محکوم به سنگسار شده اند و در ملأ عام بساط شلاق و سنگسار و قطع دست و پا بر قرار شد و در خيابان های آن با چرثقيل مردم را در مقابل چشم کودکان حلق آويز کردند، و نظامی که در همه امور زندگی مردم حق دخالت پيدا کرد از پشت بام خانه ها گرفته که آنتن و ديش تلويزيون پايين آورد تا درب ادارات آن که از ورود مردان با پيراهن آستين کوتاه جلو گرفتند و زير چادر زنها را جستجو کردند که نکند خدای نکرده جوراب کوتاه يا دامن به پا داشته باشند و در کوچه و خيابان های آن زنان و مردان و دختران و پسرانی را که در کنار هم قدم می زنند دستگير کرده به کميته ها می بردند و در اتوبوس هايش و در کلاس های درسش جدا سازی جنسيتی می کنند و به زور بر سر زنان و دختران پيچه می پيچند که نکند که خدای نکرده ايمان و شريعت مومنين به باد رود، ياد ايرج ميرزا گرامی بادکه گفت :

گفتند که واشريعتا خلق
روی زن بی نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق
می رفت که مؤمنين رسيدند

و نظامی که رهبرش حکم قتل عام دسته جمعی زندانيانی را که سالها بود با احکام دادگاه های اسلامی در زندان ها محکوميت کشيده بودند را صادر کرد.

درست می گوييد اين آن نظامی نبود که مردم ايران در انقلاب ۵۷ در آرزوی تحقق آن در خيابانها شعار استقلال ، آزادی و مرگ بر ديکتاتوری می دادند، اما اين نظام محصول چند سال رياست جمهوری احمدی نژاد و يا فقط محصول دوران رهبری آقای خامنه ای نيز نيست، آنچه امروز شاهد آن هستيم ادامه منطقی همان نظم و قواعدی است که از همان فردای انقلاب و تحت رهبری و منويات آيت الله خمينی پايه گذاری شد و در دوران خود ايشان طراحی و اجرا گرديد.

پايان بخش اول

با احترام
رضا فانی يزدی
rezafani@yahoo.com
۲۱ آذر ماه ۱۳۸۹

*توضيح اينکه تمام مطالب داخل گيومه از نوشته آقای تاج زاده بر داشته شده است
متن کامل اين نوشته را می توانيد در لينک زير ملاحظه کنيد
http://www.kaleme.com/1389/03/24/klm-22713

