۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه
از نزدیک !
http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2011/04/000001_ptv_close_up.shtml
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه
تحقیر یک شهروند ۷۱ سالهٔ بهایی با گرداندنِ وی در سطح شهر !
خبرگزاری هرانا - "وجیه الله میرزا گلپور" شهروند بهایی ۷۱ سالهٔ مازندرانی، عصر روز سه شنبه ۱۳ اردی بهشت ماه، به شکل تحقیر آمیزی با دست بند و پابند در سطح شهر تنکابن گردانده شد.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، خبرگزاری حقوق بشر ایران، وجیه الله میرزا گلپور شهروند بهایی سالخوردهٔ ساکن روستای صفرآباد ساری در روز پنج شنبه هشتم اردی بهشت پس از احضار و معرفی خود به ستاد خبری اطلاعات ساری بازداشت و سپس به زندان تنکابن منتقل شد.
آقای میرزا گلپور عصر روز سه شنبه ۱۳ اردی بهشت به دستور یکی از بازجویان ادارهٔ اطلاعات که خود را جوادی معرفی میکند به منظور گرفتن اعتراف با دستبند و پاهای زنجیر شده به پابند فولادی به مدت دو ساعت در شهر تنکابن پیاده گردانده شد و در طی این مسیر به ماموران دستور داده میشود که وی را مورد ضرب و شتم قرار داده و توهین نمایند.
این در حالیست که نامبرده به دلیل عارضهٔ قلبی به تازگی از بیمارستان مرخص شده و در حال مصرف داروهای قلبی است.
هم چنین در روز دوشنبه ۱۲ اردی بهشت ماه در اولین ملاقاتی که همسر این شهروند بهایی با وی داشته، متوجه میشود که آقای گلپور به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته بطوریکه ماموران به پهلوهایش لگد زده و سرش را به دیوار کوبیدهاند।
رنجنامهٔ همسر این زندانی ۷۱ ساله :
زندگی آرامی داشتیم. به همراه همسرم سال ها دفتر روزگار را در روستای صفرآباد ساری ورق زدیم. وجیه الله سحرگاهان به راز و نیاز مشغول بود، سپس به پرورش گیاهان باغ می پرداخت و شبانگاهان نیز به مطالعه می کرد.
سال ها بود که از سال های سخت زندگی گذشته بود. قریب به سه دهه پیش که همسرم را تنها به صرف اعتقاد به دیانت بهایی از شغل شرافتمندانه خود یعنی معلمی اخراج کردند. سال هایی که با بحران های شدید مالی همراه بود. بحرانی که نه فقط هویت اعتقادی ما، نه فقط شرایط اقتصادی ما ، که جان ما را نیز تهدید می کرد. در سال های ابتدایی انقلاب که اندیشه های افراطی و افکار پرتعصب و پرده های جهل، چشم بسیاری را بسته بود. شبها منزل ما توسط برخی متعصبین مذهبی سنگسار می شد و همسرم مورد ضرب و شتم قرار گرفت. سال ها گذشت و بسیای از آنان که در آن زمان دشمنان ما بودند، در اثر نیکی کردار و درستی گفتار همسرم از دوستان ما شدند و برخی نیز خود مورد ستم و تبعیض صاحبان قدرت قرار گرفتند. آنان که خود را زمانی مقابل ما می دیدند، حال همراه و همدرد ما گشتند.
گمانم چنان بود که آن سال های سخت برای همیشه گذشت. اما چندی پیش که همسرم در اثر کهولت سن در ۷۱ سالگی در اثر عارضه قلبی تازه از بیمارستان مرخص گشته بود، صبحگاهی که همسرم نه در باغ و در حال پرورش گیاهان که دربستر بیماری از درد رنج می برد. تلفن به صدا در آمد. مردی خود را دوست همسرم خواند. اما صدایش را نمی شناختم. خواست با وجیه الله صحبت کند. همسرم نیز صدایش را نشناخت. این دوست ناآشنا و یا دیر آشنا وی را به ستاد خبری احضار نمود. دیر آشنایی که نه به رنجَش حرمت گذاشت و نه به بیماری اش . دوست نا آشنایی که به جای عیادت همسرم حکم بازداشتش را آورد. چه دوران غریبی است، روزگار ما! که مدعیان دوستی بند در دست دوست می زندند و به جای پرستاری، بازداشتش می کنند.
