۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه
۱۳۹۳ آذر ۵, چهارشنبه
عروسی فرزند؛ مراسمی که غایب بزرگش مادر بود !
پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۳
نامه فریبا کمال آبادی به ترانه؛ عروس زیبایش
فریبا کمال آبادی،از اعضای زندانی گروه یاران، که به علت بهایی
بودن، بیست سال حکم گرفته است،اجازه شرکت در عروسی دخترش را نیافت؛مادری
که ۷ سال است در زندان به سر می برد و یک بار هم به مرخصی نیامده. خانم
کمال آبادی حتی تقاضا کرده بود با دستبند در مراسم عروسی فرزندش، ترانه،
حاضر شود اما با تقاضای وی موافقت نشد.به این ترتیب حضور مادری در عروسی
دخترش، منحصر به نامه ای شد که متن آن در اختیار روز قرار گرفته.وی در این
نامه که در مراسم عروسی قرائت شد از رنج هایش گفته و پرسیده:از چه می ترسند
که اجازه شرکت مادری در عروسی فرزندش را نمی دهند؟
متن نامه در پی می آید:
ترانه ی من عروس زیبایم
در این لحظه که قلم به دست گرفته ام و برایت می نویسم دریای سرور در من موج میزند و امواج شعف بر ساحل قلب می کوبد.
برخی چنین گمان کنند که درد و رنج همواره با حزن و اندوه ملازم است اما اینگونه نیست. چه که می توان در اوج درد و رنج در فضای بی کران سرور بال گشود و در آسمانهای رفیع شادمانی پرواز نمود. این درد چیست و این سرور کدام است؟
این درد، درد فراق است، درد هجر مادری است که سالیانی چند از کودکش دور گشته، بی مدد زبان برایش ترنمات عاشقانه سروده، با هیکل خیال تنگ در آغوشش فشرده و گرمایش بخشیده، بی چشم سر برآمدن و بالا کشیدنش را نگریسته و اکنون با چشم روح، او را آراسته و برازنده در لباس سفید عروسی نظاره می کند.
این درد، درد فراق است، درد هجر کودکی است که از مادر جدا گشته و بی آنکه سهمش را از حق مادری بستاند، رشد کرده و بالیده. در لحظات تلخ و شیرین کودکی، در اوقاتی که سخت نیازمند گرمای مادر بوده اورا در کنارش نداشته و اکنون نیز در زیباترین و با شکوه ترین لحظات حیاتش، در مراسم ازدواجش جای مادر را خالی می یابد.
این درد رایحه ای دلپذیر دارد زیرا آکنده از عطر خوش سرور است: این سرور، سرور مادری است که کودکش را جوانی برازنده می یابد، او را مصمم و استوار میبیند، کردارش را متین، انتخابش را فرید و آمالش را منیع مشاهده می کند و انتخابش را می ستاید.
این سرور، سرور کودکی است که معنای هجر مادر را در می یابد و با گام نهادن در مسیر خدمت این معنا را غنا می بخشد و اکنون دست در دست فرید مسیر خدمت را با قوت و سرعتی افزون تر از قبل می پیماید.
ترانه و فرید عزیزم
می دانم که مرا به خاطر تمامی قصورهایم خواهید بخشید. می دانم که عذر مرا از عدم حضورم در این شادترین اوقات حیاتتان خواهید پذیرفت. می دانید که با تار و پود جانم و با تمامی سلولهای وجودم در کنارتان هستم و دعایم در فضای مراسمتان آکنده است. می دانید که تمامی تلاشم را برای حضورم به کار گرفته ام: می دانید که برای شرکت در مراسم ازدواجتان درخواست مرخصی نموده ام و امروز پس از گذشت حدود 7 سال از در بند شدنم حتی در شرایطی چنین خاص با درخواستم موافقت نکرده اند. می دانید که پس از رد درخواست مرخصیم تقاضای اعزام چند ساعته ولو تحت الحفظ و با دستان بسته و با حضور مامور نموده ام. حتی هم بندی های مهربانم نیز طی ارسال مکتوبی به مسوولین، این درخواست را از جانب خود مطرح ساختند.