برگرفته از :
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/12/114770.php

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

نامه سرگشاده جامعه جهانی بهائی به ریاست قوه قضائیه ایران


آيت ‌الله محمّد‌صادق لاريجانی
رياست محترم قوّۀ قضائيّه جمهوری اسلامی ایران

جناب آیت‌ الله لاریجانی،
بدون شک آن مقام محترم از محاکمه و نتیجۀ استینافِ خانم‌ها فریبا کمال‌آبادی و مهوش ثابت و آقایان بهروز توکّلی، وحید تیزفهم، جمال‌الدّین خانجانی، سعید رضائی و عفیف نعیمی — هفت نفری که تا قبل از بازداشت‌، عضو هیئت یاران و مسئول تمشیت امور روحانی و اجتماعی جامعۀ بهائی ایران بودند — مستحضرید.
زندگی این هفت نفر نمونه‌ای از زندگی نه فقط بهائیان بلکه زنان و مردان شریف و نجیب ایرانی از هر صنف و طبقه است. آنها فرزندان راستین این مرز و بوم هستند که کوشیده‌اند ایّام حیات‌شان را صرف خدمت به سرزمین خود نمایند. زادگاه‌شان در سراسر خاک پاک ایران‌زمین، از پایتخت کشور گرفته تا اردستان، مشهد، ارومیه، سنگسر، آبادان و یزد و سنّ‌شان بین سی و هفت تا هفتاد و هفت سال است. بعضی از آنان پدران و مادرانی سال‌خورده دارند و همگی صاحب فرزندانی در سنین مختلف می‌باشند که کوچک‌ترین آنها در هنگام بازداشت پدر فقط نه‌ساله بود. کار و حرفۀ آنان شامل مشاغل متنوّع و مفیدی است مانند روان‌شناس تربیتی، مدیر مدرسه، مددکار اجتماعی، عینک‌ساز، مؤسّس اوّلین کارخانۀ اتوماتیک آجرسازی در ایران، مهندس کشاورزی، و مدیر کارخانۀ نسّاجی. همۀ آنها در عین اشتغال به کسب و توجّه به وظایف خانوادگی روزمرّه، خدمات داوطلبانۀ ارزنده‌ای به مردم سرزمین خود نموده‌اند از جمله پیشبرد تساوی حقوق زن و مرد، ترویج سواد‌آموزی در بین اهالی ایران و فراهم ساختن امکانات آموزش برای هزاران جوان بهائی که از زمان انقلاب اسلامی تا به حال از حقّ تحصیلات عالیه در دانشگاه‌ها و مؤسّسات آموزش عالی کشور محروم بوده‌اند.
از آنجایی که به درستکاری خود اطمینان داشتند و کوچک‌ترین دلیل و مدرکی هم در اثبات اتّهامات وارده بر ایشان وجود ندارد، امید این مظلومان آن بود که روند قضایی ایران آنان را تبرئه نماید. امّا متأسّفانه این امید تا به حال تحقّق نیافته و با آنان به روشی ظالمانه و مغایر موازین قانون و معیارهای عدل و انصاف رفتار شده است. به شهادت تاریخ، هر گاه شهروندان بی‌گناه به دادگاه‌های نمایشی کشیده ‌شوند در حقیقت نظام قضایی و کارگزاران قانونی مربوطه هستند که در پیشگاه وجدان مردم محاکمه می‌شوند. پروندۀ این هفت نفر که از ابتدا انظار جهانیان اعمّ از ایرانی و غیر ایرانی را با شگفتی روزافزون به خود جلب نموده، در هر مرحله از مراحل با چنان ‌قانون‌شکنی‌های فاحشی همراه بوده که عدالت‌خواهی دست‌گاهی را که مدّعی حراست ارزش‌های اسلامی می‌باشد زیر سؤال برده است.
بی‌عدالتی آشکار در صدور حکم ده سال زندان برای این شهروندان مطیع و قانون‌مدار، ما را بر آن داشت تا در مقام نمایندگان یک‌صد و هشتاد و شش جامعۀ ملّی بهائی در سازمان ملل متّحد از شما تقاضا کنیم که به جبران این قصور خطیر بپردازید و عدالتی را که از آن محروم گشته‌اند در حقّ آنان مجری دارید. این تقاضا تنها از جانب هم‌کیشان آنها در سراسر عالم نیست بلکه سازمان ملل متّحد، دولت‌ها، نمایندگان پارلمان‌های جهان، مؤسّسات و جوامع مدنی، افراد خیّر و انسان‌دوست و متفکّرین اجتماعی نیز با ما هم‌رأی و هم‌صدا هستند و آزادی فوری آن مظلومان را خواهانند.
ماٴمورین وزارت اطّلاعات جمهوری اسلامی با توسّل به شیوه‌های ناشایسته‌‌ای که حتّی با قوانین فعلی ایران نیز مغایر است — از قبیل بازداشت‌ غیر قانونی، محروم نمودن بازداشت شدگان از دسترسی قانونی به وکیل و هم‌چنین بازجویی و رفتار دور از موازین رایج مدنی به ‌منظور مجبور کردن متّهمین به اعترافات بی‌اساس — نهایت سعی را به عمل آوردند که جرمی برای آنان بتراشند. با وجود این، دادستان سرانجام نتوانست سند معتبری بر اثبات ادّعای خود بیابد. در عوض آنچه بر ملا شد نقشه‌های شوم بعضی از مسئولین و انگیزه‌های غیر انسانی و رفتار ظالمانۀ بازجویان بود. آنچه بر همگان نمودار گشت آمادگی اولیای امور برای پایمال نمودن همان موازین عدالتی است که به نیابت از طرف ملّت ایران به حفظ و رعایت آن موظّفند.
نفس محاکمه آنچنان از اصل بی‌طرفی که لازمۀ آیین دادرسی است عاری بود که در واقع محکمه به مَضحکه بدل گشت. متّهمین با اطمینان کامل به بی‌گناهی خود و با اعتقاد محکم به برکناری از هر گونه پنهان‌کاری تقاضای محاکمۀ علنی کرده بودند. پرسش هر شخص کنجکاو این است که چرا قضات، دادگاه را "آزاد و علنی" اعلان نمودند ولی تقاضای ناظران علاقه‌مند از جمله هیئت‌های دیپلماتیک پذیرفته نشد؟ دلیل سخت‌گیری برای شرکت نزدیکان متّهمین در جلسات دادگاه چه بود؟ چرا خبرنگاران از ورود به جلسات دادگاه منع گردیدند امّا فیلم‌برداران دولتی فعّالانه حضور داشتند؟ دلیل حضور رعب‌آمیز ماٴمورین وزارت اطّلاعات در جلسات دادگاه چه بود؟ بر چه اساسی اجازه داده شد که دیانت متّهمین در راٴی صادره از طرف قضات، "فرقۀ ضالّه" ذکر شود؟ آیا نفس این عمل نشانۀ روشنی بر این نیست که دادگاه اصل بی‌طرفی را رعایت نکرده است؟ تنها نتیجه‌گیری ممکن این است که مسئولین امور متاٴسّفانه تحت تاٴثیر تعصّبات کور مذهبی و نفرت نسبت به جامعۀ بهائی و عقاید بهائیان عمل نموده‌اند. چگونه می‌توان بر اساس ظلم و انکار سیستماتیک حقوق اساسی گروهی از مردم، جامعه‌ای بر اساس عدالت بنا نمود؟ ملاحظه فرمایید که رفتار دولت ایران با شهروندان خود تا چه حدّ با ادّعاها و اظهارات دولت‌مردان آن کشور در میادین بین‌المللی مغایر است.
دادگاه استیناف طبق حکم مورّخ 21 شهریور 1389 رأی مربوط به جرایم جاسوسی، هم‌دستی با دولت اسرائیل و دادن اسناد سرّی به اتباع خارجی به منظور به خطر انداختن امنیّت ملّی را رد کرد. دادگاه بدوی نیز متّهمین را از جرم خدشه‌دار کردن نام جمهوری اسلامی ایران در صحنۀ بین‌المللی و از مفسد فی الارض بودن تبرئه کرده بود. بدین ترتیب آنچه از محتویات پرونده باقی ‌مانده بود فعّالیّت‌های این هفت نفر در زمینۀ تمشیت امور روحانی و اجتماعی جامعۀ بهائی ایران بود. ولی قضات محترم که خالی بودن پرونده از هر نوع اتّهام واقعی علیه مصالح ایران و ایرانیان را به چشم یقین مشاهده کرده بودند تحت فشار مسئولین مجبور به صدور حکمی شدید برای این بی‌گناهان بودند. بنا بر این با زمینه‌سازی، در واقع معتقدات مذهبی و خدمات این نفوس به جامعۀ بهائی را — خدمات بی‌شائبه‌ای که موجب امتنان هم‌وطنان بهائی آنان بود — واژگون جلوه‌گر ساخته و غیر قانونی قلم‌داد کرده، آنان را صرفاً به علّت بهائی بودن به ده سال زندان محکوم نمودند و اعتراض شدید نه تنها متّهمین و اعضای خانواده‌های آنها و جامعۀ جهانی بهائی، بلکه دیگر طرف‌داران عدالت در ایران و سراسر جهان را موجب شدند.