صبح پنجشنبه ساعت ۹ وجیه الله با دستی که گذر عمر لرزانش نمود، و قلبی سرشار از اطمینان که رنج های زمانه هر لحظه صبورتر و البته نحیفش کرده بود، به ستاد خبری اطلاعات مراجعه نمود تا به گفته بازجوی اطلاعات تنها به چند سوال ساده پاسخ گوید، اما نمی دانم چرا این سوالات ساده پایان نمی پذیرد تا همسرم به کانون گرم خانواده بازگردد؟ درختان شکوفه کرده اند و گل های باغ هر روز منتظر باغ بانند اما نه دستی که آبیاریشان کند و نه نوایی که برایشان نغمه خوانی نماید.
تا شنبه صبر کردیم. به امید آنکه با مراجعه به مراجع قضایی دریابم که شوهرم کجاست و اتهامش چیست؟ مردی که در روستا به نیکی و پاکی شهرت یافته، چه کرده که در شهر، شهرآشوبش نامیده اند؟ مردی که آرامش باغ از اوست، چه ولوله ای در شهر افکنده که دربندش کرده اند؟ ابتدا که هیچ پاسخی نبود که نبود. گویی همه در سکوتی که سخن از ترس و وحشت داشت، اجازه سخن گفتن نداشتند. در برخی چشم ها همراهی را می شد دید، اما به اکراه رفتاری دیگر می کردند. سکوت بود و انکار. تا آنکه منشی دفتر بازپرس ساری به دادمان رسید و گفت که به تنکابن منتقل شده است. پرونده اش نیابتی است، ولی بیشتر هیچ نمی دانیم. باید به تنکابن بروید چه که ایشان را به همراه پرونده اش به تبعیدگاه نشتارود تنکابن منتقل کرده اند. تمام بیماری های خود را فراموش نمودم، تمام دردهایم را و با کهولت سن رنج سفری دویست و پنجاه کیلومتری را برخود هموار کردم تا مراجع قضایی تنکابن پاسخم را گویند.
روز یکشنبه رفتم تا دادستان، دادم بستاند و فریاد رسم بعد از خدای باشد. اما فریاد، برسمان کشید و به جای آنکه اتهام همسرم را بگوید و قراری که برایش صادر گشته است را معین نماید، ما را "بهایی کثیف " خواند و " فرقه ضاله " نامید و این ناحق را حقمان خواند. به یاد این آیه مبارکه قرآن کریم افتادم که می فرمایند : " اگر فاسقی خبری برایتان آورد، تحقیق کنید که مبادا از سر نادانی آسیبی بدو رسانید." خداوند از مسلمانان خواسته که با فاسق چنین کنند، حال من که شهروندی قانون مدار بوده ام و در تمام زندگی هیچگاه پایم به مراجع قضایی باز نشده، خبر دستگیری همسرم را برای مراجع قضایی شهرستان تنکابن آوردم، اما به جای تحقیق مرا تحقیر کردند و توهین نمودند. از اتاق بی آنکه کوچکترین بی حرمتی به ایشان شود و یا حتی نام دین خود را برزبان آورده باشیم، بیرون شدیم. همواره فکر می کنم اگر واقعا ایشان از پرونده همسرم بی اطلاع بودند، از کجا فهمیدند که ایشان بهایی هستند؟ اگر ایشان کاملا بی طرف بودند، چرا به اعتقادات بنده وهمسرم توهین نمودند؟
در طی این چند روز نه صدای آرام بخش همسرم را شنیدم و نه اجازه ملاقاتش را یافتم. نه از مکانش با خبرم و اتهامش را می دانم که چیست؟ رگ قلبش مسدود است و با آنژیوگرافی نیز باز نشد، تحت شرایط سخت در تبعیدگاه نشتارود و بازجویی ها اگر سکته نماید، مسئولش کیست؟ می دانم که این سختی ها را فقط همسرم متحمل نمی شود بسیاری از هموطنانم در مسیر احقاق حقوق شهروندی به ناحق انواع بلایا را تحمل می کنند. خدای را شاکرم که در مسیر عدالت خواهی همسرم را در کنار سایر هموطنانش قرار داد و امیدوارم که روزی رسد که همه ایرانیان فارغ از هر دین و قومیتی در نهایت برابری و برادری در احیای وطن عزیزشان دست دوستی به هم دهند.
به امید آنروزوجیه ناشری
برگرفته از :
http://hranews.info/1389-01-27-05-24-07/8035-1.html
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه
پند و اندرز حضرت عبدالبهاء
هوالله
گریـۀ کوه !