اگرچه موافقت اولیه با این درخواست، موجب امیدواری و شادی شما شد و سعی نمودید برنامه هایتان را تغییر و با شرایط جدید تطبیق دهید، اما پس از چند روز با آن نیز مخالفت گردید.
پس از اعلام این مخالفت به من، زمانی که از دفتر کارشان خارج شدم، خود به دنبالم فرستادند و قول انجام سومین درخواستم یعنی اجرای عقد در زندان اوین را دادند. قرار شد اتاقی در ساختمان اجرای احکام در اختیارمان گزارده و عقد با حضور حداکثر ده نفر برگزار گردد و من این قرار نهایی را تلفنی به اطلاعتان برسانم. اگر چه شما از مخالفت با اعزامم محزون شدید ولی با اعتماد به قول مسوولین به این آخرین امکان دل بستید و بار دیگر برنامه هایتان را تغییر و با شرایط جدید تطبیق دادید، اما سرانجام اعلام نمودند که با شق سوم نیز مخالفند و چنین شد که من امکان حضور در عزیز ترین لحظه ی حیاتمان را نیافتم.
می بینید با چه روشی با زندانی رفتار می شود؟ و چه شکنجه ی نامحسوسی به کار بسته می شود؟ گویی با سنگی و چوبی بی جان روبرویند که هر نوع به آن ضربه زنند با آن بازی کنند و پرتابش نمایند چیزی حس نکند.(اما سخت در اشتباهند زیرا در آن هنگام نه ما، که خودشان همچون آن سنگ و چوبند و از تمامی احساسات انسانیشان عاری چه که قادر به درک احساسات عمیق مادری و فرزندی نیستند.)
ترسشان از کیست و بیمشان از چه؟ از مادری است که فقط و فقط به جرم اعتفاد به دیانت بهایی باید بیست سال از ایام حیاتش را در زندان بگذراند و پس از گذشت حدود هفت سال حتی برای چند ساعت از شرکت در مراسم ازدواج فرزندش محروم باشد؟ جرم من زیباترین جرم عالم است. جرمی است که نه تنها من بلکه تمامی نسل های آینده ی من نیز به آن افتخار می کنند. جرمی است که در طی تاریخ، تمامی اولیا و انبیا به جهت داشتن آن متاعب عظیمه و مصائب شدیده دیده اند. جرم من پرستش خداوند یکتا و اذعان به حقانیت تمامی ادیان الهی است. جرم من کوشش به جهت تحقق آرمان وحدت عالم انسانی و صلح عمومی است. جرم من پروراندن آرزوی خدمت به عالم بشری در سر و عشق آدمی در دل است.جرم من تلاش در احیای کشور مقدسمان ایران و اعتلا و سرافرازی آن است.
بگذارید باز هم برایتان از سرور بگویم که با تابش و درخشش بی نظیرش تجلیات درد و رنج را بی رمق، بل محو می سازد.
ترانه ی گلم، اگر با جدایی من، به ظاهر از موهبت داشتن مادر محروم شد از موهبت بزرگ تر مادری مهربان تر بهره مند گردیدی و فریبای دیگری آغوش پر مهرش را بر تو گشود. همان طور که در طول حیاتت آغوش گرم مادران دیگری را نیز تجربه کرده ای: عالیه زرین کار، فیروزه اولادی، فریبا اشراقی و بسیاری از عزیزان دیگر و اینچا من با قلمی عاجز و بیانی نا توان، عشق و ایثارشان را ارج می نهم.
جلوه ی دیگر سرور و شادکامی نصیب من است: من نیز اگرچه از همراهی و زندگی در کنار دو دخترم محروم شده ام، اما به داشتن دختران عزیزی مفتخر گشته ام که علاوه بر من، ایران و ایرانیان به داشتن ایشان افتخار خواهند نمود.
کسانی که با کمالات و قابلیاتی بی نظیر بهای گزاف گذر عمر، استعداد و جوانی خود در زندان را در ازای کسب عزت و سربلندی ایران عزیز می پردازند. این است تحقق آرمان ما:جهان یک خانواده گردد و روابط آدمیان همانند روابط مادران و دختران ؛ پدران و پسران و خواهران و برادران، عاشقانه شود.