متّهم نمودن نمایندگان جامعۀ بهائی به انجام اقدامات غیر قانونی، در حالی که مساعی‌شان در راه ادارۀ امور جامعه در طیّ بیست سال گذشته با اطّلاع کامل مسئولین دولت جمهوری اسلامی انجام می‌گرفته، امری کاملاً بی‌اساس، دور از انصاف و غیر قابل توجیه است. جامعۀ جهانی بهائی در نامۀ سرگشادۀ مورّخ 14 اسفند 1387 خود به دادستان کلّ جمهوری اسلامی، بطلان این اتّهام را به تفصیل بیان داشته است و اکنون توجّه حضرت عالی را به آن نامه جلب می‌نماییم. مطالعۀ بی‌غرضانه و بی‌طرفانۀ آن روشن می‌سازد که هیچ دلیل موجّهی وجود ندارد که بر اساس آن جمهوری اسلامی بتواند بهائیان ایران، از جمله این هفت نفر، را خطری برای نظم عمومی و منافع جمعی آن سرزمین بداند.
در اثبات اتّهام مربوط به اقدام علیه امنیّت ملّی و مشارکت این هفت نفر در اعمال خراب‌کارانه و یا این ادّعا که آنها به جریان‌سازی علیه رژیم اشتغال داشته‌اند کوچک‌ترین مدرکی وجود ندارد و البتّه متّهمین نیز آن را مؤکّداً رد نموده‌اند. ذکر این اتّهامات با سابقۀ درخشان بهائیان ایران و جهان که خدمت به وطن و نوع انسان را جزئی جدایی‌ناپذیر از تعهّدات اخلاقی خود می‌دانند ابداً موافق و سازگار نیست و هم‌چنین با این تعلیم بهائی که "در مملکت هر دولتی ساکن شوند باید به امانت و صدق و صفا با آن دولت رفتار نمایند" توافق ندارد. این نحوۀ دادرسی و این اتّهامات نشانۀ تجاوز به حریم وجدان و آزادی عقیدۀ شهروندان ایران می‌باشد و کاملاً مخالف اصل چهاردهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران است که می‌گوید: "به حکم آیه شریفه "لا ینهاکم الله عن الذّین لم یقاتلوکم فی الدّین و لم‏ یخرجوکم‏ من دیارکم‏ ان تبرّوهم و تقسطوا الیهم انّ‏ّ الله یحبّ المقسطین" دولت جمهوری اسلامی ایران و مسلمانان موظّفند نسبت به افراد غیر مسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامی عمل نمایند و حقوق انسانی آنان را رعایت کنند...."
این هفت نفر که هر نوع نقض حقوق بنیادین بشری و هتک حرمت انسانی را تحمّل نموده‌اند اکنون سال سوّم است که در بند به سر می‌برند و مسجونیّت‌شان هنوز هم در کمال گستاخی بازداشت "موقّت" نامیده می‌شود. مشاهدۀ همّت بلند، خوی خوش و کردار نیک‌شان در تضادّ با رفتار خشن سرکوب‌گران‌ و در قبال همۀ سختی‌هایی که تحمّل کرده‌اند، گواه دیگری بر سعۀ صدر و خلوص نیّت آنان است و مردم شریف ایران حال بر آن شهادت می‌دهند. اخبار واصله حاکی از آن است که هم‌بندان‌شان رفتار و کردار آنان را تحسین و تمجید می‌کنند و در آنها نور امید و منبع تسلّی و آرامش می‌بینند، از حکمت‌شان کسب توان و نیرو می‌نمایند و آنان را نماد پاک‌دلی و آزادگی که از ویژگی‌های مردم ایران است می‌شمرند.
حضرت آیت الله، کوشش در جهت سرکوبی این صفات اخلاقی و خصایص روحانی چه دردی را درمان می‌کند و این ظلم و ستم نشانۀ تمسّک به کدام یک از اصول متعالی است که حضرت محمّد (ص) ترویج آن را از فرایض دین مبین اسلام می‌شمرند؟ زندان گوهردشت بدون شک افراد بی‌گناه دیگری به غیر از این هفت نفر را در بر دارد. چرا اجازه می‌دهید که یک انسان مجبور به تحمّل محیط کثیف، متعفّن، مملوّ از حشرات و آلوده به امراض و فاقد تسهیلات کافی برای نظافت و بهداشت آن زندان باشد؟ این چنین محیط خشن و موهنی حتّی درخور خطرناک‌ترین مجرمین نیست. آیا در نظر دولت ایران تحمیل چنین شرایطی بر شهروندان خود با رحمت و عدالت اسلامی توافق دارد؟ چرا به احتیاجات شدید بهداشتی و درمانی زندانیان توجّهی نمی‌شود؟ اگر لطمۀ جدیدی به سلامت این هفت نفر وارد شود چه کسی مسئولیّت آن را بر عهده خواهد داشت؟ چرا این معصومان به غذای مناسب دسترسی کافی ندارند و سلّول‌شان آنقدر تنگ است که نه تنها خواب برایشان دشوار گشته بلکه قادر نیستند به آسانی به ادای نماز و دیگر عبادات روزانۀ خود بپردازند؟ چرا قوّۀ قضائیّه بی‌رحمانه آنان را حتّی از حقّ استفاده از مرخّصی اضطراری محروم کرده است؟ آیا این تضییقات هدفی به جز تضعیف روحیّۀ این هفت نفر و دیگر بهائیان ایران دارد؟ ملاحظه فرمایید که چگونه بهائیان ایران پیوسته مجبورند از رسانه‌های وابسته به دولت خود نسبت به عقاید خویش توهینات ناروا بشنوند و شاهد تحریف و تخدیش تاریخ دین‌شان باشند، تحریکات گوناگونی را که با پشتیبانی بعضی از مسئولین امور در کوچه و بازار و از فراز منابر برای ایجاد نفرت نسبت به آنان انجام می‌شود تحمّل نمایند، به زندان غیر قانونی تن در دهند، محرومیّت از تحصیلات عالی و محدودیّت در امرار معاش را بپذیرند، در مدارس دولتی فحش و ناسزا بشنوند، املاک‌شان ویران شود و قبرستان‌هایشان با پشتیبانی ماٴمورین زیر و رو گردد. دست‌آورد این خطّ مشی تا به حال چه بوده است؟ تضییقات شدیدۀ وارده بر بهائیان در چند دهۀ اخیر آنان را در نظر مردم ایران سرمشق پای‌بندی به اصول معنوی و مظهر مقاومت سازنده در برابر ظلم‌ ساخته و هم‌چنین موجب افزایش چشم‌گیر علاقۀ مردم ایران‌زمین به آشنایی با حقایق آیین بهائی شده است.
در دی‌ ماه‌ 1388، بیت العدل اعظم، مرجع عالی بهائیان جهان، در پیامی خطاب به بهائیان ایران به این مسئله اشاره نمودند که هر گاه صاحبان قدرت با دسیسه‌بازی بر علیه شهروندان بی‌گناه عمل نمایند، در نهایت موجب بی‌اعتباری خود می‌شوند. جامعۀ جهانی بهائی نیز در نامۀ مورّخ 14 اسفند 1387 خطاب به دادستان کلّ جمهوری اسلامی ایران اظهار داشت که تصمیمات سیستم قضایی ایران در مورد بهائیان پیامدهایی فراتر از جامعۀ بهائی آن کشور دارد و به مسئلۀ آزادی وجدانِ همۀ افراد ملّت تعمیم می‌یابد. امید از ذکر این مطالب آن بود که قضات محترم دادگاه به خاطر حفظ احترام این مرز و بوم، در قضاوت جانب عدالت گیرند.
بهائیان در کشور شما "دیگران" نیستند بلکه جزئی جدایی‌ناپذیر از ملّت ایران هستند. بی‌عدالتی‌های وارده بر آنان بازتابی از مظالم دهشتناکی است که ملّت ایران را از هر طرف احاطه نموده است. رعایت حقوق بهائیان اکنون می‌تواند نمایان‌گر آمادگی شما برای رعایت حقوق همۀ شهروندان باشد. جبران بی‌عدالتی‌های وارده بر بهائیان پرتو امیدی در قلوب همگان نسبت به تعهّد شما به گسترش عدالت به کلّیّۀ ساکنان آن سرزمین خواهد دمید. بنا بر این درخواست ما از طرف این هفت نفر در حقیقت درخواستی برای رعایت حقوق تمام ایرانیان است.
با قلبی مملوّ از عشق به کشور مقدّس ایران و با آرزوی شکوه و عظمت آن سرزمین، از آن جناب در مقام ریاست قوّۀ قضائیّه تقاضا می‌کنیم که اعضای سابق هیئت یاران را آزاد نمایید و دیگر بهائیانی را نیز که در سراسر کشور در بندند — از جمله خانم‌ها هاله روحی و رها ثابت و آقای ساسان تقوا، سه جوان بهائی که صرفاً به جرم کمک‌های انسان‌دوستانه در جهت سوادآموزی به کودکان مناطق فقرزده، اکنون چهارمین سال مسجونیّت خود را در شیراز می‌گذرانند — آزاد کنید. حقوق کامل شهروندی تمام بهائیان را محترم شمرید تا بتوانند آرزوی قلبی خود را برای خدمت در راه پیشبرد وطن عزیزشان دوش به دوش هم‌میهنان خویش تحقّق بخشند. این حقّ و این آزادی در اصل همان است که شما به درستی برای مسلمانانی که به صورت اقلّیّت در سایر کشورها به سر می‌برند طلب می‌نمایید. بهائیان نیز درخواستی بیش از این از شما ندارند.
با احترام،
جامعۀ بین‌المللی بهائی
سفیر محترم جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل متّحد رونوشت:

برگرفته از :
http://hra-news.org/685/1389-01-27-05-24-07/5550-1.html

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

ما انسانیم نه جاسوس !

جمشید چالنگی :

نمایش ما جاسوس نیستیم از منصور تأیید

درباره «ما جاسوس نیستیم»

روایتی نمایشی از آنچه بر ایرانیان بهایی رفته و می رود

نویسنده، کارگردان و بازیگر: منصور تأیید

مدیر صحنه: افسانه تأیید

محل اجرا: سالن تئاتر دبیرستان مارشال (مک لین- ویرجینا)

با همکاری بنیاد فرهنگی همزبان

وقتی از منصور تأیید پرسیدم مدت نمایش اش چقدر است و شنیدم حدود دو ساعت، بی‌رودربایستی تر از پیش پرسیدم، فکر می‌کنی بتوانی دو ساعت تماشاگر را نگهداری؟ پاسخ اش قاطعانه بود: مطمئنم !

باور نکردم.

به تماشای نمایش که رفتم، از همان ده دوازده دقیقه اول دیدم مایه دو ساعت را دارد اما باز مردد بودم ولی اتفاقی که به مرور روبروی من و تماشاگران دیگر در حال روی دادن بود، در حد امکان، شاهکاری شد مدیون هوشمندی آقای تأیید و نیز شناختی که از صحنه، نمایش در کلیت آن به ویژه نوع کلام لازم در تئاتر دارد.

اینها و امتیازات دیگر او همچون بازی بی‌تکلف اش، اینکه به تماشاگر امکان می‌دهد که خود را شنونده روایتی بی‌اغراق و ساده از زندگی انسانی بر صحنه و میلیون ها انسان دیگر بیابد، زمان را به سرعت سپری ساخت. حاصل، نمایش تک نفره دلنشینی شد در عین حال غم‌انگیز.

می‌دانم که دو صفت متضاد است، دلنشین و غم‌انگیز. اما یادمان نرود هنر در هر شکل خود و بازتاب هرچه که باشد به اعتبار ذات خود بر دل ما اثرگذار است، حتا همان زمان نیز که اشکی بر چشم مان می‌نشاند.

منصور تأیید از بابت تکنیک یا فن تئاتر کار ساده و در عین حال پیچیده‌ای انجام داده اینکه، کمدی را وسیله بیان حقایقی تراژیک ساخته است. در آمیختن این‌دو با هم و پیش بردن بدون ملال آن بر صحنه، هنر اوست.

منصور تأیید از همان آغاز، آشکارا می‌گوید قصد تبلیغ دارد، درباره دین خود ، دیانت بهائی.

بنابراین از همان آغاز با تماشاگر روراست است و همین باعث جلب اعتماد تماشاگر می‌شود. او، اما از این اعتماد سوء‌استفاده نمی‌کند بلکه تنها بر آن است که توجه تماشاگر را به آنچه می‌گوید جلب کند و این توجه را تا به آخر حفظ کند. او قضاوت نمی‌کند. فقط راوی است و آنچه را بر او گذشته و بر دیگرانی که او دیده است، روایت می‌کند. قضاوت را به تماشاگر وا می‌گذارد.

این امتیازی دیگر است برای منصور تأیید چرا که بیشتر نمایش‌های ایرانی که دستمایه‌ای سیاسی دارند یا اجتماعی- سیاسی، از همان نیمه نخست خود در ورطه قضاوت می‌افتند و همین می‌شود که کلامشان از کلام نمایشی فاصله می‌گیرد و شعار می‌شود.

«ما جاسوس نیستیم» اینگونه نیست. اصلا هم قصد ندارد مثلاً بگوید، بهائیان بهترین انسان های جهانند یا دیانت بهائی هم بهترین دین تاریخ.