گریـۀ کوه
در طول تاریخ بسیاری از نفوس را دیده و یا شنیدهایم که در زاویۀ زندان به... استقامتی ظاهر شدهاند که مایۀ اعجاب نه تنها دوستان بلکه کسانی شدهاند که بذر عداوت را در مزرعۀ قلبشان کاشتهاند و ثمرۀ درختش را هر روزه میچشند و پی به تلخیاش نمیبرند. شاید طعم خوش میوۀ شیرین مهر را نچشیدهاند و مذاقشان را با آن آشنا نساختهاند.
میخواهم از مردی سخن بگویم که در طول سالهای اخیر با انواع دشواریها دست و پنجه نرم کرد و هرگز خم به ابرو نیاورد و آنقدر در میدان استقامت ایستادگی نمود که زمانی، از درون زندان، برایش پیامی فرستادم و کوهش نامیدم. حالیا چندی است که در زاویۀ زندان به سر میبرد و هر روز خبری میشنود؛ یک روز میگویندش که تنها پسرش را گرفتار ساختهاند؛ روزی دیگر خبر از دستگیری نوهاش میدهند و روزی دیگر خبر از دستگیر آن نوۀ دیگرش به گوشش میرسد و احکامی که بی پایه و اساس برای آنها صادر میشود. او این همه را بر خود هموار میکند و دم بر نمیآورد و راضی به رضای خدایش است.
همین خبرها را همسرش نیز میشنید و میدید؛ خموش و ساکت، راضی به قضای مولی، تسلیم به ارادۀ محبوب. امّا این همه او را روز به روز بیشتر به تحلیل میبرد و از پای میانداخت تا آن که دیگر نه توانی در پایش بود که به دیدار همسرش به زندان شتابد و نه رمقی در وجودش که بار سنگین را تحمّل کند. بیماری بر جانش چنگ انداخت و روز به روز ناتوانترش ساخت عاقبت بر بسترش بماند و نتوانست که برخیزد.
این همه را او که در زندان بود میدانست؛ میشنید؛ دورادور حال همسر را میپرسید، اما نه امکان دیدنش بود و نه وسیلهای برای شنیدن صدایش. در آخرین روزهای حیات همسرش، مقامات را بگفت که، "همسرم بیمار است و ملازم بستر؛ اگر رخصت دهید کلامی با این سیم باریک با او بگویم و صدایش را بشنوم." امّا، دل مردمان نه چندان از سنگ است که بتوان در آن تأثیری گذاشت؛ شاید که سنگ خارا را نیز از آن نرمتر یابی و صخرۀ صمّا را ملایمتر جویی.
امّا او خم به ابرو نیاورد و همچنان تسلیم در مقابل مشیت خدایش بود و راضی به رضایش. در این همه مدّت همۀ ناملایمات را تحمّل کرده و همۀ سختیها را به جان خریده و هرگز خم به ابرو نیاورده بود. این را نیز پذیرفت و نگذاشت کسی نگاهی تحقیرآمیز به او اندازد و او را محتاج اجازۀ دونان داند.
این نیز گذشت و نوزدهم اسفند فرا رسید. ده بامداد؛ زمان ملاقات؛ روزی که فقط بانوان میتوانستند به دیدار زندانیان بشتابند. دخترش به دیدار پدر شتافت. دقایقی چند؛ دقایقی زودگذر، چون برق و باد، شاید که برق و باد هم به گرد گذر زمان نرسند. به پدر گفت که مادر شباهنگام گامی به سوی جهان باقی برداشته و پس از اندکی به کوشش طبیب باز گشته است. بدو گفت که هر آن ممکن است به جهان پنهان شتابد؛ بدو گفت که دیگر به نظر نمیرسد ماندنش در این جهان دیر بپاید. میخواست که پدر را آمادگی دهد که شاید دیدار آن دو یار دیرین دیگر در این جهان میسّر نباشد.