آذر ۱۳۹۳
زندان اوین
برگرفته از :
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem2/article/-a457145417.html
متن نامه در پی می آید:
ترانه ی من عروس زیبایم
در این لحظه که قلم به دست گرفته ام و برایت می نویسم دریای سرور در من موج میزند و امواج شعف بر ساحل قلب می کوبد.
برخی چنین گمان کنند که درد و رنج همواره با حزن و اندوه ملازم است اما اینگونه نیست. چه که می توان در اوج درد و رنج در فضای بی کران سرور بال گشود و در آسمانهای رفیع شادمانی پرواز نمود. این درد چیست و این سرور کدام است؟
این درد، درد فراق است، درد هجر مادری است که سالیانی چند از کودکش دور گشته، بی مدد زبان برایش ترنمات عاشقانه سروده، با هیکل خیال تنگ در آغوشش فشرده و گرمایش بخشیده، بی چشم سر برآمدن و بالا کشیدنش را نگریسته و اکنون با چشم روح، او را آراسته و برازنده در لباس سفید عروسی نظاره می کند.
این درد، درد فراق است، درد هجر کودکی است که از مادر جدا گشته و بی آنکه سهمش را از حق مادری بستاند، رشد کرده و بالیده. در لحظات تلخ و شیرین کودکی، در اوقاتی که سخت نیازمند گرمای مادر بوده اورا در کنارش نداشته و اکنون نیز در زیباترین و با شکوه ترین لحظات حیاتش، در مراسم ازدواجش جای مادر را خالی می یابد.
این درد رایحه ای دلپذیر دارد زیرا آکنده از عطر خوش سرور است: این سرور، سرور مادری است که کودکش را جوانی برازنده می یابد، او را مصمم و استوار میبیند، کردارش را متین، انتخابش را فرید و آمالش را منیع مشاهده می کند و انتخابش را می ستاید.
این سرور، سرور کودکی است که معنای هجر مادر را در می یابد و با گام نهادن در مسیر خدمت این معنا را غنا می بخشد و اکنون دست در دست فرید مسیر خدمت را با قوت و سرعتی افزون تر از قبل می پیماید.
ترانه و فرید عزیزم
می دانم که مرا به خاطر تمامی قصورهایم خواهید بخشید. می دانم که عذر مرا از عدم حضورم در این شادترین اوقات حیاتتان خواهید پذیرفت. می دانید که با تار و پود جانم و با تمامی سلولهای وجودم در کنارتان هستم و دعایم در فضای مراسمتان آکنده است. می دانید که تمامی تلاشم را برای حضورم به کار گرفته ام: می دانید که برای شرکت در مراسم ازدواجتان درخواست مرخصی نموده ام و امروز پس از گذشت حدود 7 سال از در بند شدنم حتی در شرایطی چنین خاص با درخواستم موافقت نکرده اند. می دانید که پس از رد درخواست مرخصیم تقاضای اعزام چند ساعته ولو تحت الحفظ و با دستان بسته و با حضور مامور نموده ام. حتی هم بندی های مهربانم نیز طی ارسال مکتوبی به مسوولین، این درخواست را از جانب خود مطرح ساختند.
اگرچه موافقت اولیه با این درخواست، موجب امیدواری و شادی شما شد و سعی نمودید برنامه هایتان را تغییر و با شرایط جدید تطبیق دهید، اما پس از چند روز با آن نیز مخالفت گردید.
پس از اعلام این مخالفت به من، زمانی که از دفتر کارشان خارج شدم، خود به دنبالم فرستادند و قول انجام سومین درخواستم یعنی اجرای عقد در زندان اوین را دادند. قرار شد اتاقی در ساختمان اجرای احکام در اختیارمان گزارده و عقد با حضور حداکثر ده نفر برگزار گردد و من این قرار نهایی را تلفنی به اطلاعتان برسانم. اگر چه شما از مخالفت با اعزامم محزون شدید ولی با اعتماد به قول مسوولین به این آخرین امکان دل بستید و بار دیگر برنامه هایتان را تغییر و با شرایط جدید تطبیق دادید، اما سرانجام اعلام نمودند که با شق سوم نیز مخالفند و چنین شد که من امکان حضور در عزیز ترین لحظه ی حیاتمان را نیافتم.