تنها، حجاب موجود میان ما و هموطنان بهائی مان را کنار می‌زند. دست مان را می‌گیرد و به خانه کودکی‌اش می‌برد. خاطرات شیرینی شب عید را که همه ما داریم و شمایل مقدسی بر دیوار و در این روایت شمایل بهاء‌الله (؟) . غُر زدنهای پنهان از درس دینی و اخم و تخم معلم مربوطه. اینها همه خاطراتی مشترک است. اما با این همه کمتر امکان یافته بودیم بدانیم در خانه همکلاسی بهائی‌مان چه می‌گذرد. پیش از آنکه خود بدانیم به ما گفته بودند، آخوند شیعه بر منبر یا معلم فقه‌مان در مدرسه، که بهائیان در خانه‌هاشان هرچه می‌کنند بی‌ناموسی است. این است که کمتر کنجاو می‌شدیم تا خودمان بدانیم. این پرسش هم همیشه برایمان پاسخی منفی داشت که مگر آخوند یا معلم فقه دروغ می‌گوید؟

و دیدیم که دروغ می گفتند. دروغی به بزرگی «شکوهمندی» انقلاب اسلامی.

«ما جاسوس نیستیم» خیلی دوستانه دست ما را می‌گیرد و از خانه کودکی منصور تأیید حرکت مان می‌دهد و می‌بردمان تا گلوله باران بهائیان به فرمان فقیه.

طنز منصور تأیید ضرب آهنگی موزون دارد. خنده و غم را از پی هم می‌آورد همچنان‌ که در زندگی نیز چنین است. نه غم پایدار است و نه شادی. در پی هم و گاه با هم پدیدار می‌شوند و سپس ناپدید.

منصور تأیید، راوی همین روال است. روال آنچه بر مردمانی در سرزمینی به‌ نام ایران گذشت، همچنان می‌گذرد و اگر انسان و آزادگی‌اش را محترم نداریم، همچنان نیز خواهد گذشت.

او نام نمایش، «ما جاسوس نیستیم»، را در واکنش به اتهام روزمره فقیه علیه بهائیان برگزیده است.

ساده و روشن می‌گوید، ما جاسوس نیستیم، انسانیم، بهائی هستیم، مانند همه انسان های دیگر که حق دارند پیرو هر دین دیگری باشند .

«ما جاسوس نیستیم» با همیاری «بنیاد فرهنگی همزبان» در ویرجینیا به صحنه آمد. بنیادی که خدمات فرهنگی بسیاری در این سوی عالم عرضه کرده است. پزشک حاذق ایرانی، دکتر کاویان میلانی مدیریت این بنیاد را دارد. این نمایش در هفته‌های آینده در چندین ایالت دیگر آمریکا نیز به صحنه خواهد رفت.

بخش هایی از نمایش «ما جاسوس نیستیم» را می توانید در اینجا ببینید.