پایان این دیدار پدر و دختر نزدیک بود. دختر را همراهی بود که بیرون ایستاده بود. وسیلهای در دست که ورودش به داخل زندان ممنوع بود. وسیلۀ ارتباطی، با استفاده از امواج هوا که سخن را از زبانی به گوشی میرساند. زنگی به گوش رسید و چون آن فرد همراه جوابی عنایت کرد، صدای پسر مرد زندانی به گوش رسید. گفت، "خواهرم را بگوی که هم اینک خبر رسید که روح مادر به ملکوت ابهی صعود کرد؛ جسم ناتوان را گذاشت و خود با مسرّت تام به آغوش خدایش پناه برد." فرد همراه به سوی نگهبان رفت و قصّه از برای او باز گفت. و تقاضا که به درون روَد و خبر به دختر بگوید. موافقت نکردند. اصرار کرد، نپذیرفتند؛ دلیل آورد، ردّ کردند؛ پای استقامت فشرد تا عاقبت رضایت دادند که آن وسیله را به درون بَرَند و به دختر دهند. چنین کردند. برادر به خواهر ماجرا را باز گفت که بتواند به پدر بگوید.
دختر اندکی با ناباوری خیره ماند. چشمانش گویی فضای تهی را میکاوید امّا اندیشهاش در جایی دیگر سیر میکرد. بُهتزده مانده بود که حال چه کند و چگونه پدر را از این فراق موقّت خبر دهد. چگونه بگوید که ای پدر آمده بودم که تو را آمادگی دهم که اینک مادر در حال گام برداشتن به سوی ناپیدا جهان بالا است؛ حال بایدت بگویم که او در آغوش مولایش آرامش گرفته و آسایش یافته است؟
هزاران فکر در سرش که چگونه خبر را به پدر بدهد. زبانش سنگین، به سقف دهان گویی چسبیده و توان حرکت ندارد؛ با دلهره نگاهی به پدر انداخت. پدر از آن سوی شیشۀ ملاقات دگرگونی را بدید. در شگفت شد که از چه روی حالت دخترش تغییر کرده است. نگاهشان در هم گره خورد؛ پدر به فراست دریافت که حامل خبری غمانگیز است. او را گفت، "بگوی چه آوردهای پیام از برای من." دختر اندکی مکث کرد؛ پدر ناشکیبا شد و اندکی آشوب در دلش راه یافت که چه شده است. دختر را تشویق کرد که بی محابا سخنش باز گوید.
دختر گفت، "مادر مُرد. روحش به آسمان رفت و اینک خواهیم رفت تا جسمش را روانۀ خاک سازیم." مرد با ناباوری نگاهش کرد. سر رادر میان دو دست گرفت و بغضی را که شاید مدّتها، از زمانی که دیگر همسر مظلومش را ندید، در گلویش گره خورده بود، به آنی ترکید؛ گریه امانش نداد و اشکش، گویی قرنها در انتظار فرو ریختن بوده، چون آبشاری بر گونهاش جاری شد. سیل اشک پایانی نداشت؛ دقایق در گذر، دختر در انتظار که چه زمانی بر گریۀ پدر نقطۀ پایانی خواهد یافت؛ امّا دقایقی چند این حالت ادامه یافت؛ سکوتی سنگین بین آن دو سایه افکنده بود؛ سکوتی که بیش از هر سخنی گویا بود؛ دو قلب، دختر و پدر، رو در روی هم، امّا ممنوع از در آغوش گرفتن یکدیگر، هر دو قرین حزن و الم، دو قلبی که اینک یکی شده بود؛ این آن را احساس میکرد و آن این را لمس مینمود.
دختر، که خود غم فراق مادر را در دل داشت، خواست او را تسلّی دهد؛ امّا دیواری از چوب و شیشه و آهن مانع بود؛ او را از پدر جدا میساخت. سربازی را گفت که آیا اجازت هست که پدرش را که اینک قرین حزن شده در آغوش پر از مهرش بگیرد و تسلّایش دهد. جواب البتّه منفی بود. دیگر اصرار نکرد و آهنگ رجوع نمود. آهسته گام بر میداشت که دور شدن از پدر را هر چه بیشتر به تأخیر اندازد.
اینک دلش پیش پدرش بود که در زاویه زندان باید به تنهایی غم درگذشت مونس سالهای زندگیاش را به دوش بگیرد و با خود حمل کند؛ اگرچه یارانش در کنارند و به تسلّایش مشغول، امّا امیدش به خدایش است که دل دردمندش را سکونی بخشد و آرامشی عنایت کند. و البتّه چنین خواهد شد.
چنین بود که دانستم که کوه نیز گریه کند، که اگرچه همیشه بر پای ایستاده است، امّا دلی رقیق و آکنده از مهر دارد. خدایش او را نگهدار باشد و دلش را مسرور خواهد. جانتان خوش باد
نوشته : عرفان صانعی