می بینید با چه روشی با زندانی رفتار می شود؟ و چه شکنجه ی نامحسوسی به کار بسته می شود؟ گویی با سنگی و چوبی بی جان روبرویند که هر نوع به آن ضربه زنند با آن بازی کنند و پرتابش نمایند چیزی حس نکند.(اما سخت در اشتباهند زیرا در آن هنگام نه ما، که خودشان همچون آن سنگ و چوبند و از تمامی احساسات انسانیشان عاری چه که قادر به درک احساسات عمیق مادری و فرزندی نیستند.)
ترسشان از کیست و بیمشان از چه؟ از مادری است که فقط و فقط به جرم اعتفاد به دیانت بهایی باید بیست سال از ایام حیاتش را در زندان بگذراند و پس از گذشت حدود هفت سال حتی برای چند ساعت از شرکت در مراسم ازدواج فرزندش محروم باشد؟ جرم من زیباترین جرم عالم است. جرمی است که نه تنها من بلکه تمامی نسل های آینده ی من نیز به آن افتخار می کنند. جرمی است که در طی تاریخ، تمامی اولیا و انبیا به جهت داشتن آن متاعب عظیمه و مصائب شدیده دیده اند. جرم من پرستش خداوند یکتا و اذعان به حقانیت تمامی ادیان الهی است. جرم من کوشش به جهت تحقق آرمان وحدت عالم انسانی و صلح عمومی است. جرم من پروراندن آرزوی خدمت به عالم بشری در سر و عشق آدمی در دل است.جرم من تلاش در احیای کشور مقدسمان ایران و اعتلا و سرافرازی آن است.
بگذارید باز هم برایتان از سرور بگویم که با تابش و درخشش بی نظیرش تجلیات درد و رنج را بی رمق، بل محو می سازد.
ترانه ی گلم، اگر با جدایی من، به ظاهر از موهبت داشتن مادر محروم شد از موهبت بزرگ تر مادری مهربان تر بهره مند گردیدی و فریبای دیگری آغوش پر مهرش را بر تو گشود. همان طور که در طول حیاتت آغوش گرم مادران دیگری را نیز تجربه کرده ای: عالیه زرین کار، فیروزه اولادی، فریبا اشراقی و بسیاری از عزیزان دیگر و اینچا من با قلمی عاجز و بیانی نا توان، عشق و ایثارشان را ارج می نهم.
جلوه ی دیگر سرور و شادکامی نصیب من است: من نیز اگرچه از همراهی و زندگی در کنار دو دخترم محروم شده ام، اما به داشتن دختران عزیزی مفتخر گشته ام که علاوه بر من، ایران و ایرانیان به داشتن ایشان افتخار خواهند نمود.
کسانی که با کمالات و قابلیاتی بی نظیر بهای گزاف گذر عمر، استعداد و جوانی خود در زندان را در ازای کسب عزت و سربلندی ایران عزیز می پردازند. این است تحقق آرمان ما:جهان یک خانواده گردد و روابط آدمیان همانند روابط مادران و دختران ؛ پدران و پسران و خواهران و برادران، عاشقانه شود.
آذر ۱۳۹۳
زندان اوین
برگرفته از :
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem2/article/-a457145417.html
۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه
این نامه یک نسل سومی ست !
این
نامه یک نسل سومی ست... نامهای ساده و صادق به نسلی که وقتی داشت از گذار
این سالهای عمرش عبور میکرد، با موج و هیجان جوانی، با جاه طلبی و
شعارزدگی، با شهامت و آزادگی، با تفکر و ایدئولوژی، با حق خواهی و حق به
جانبی، با استقامت وگاه لجاجت، فصلی از کتاب این تاریخ را ورق زد، که حالا
تفکرات و خواستهها و نقدهای ما را هرچند مصالحه جویانهتر، هرچند آرامتر
و فراگیرتر، هرچند همه جانبه و بدون کشیدن دایرههای تنگ... اما ذرهای
حتی برنمی تابد... این نامه یک نسل سومی ست به آنها که هنوز شاید اندکی
گوش شنوا داشته باشند و هنوز روزنهای در دلشان مانده تا حرفی یا حکایتی در
آن نفوذ کند...