www.wearenotspies.com

www.hamzaban.org

: برگرفته

http://www.kayhanpublishing.uk.com/Pages/archive/weekly/1334/Chalangi_1334.htm

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

يورگن هابرماس ، فيلسوف يا فيلسوفنما ! ؟

پاسخ آرامش دوستدار به نامه‌ی يورگن هابرماس

همکار محترم آقای هابرماس،
از اينکه نامه‌ی مرا به سرعت پاسخ داديد و متن انگليسی سخنرانی‌تان را در جوف فرستاديد تشکر می‌کنم. طبعا به نامه‌ی شما زودتر پاسخ می‌دادم، اگر دو هفته‌ای در مسافرت نبودم.
غرض از نوشتن سطور زير اين است که با توجه به مفاد پاسخ شما، سبب نوشتن نامه‌ی پيشين را اندکی روشن‌تر کنم و توضيحاتی چند درباره‌ی برخی نکات در اينجا بيفزايم. در اين باره کاملا با شما هم‌نظرم که اختلاف نظری چنين شديد، چيزی که هشت سال پس از سفر شما به تهران اکنون در پی نامه‌ی من به شما ميان ما بروز کرده، در مکاتبه‌ای کوتاه قابل بررسی نيست. به هيچ وجه چنين تصور و قصدی هم نداشتم. هر چند سخنرانی شما در نيويورک انگيزه‌ی من در نوشتن آن نامه بوده ـ انگيزه‌ای که شما آن را در پاسخ‌تان «نامناسب» خوانده‌ايد ـ و موجب شده گزارش‌های سفرتان از تهران را به ميان بکشم. اين اقدام را من به دو سبب موجه می‌دانم و بايد بدانم. يکی آنکه در ايران هيچ چيز با وجود «انتلکتوئل‌هايش» تغيير نکرده، اگر وضع وخيم‌تر نشده باشد. و ديگر آنکه شما با پاسخ‌تان مفاد گزارش‌های هشت سال پيش‌تان را همچنان تاييد کرده‌ايد. اين معنا در تاکيد شما بر «اختلاف نظر» ميان ما مستتر است. در گذشت اين ايام «معنويات» ما، بدون کمترين دغدغه‌ای از آنچه در پيرامون‌اش می‌گذرد، همچنان در گهواره‌ی وجود ذيجودش غنوده است. نمايندگان اين «معنويات»، همان‌هايی که شما در تهران با آنان آشنا شده و آن‌ها را در آلمان معرفی کرده بوديد، منويات تکراری‌شان را همچنان می‌گويند و می‌نويسند. آيا می‌دانيد که ميان اين نخبگان و قهرمانان اصلاح‌طلب که شما آنان را «همکاران فلسفی» می‌ناميد، حتا يک نفر در خارج ايران نيز تا کنون اشاره نکرده که بهائيان را به دانشگاه راه نمی‌دهند؟
ميان آنان طبعا معدودی نيز هستند که به جد می‌کوشند برای مصارف بومی از غرب علوم انسانی وارد کنند. اما اشتباه آنان اين است که گمان می‌کنند با اين دستاوردها می‌شود مسائل ما را شناخت و راه حل برای آن‌ها يافت. متوجه نيستند که بويژه علوم انسانی از خلال و بر اساس کليتی فرهنگی از ساختار اجتماعی، سياسی، تاريخی و نيز اقتصادی ـ فنی غرب پديد آمده‌اند و ناگزير فقط بر مناسبات پيچيده‌ی آن‌ها قابل انطباق‌اند. در واقع اينان «حضور جهانی غرب» را حمل بر «کاربرد جهانی آن» می‌کنند.
آنچه ما بايد از غرب بياموزيم اين است که از طريق شناختن متد از يکسو و تمرين و ممارست از ديگرسو به گونه‌ای بپرسيم و بينديشيم که در پس اين فعاليت ذهنی، «مراجع زمينی و عوالم فرازمينی» ديگر پنهان نباشند و نمانند. از اين طريق ما خواهيم توانست، مانند يک جراح، فرهنگ‌مان را که تا کنون برای خود ما ناشناخته مانده، در ژرفا و پهنا از درون به برون بشکافيم و در آن بنگريم. برای تحقق اين امر ناگزيريم آموزه‌ها و تئوری‌های غربی را تا آنجا که ميسر است بفهميم و آن‌ها را از آن خود سازيم. اما به سببی که در بالا گفته شد از به کاربردن ابزاری آن‌ها برای رسيدن به هدف خود آگاهانه بپرهيزيم. اين را من برای زمانی بسيار دراز مهم‌ترين وظيفه‌ی خودمان می‌دانم، وظيفه‌ای که با پشتکاری خستگی‌ناپذير بايد در انجام‌اش بکوشيم.
همدلی شما با من به گونه‌ای که در پاسخ‌تان آمده عاری از محتواست، زيرا دو عامل آن را مخدوش می‌سازند. يک عامل آن است که خواسته‌ايد در پس روال من «تلخکامی ناشی از سرنوشت يک مهاجر» را کشف کنيد، چيزی که همدلی شما را نسبت به من برانگيخته. عامل ديگر آن است که به من، قطعا ناخواسته، تهمت زده‌ايد که حسرت وضع «همکاران تهران» را می‌خورم که بر خلاف من «با موضع‌ها و اميدهای سياسی ديگر در کشور مانده‌اند»! بدينگونه شما واقعياتی را که من در رويارويی آشتی‌ناپذيرم بيان و توضيح کرده‌ام، امری شخصی جلوه داده‌ايد. حقيقت آن است که من، بی‌آنکه نسبت به کشورم بی‌تفاوت باشم يا بخواهم خود را بی‌تفاوت نشان دهم، نه مهاجر هستم، چون در جمع خانواده‌ام و با ميل در آلمان زندگی می‌کنم، و نه قربانی سرنوشت شده‌ام. آيا بايد من را مهاجر تلخکام و قربانی سرنوشت شمرد، چون بر خلاف «همکاران انتلکتوئل‌ام» کشورم را ترک کرده‌ام و آن‌ها را در بروز و گسترش فاجعه‌ی اسلامی مجرم و شريک می‌دانم، به تعليم جهل و قلب و جعل واقعيات متهم می‌کنم، از آنان رويگردانم و می‌کوشم فعاليت‌های «معنوی» آن‌ها را برملأ سازم؟ آنچه اين «همکاران» می‌گويند و می‌نويسند از دور هم به حد نصاب لازم برای بررسی و برآورد نمی‌رسد. حتا دنبال کردن منظور و پی‌بردن به مقصود آن‌ها به سبب پرگويی و مغشوش‌نويسی ميسر نيست. در ماجرای «منازعه‌ی تاريخ‌شناسان»* نقد شما به اين سبب ميسر گشته که مساله‌ی مورد منازعه حد نصاب لازم برای بررسی را تمام و کمال داشته است. به همين جهت شما توانسته‌ايد ارنست نولته را نقد کنيد. اما معنايش اين نيست که شما نسبت به او سمپاتی داشته‌ايد، گر چه «جرم» او از حد يک تز تجاوز نمی‌کرد! می‌شود از من در مورد «همکاران انتلکتوئل‌ام» انتظار عکس آن را داشت؟
من نه می‌خواستم و نه می‌توانستم با نامه‌ام موضع خود را به شما بقبولانم. قصد من فقط اين بود که شما را با وجهی ديگر از حقيقت آشنا سازم. و اينطور که به نظر می‌رسد در اين کار کامياب نبوده‌ام. با وجود اين به شما اطمينان می‌دهم که از واکنش شما تعجب نکرده‌ام. همين که توانستم چند کلمه‌ای با شما درباره‌ی برخی از مسائل کشورم گفت‌وگو کنم، برای من کافی‌ست. از اينکه وقت خود را صرف خواندن نامه‌ی بلند من کرديد موکدا سپاسگزارم.
با سلام دوستانه
آرامش دوستدارکلن، ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۰
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* توضيحی درباره‌ی «منازعه‌ی تاريخ‌شناسان» برای خواننده‌ی فارسی‌زبان: در سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰ چند تن از تاريخ‌شناسان آلمانی اين مساله را مطرح می‌کنند که آيا کشتار يهوديان در رژيم نازی واقعه‌ای منحصر به‌فرد بوده، يا نوعا همانندهای پيشين تاريخی داشته است. در اين زمينه اشاره می‌شود به نمونه‌هايی چون کشتار رومانف‌ها، کشتار دهقانان به سبب قيامشان در سال ۱۹۲۱ و موارد ديگر در روسيه‌‌ی شوروی. در راس اين تاريخ‌شناسان ارنست نولته به سبب تزش در اين باره مورد انتقاد يورگن هابرماس قرار می‌گيرد. تز نولته اين بوده که فرق اصلی ميان جنايات نازی‌ها و جنايات بلشويک‌ها، در سازمانی‌کردن جنايت و وسيله‌ی اعمال آن توسط نازی‌ها بوده است.
برگرفته از :

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

تبرئه برای تمام فصول !