آقایان!
روزی از یکی از دوستان همرزم و هم شانهتان در سالهای انقلاب که بعد از
وقایع سال هشتاد و هشت دچار افسردگی و پریشانی شده بود و گاهی در برابر
همنسلان ما، ابراز تاسف و شرمندگی میکرد، شنیدم روزهای پرشور و امیدِ بعد
از انقلاب برای شما که با رویای مدینه فاضله روزتان را شب میکردید، به
فرزندان خود غبطه میخوردید که در چنین سرزمینی و چنین تاریخی و چنین حکومت
مقدسی! قرار است رشد کنند و بزرگ شوند... حالا چه شده که فرزندان شما همه
در غرب زندگی میکنند؟ چه شده که دانشگاههای امریکایی و اروپایی برای
فرزندان شما مناسبتر از دانشگاههای سرزمین اسلامی ایران است در حالی که
امثال ما همین جا دانشگاه میرویم تا با حراست و استادهای سفارش شده شما
دست و پنجه نرم کنیم؟ چه شده که تورم و بیکاری گریبان تمام مردم و جوانان
ایرانی را گرفته و تحریمهای بین المللی توان از همه بریده اما آن دسته از
پسران شما که تا امروز ماندهاند روز به روز به واسطه رابطه و رانت و غیره
جیبهایشان بزرگتر میشود و رقم معاملههایشان نجومیتر؟
آقایان!
حال که یک تفکر مذهبی و سیاسی بر تمام مردم ایران با مذاهب و تفکرات مختلف
حکومت میکند، چه شده که فرزندان شما در کشورهای آزادِ دنیا به هر شکل که
میخواهند، چه با منشی که از شما به ارث بردهاند و چه با منش جدیدی که
دنیایی متفاوت از شماست روزگار میگذرانند، اما شما بر تحمیل کردن
محدودیتها برمردمِ ایران روز به روز بیشتر پافشاری میکنید؟ خانهها و پشت
بامهای مردم را در شهر تفتیش میکنید و ویلاهای لوکس خود را در بهترین
مناظر شمال کشور که با قطع درختان جنگلی و اموال ملی ساختهاید برای خود و
خانوادههایتان آزاد و بیتفتیش گذاشتهاید؟
آقایان!
شما را به معروف امر میکنیم... به معروفی که کشورهای دیگر را آباد و آزاد و
توسعه یافته ساخته... به معروفی که سرزمینهای دیگر را برای فرزندان شما
دوست داشتنیتر از مدینه فاضلهای که شما ساختهاید کرده... به معروفی که
کشورهای اسلامی پیشرفته و توسعه یافتهتر دنیا را به آرامش و رفاه و ثروت
رسانیده و با نمایی از زنان روبنده دار در کنار زنان نیمه برهنه در یک
مکان، به آزادترین و زیباترین نقاشی دنیا بدل کرده...
و شما را نهی میکنیم از منکراتی که سرزمین تاریخی ایران را به تاراج
میبرد... شما را نهی میکنیم از قطع کردن درختان جنگل و کور کردن زمینهای
کشاورزی و شالیزارها و ساییده کردن و خوردن معادن و سنگهای کوهستانها و
تخریب تمام اموال تاریخی و فرهنگی این سرزمین... شما را نهی میکنیم از به
زندان انداختن وطن دوستترین جوانان و مردم این کشور... شما را نهی
میکنیم از دخالت در زندگی خصوصی مردم و ورود به عقاید و باورهایشان...