حسین کاشانی

صدور حکم بيست سال زندان در دادگاه بدوی و ده سال زندان در دادگاه تجديد نظر برای هفت نفر از مديران پيشين جامعه بهائيان ايران ، انعکاس وسيعی در بين گروههای مختلف مردم جهان يافته است . اين حکم ، علی رغم نا عادلانه بودن آن ، موفقيتی بزرگ برای جامعه بهائی ايران و آغازگر مرحله ای جديد در تاريخ تطور اين آئين در موطن خود می باشد.
اگر از زاويه خوشبينی به اين حکم نگاه کنيم ، و نيمه پر ليوان را ببينيم ، ملاحظه می کنيم که صدور اين حکم در بطن خود ، مستلزم تبرئه بهائيان از بسياری از اتهاماتی است که در آغاز متوجه آنان بوده است. اتهامات مطرح شده در اين دادگاه همان مجموعه اتهامات بی اساسی بود که بيش از نيم قرن از طرف روحانيون شيعه به جامعه بهائی زده می شد، و تبرئه عاليترين شورای مديريت جامعه بهائی در ايران از بعضی از اين اتهامات ، بی اساس بودن آنها را بر همگان آشکار ساخت .
بايد توجه داشت که اتهام زنندگان به جامعه بهائی ، در طی اين سالها ، بتدريج تمامی امکانات حکومتی را از آن خود ساخته و بر سرير قدرت تکيه زده بودند و در مقام مفتش و بازجو و ضابط و قاضی و دادستان ، عرصه بلا منازعی را در اين دادگاه برای خود فراهم ساخته و حتی بسياری از موازين ابتدائی قضاوت را نيز بی واهمه به نفع خود و به ضرر متهمين نقض می نمودند، و معذالک در همين بيدادگاه نيز از اثبات مدعيات خود عاجز ماندند.
صدور حکم بدوی بيست سال زندان برای هريک از اعضاء جمع "ياران ايران" ، بر طبق محتوای پرونده ، بر اين اساس بوده است : ده سال برای تشکيل گروه غير قانونی بر طبق ماده ۴۹۸ قانون مجازات اسلامی و ده سال برای جاسوسی بر طبق ماده ۵۰۱ قانون مجازات اسلامی. دادگاه اذعان نموده است که برای ساير اتهامات هيچ دليل محکمه پسندی نيافته است و لذا جمع ياران از اين اتهامات برائت حاصل نموده اند .
اتهاماتی که بعضا در دادگاه و عموما در بسياری از رسانه های حکومتی تا کنون مطرح شده ، و جمع مديران جامعه بهائی در همين دادگاه اسلامی از آن تبرئه شده اند عبارتند از : افساد در ارض ، اعمال خشونت آميز و تروريسم ، محاربه ، توهين به اسلام ، توطئه واقدام عليه امنيت نظام .
شايداتهام فساد در زمين و محاربه ، شديدترين اتهاماتی بوده است که نه تنها بر عليه مديران جامعه بهائی ، بلکه تمامی جامعه بهائيان ايران بکار برده شده است. همزمان با بازداشت جمع هفت نفره مديران جامعه بهائی ،بعضی رسانه های حکومتی و سايتهای اينترنتی وابسته کوشيدند که چهره ای خشن و تروريستی از بهائيان ترسيم نمايند و به اين طريق اين متهمين را سزاوار اشد مجازات نشان دهد.در واقعه انفجار حسينيه شيراز سعی شد که به نحوی بهائيان متهم گردند ، ولی بزودی اين اتهام از طرف عموم بی اساس شمرده شد .
فردی با عنوان سيد کاظم موسوی ، که خود را کارشناس تاريخ ناميده و سابقه ای طولانی در نشر اکاذيب نسبت به بهائيان دارد ، در مصاحبه ای اعلام نمود که بهائيان سعی در بمب گذاری در نمايشگاه بين المللی کتاب طهران داشته اند . سخنگوی حزب موتلفه نيز در مصاحبه ای عنوان نمود که بهائيان وارد فاز تروريستی شده اند و قرار است به اعمال خشونت آميز دست يازند! هر چند مردم آگاه و هوشيار ايران با بی اعتنائی خود ، پاسخ مشخصی به اين اتهامات سراسر کذب دادند ، اما رای دادگاه نيز شاهدی بر اين مدعا شد که افترا زنندگان بی هيچ دليل و مدرکی و به صرف تبعيت از اغراض نفسانی خود به اين تهمت پراکنی دست يازيده اند .
اينکه سازمان اطلاعاتی مستحضر به يکی از قويترين سيستمهای اطلاعاتی جهان ، و بازجوها و ضابطينی توانمند و در عين حال مذهبی ، نتوانسته است اين اتهامات را در دادگاهی متمايل به خود اثبات نمايد ، برای هميشه مهر تائيدی بر برائت بهائيان خواهد بود .
اتهام توهين به اسلام و قران و پيامبر نيز از جمله مواردی است که بهائيان از آن تبرئه گشتند. مبنای اين اتهام بر اين استدلال استوار است که حضرت رسول اکرم(ص) آخرين پيامبر و کتاب قران آخرين کتاب آسمانی است. بر اساس اين مقدمات هر گونه ادعای نبوت و رسالت ، و يا ادعای تدوين کتابی که شامل آيات الهی باشد ، بطور غير مستقيم وهن رسول اکرم و قران کريم محسوب می گردد.
بر طبق فهم مدعيان اين اتهام ، امتياز پيامبر اسلام بر ساير پيامبران همين آخر بودن ايشان است و به همين طريق اثبات مزيت خاصی برای کتاب قران مجيد می نمايند . در چنين شرايطی و بر مبنای چنين مقدماتی ، هرگونه اشاره به ظهور دين جديد و نزول کتاب آسمانی جديد می تواند رسول اکرم (ص) و کتابش را از مقام پر افتخار خاتميت نزول دهد و به اين طريق توهين به مقدسات محسوب شود. اين ادعا نيز از بنيان غلط بوده و نه مورد توجه مردم ايران قرار گرفته است و نه دادگاه انقلاب توجهی به آن کرده است . بر همين مبنا است که در حکم دادگاه مديران جامعه بهائی اثری از اين اتهام نيست و همگی از آن تبرئه شده اند.
اتهام توطئه و اقدام عليه امنيت نظام نيز از مواردی بود که در دادگاه فوق الذکر نتوانست بر کرسی بنشيند. مبنای استناد اتهام زنندگان در دادگاههای جمهوری اسلامی بر عليه بهائيان ، آنست که ديانت اسلام يکی از مبانی نظام جمهوری اسلامی شمرده می شود و هر گونه اقدامی که در مردم نسبت به اين آئين شک و شبهه ايجاد کند و آنان را در مورد ظهوری جديد هوشيار سازد ، تعمدا يکی از ارکان نظام جمهوری اسلامی را نشانه گرفته است.
چنين اتهامی نيز بی اساس بوده و دادگاه نيز به آن توجهی ننمود زيرا اولا منظور از عبارت نظام در قانون فوق الذکر ، نظام سياسی و حکومتی است و نه نظام دينی . يعنی اگر فردی بر عليه نظام حکومتی اقدامی نمود می توان او را بر طبق اين قانون تعقيب نمود و صرف داشتن اعتقاداتی غير از ديانت اسلام نمی تواند مستمسکی برای چنين اتهامی باشد. ثانيا ، بهائيان در پی رد ديانت اسلام نيستند و به جميع اديان و عقايد بشری احترام می گذارند ( که اين امر به وضوح در کتب آئين بهائی قابل مشاهده است) ادعای ظهور آئين و پيامبری تازه به معنای نفی پيامبران قبلی نيست ، لذا حتی با چنين استدلالی نيز نمی توان فعاليت جامعه بهائی و يا مديران آنرا توطئه و يا اقدامی عليه نظام بر شمرد.
اما در مورد اتهام جاسوسی ، حدس نگارنده آنست که مبنای کاهش حکم ياران از بيست سال به ده سال ، همين تبرئه ايشان از حکم جاسوسی باشد . هر چند دسترسی به پرونده ياران ايران برای عموم ميسر نيست و حتی وکلای ايشان نيز فرصت کافی برای مطالعه آن نيافته اند ، اما مشخص است که در اين پرونده حتی يک دليل برای اثبات جاسوسی بهائيان وجود ندارد و مصاحبه های وکلای پرونده و خانم شيرين عبادی و اظهارات رد و بدل شده در جلسات دادگاه اين هفت نفر ، نشانه ای از فقدان دليل و شاهدی صادق است بر بی گناهی اين افراد .
حتی مراجعه به عقل سليم نيز حکم می کند که نمی توان افرادی را که بطور مشخص در انظار عموم مشهور بوده و از طرف ديگر به هيچ منبع سری و يا محرمانه حکومتی دسترسی نداشته و از طرف ديگر در طول مدت خدمات خود گاه و بيگاه به وزارت اطلاعات احضار می شده اند را به اين اتهام عجيب متهم کرد زيرا آنان حتی فرصت و مجال و امکانات جاسوسی را نيز نداشته اند .
همچنين در مورد همه اتهامات جاسوسی که بی پروا به بهائيان در طول نيم قرن اخير زده شده است ، حتی نمی توان به يک مورد اشاره نمود که به دليلی واضح مويد باشد. علاوه بر اينها ، از يک جاسوس بعيد است که بخواهد به اسناد محرمانه و يا سری دسترسی پيدا کند و در عين حال خود را به ماموران حکومتی بهائی معرفی کند و به اين طريق توجه آنان را به خود جلب نمايد. بنا به اين دلائل واضح و روشن ، اتهام بی بنيان جاسوسی به جامعه بهائيان ايران بکلی بی اساس است.
تنها اتهامی که ممکن است بر مبنای آن حکم ده سال زندان را برای ياران ايران موجه دانست ، اتهام تشکيل گروه غير قانونی بر مبنای ماده ۴۹۸ قانون مجازات اسلامی است . در دو تاريخ مجزا ، يکی در سال ۱۳۶۲ و ديگر در سال ۱۳۸۷ ، دادستان های انقلاب ساختار اداری جامعه بهائی را غير قانونی اعلام نمودند . بهائيان در هر دو مورد به اين اعلاميه ها پاسخ داده و در نتيجه آنها کليه ساختارهای اداری خود را تعطيل نمودند . اما آنچه مشخص است آنکه جامعه بهائيان ايران قدمتی يکصد و شصت ساله دارد . پيروان اين آئين نسلهاست که در اين آب و خاک خانه دارند .
پدر و مادر ها و اجدادشان بر طبق اين آئين با يکديگر وصلت نموده و خانواده تشکيل داده اند . بر طبق اصول و تعاليم اين آئين فرزندان خود را تربيت نموده و علاوه بر آن با تشکيل مدارس متعدد ، سهم بسزائی در ترويج علم و دانش نوين در کشور ايران داشته اند. در جای جای اين سرزمين هنوز گورستانهای زيادی را می توان يافت که از دست تطاول کج انديشان مصون مانده و گواهی بر ريشه دار بودن آئينی ايرانی در موطن خود است.
با صدور اعلاميه و با اعلان دادستانی نمی توان آئينی اصيل را مضمحل نمود . جامعه بهائی برای اداره امور و احوال شخصيه خود ، از قبيل ازدواج و طلاق و تولد و مرگ ، بر طبق سنن و آداب خويش ، اقدام می کند . قدمت اين جامعه به بيش از يکصد سال می رسد و نمی توان ياران ايران را به اتهام تشکيل چنين جامعه ای ( حتی اگر آنرا غير قانونی هم بدانيم) مورد مواخذه قرار داد. آنان تنها با اطلاع مسئولين حکومتی به رتق و فتق امور جامعه از قبيل احوال شخصيه و تربيت اطفال و جوانان و امثالهم می پرداختند و مسئولين حکومت جمهوری اسلامی در طول سی سال گذشته ، با استفاده از سيستم توانمند وزارت اطلاعات ، بر همه اين فعاليتها اشراف داشته اند .
حکم ياران ايران ، چه بيست سال و چه ده سال ، نشانه ورود جامعه بهائيان ايران به مرحله جديد تاريخی است. تهمتها و افترائات و حملاتی که از طرف گروهی تند رو از جماعت روحانيون شيعه به جامعه بهائی زده می شد ، توسط گروهی از تندرو ترين و توانمند ترين مجموعه های همين سيستم در مدتی بيش از سی سال ، و علی الخصوص در دو سال نيم گذشته ، مورد بررسی و تدقيق قرار گرفته و نهايت کوشش از جانب اين افراد اعمال شده است تا بلکه بتوانند اتهاماتی را که بر فراز منابر زده شده ، در دادگاه خودشان اثبات نمايند . اين تلاش بطور مشخص با شکست روبرو شده است و بطلان اين اتهامات ، حتی بر اتهام زنندگان نيز روشن می باشد.
امروز جامعه ايرانی به فضائی جديد وارد شده است که ديگر نمی توان در آن به افراد بهائی تهمت فساد در ارض و جاسوسی و توهين به عقايد را وارد نمود .اين فضا ، در صورت تعميم آن ، منادی آغاز دوران آزادی وجدان در کشور ايران است. دوران جديدی که در آن نمی توان با غوغا و هياهو بر فراز منابر ، خون مظلومان را هدر داد و اموال منکوبين را غارت نمود. بلی، دوران تازه ای آغاز شده است.


برگرفته از :
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/10/111723.php