شما را نهی میکنیم از بیاحترامی و توهین به زنان این سرزمین... شما را
نهی میکنیم از مامور کردن گروهی کم سواد برای برخوردهای ارشادی با تمام
اقشار جامعه... از روشنفکران و تحصیل کردگان و خدمتگزاران گرفته تا جوانان و
دانشجویانی که با شکستن حریم انسانی و حرمتشان، لباسشان را نقد و آنها را
سوار ماشینهای سیاه گشت ارشادتان میکنید... شما را نهی میکنیم از دروغ
گفتن مدام و سانسور و وارونه کردن حوادث در تلویزیون ملی... شما را نهی
میکنیم از تحمیل کردن بیریشه گان و وطن ستیزان در بسیاری از پستها و
کرسیهای مجلس... شما را نهی میکنیم از امنیتی که جوانانِ شاد و زنان ورزش
دوست و غیره را به شبی بازداشت و اسیدپاشان را در شهر آزاد میگذارد...
شما را نهی میکنیم از ساختن کشوری که فرزندان خودتان حاضر به زندگی در آن نیستند...
آقایان!
کارد را که به استخوان برسانید، دیگر چیزی برای از دست دادن باقی
نمیماند... اگر نسل من با تماشای تجربه نسل شما هرگز خیال دگرگونیهای
بزرگ در سر نداشته، اگر نسل من به تبع نسل جدید بودنش با مصالحه و اصلاح
سالهاست قدمهای کوچک ومستمر برداشته، اگر نسل من هنوز هم با تجربههای
تلخی چون هشتاد و هشت در صف انتخابات ۹۲ ایستاده، برای زنده نگاه داشتن این
مادر بیجان و بینفس بوده... کارد که به استخوان برسد دیگر نه تو مانی و
نه من...
آقایان!
شما را به شنیدن صدای مردم و جوانان این سرزمین امر میکنیم
و از خودکامگی و استبداد نهی...
هیلا صدیقی
آبان ۹۳
برگــرفته از :
http://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/53162/
۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه
"هپی"هایی که خواب بهشت را در سلول می بینند !
پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۳
گرگانیها در زندان
در ادامه دو بخش اول و دوم این گزارش درباره بهاییان اهل گرگان در زندان رجاییشهر،به آخرین نفرها می رسیم؛زندانیانی که یک جرم دارند:دگر اندیشی دینی.
کوروش زیاری، مرد هپیتراپی
کوروش زیاری ۵۰ ساله هم فردی بسیار شاد و حسابی اهل سرگرمی است. او گاهی وقتها با چنان حرارتی با تختهنردهای دستساز زندان که با تکهای مقوا و درهای پلاستیکی بطریها درست شدهاند، بازی میکند که گمان میکنی تا کنون لذتی بالاتر از این نبرده است. تاس میریزد و کری میخواند و با همین شوخیهایش رقیب را هم میخنداند. بعضی وقتها این کار او را هپیتراپی ]شادی درمانی[ مینامم و هنگامی که از کنارش رد میشوم، میپرسم بازم مشغول هستی آقای دکتر...؟ وقتی تاس خوب و مطابق پیشبینیاش نمیآورد، با صدای بلند میگوید: "ای وای! این بار هوا گرفت!" و این دیگر یک اصطلاح رایج در بند شده است.
او به همراه خانوادهاش ساکن شهرستان گنبد است اما دو سال پیش پس از احضار به گرگان بازداشت شد. نکته جالب توجه در پروندهاش این است که دادگاه او را فقط با استناد به یک برگ بازجویی که حاوی ۲ سوال بوده به پنج سال زندان محکوم کرده است. به گفته کوروش در روز دادگاه وکیل وی به قاضی مقیسه اعتراض میکند و میگوید که موکل من بازجویی نشده است و تنها ۲ صفحه از این پرونده ۶۰۰ صفحهای به وی اختصاص دارد! او میگوید برخلاف عدهای که اتهامات جاسوسی یا نسبتهای ناروا به ما میزنند، ما خود را ایرانی-بهایی میدانیم و اصلا به دنبال کار سیاسی یا عوض کردن رژیم نیستیم، بلکه فقط نگاهمان به حقوق شهروندی است. او اضافه میکند که برای اولین بار در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ شرکت کرده و به مهندس میرحسین موسوی رای داده است و همچنین رای دادن برای بهبود وضعیت آینده کشورش را حق خودش میداند.
تلخترین و تاسفبارترین رخداد زندگی کوروش زمانی است که پسر کوچکش در سنین طفولیت در اثر سانحه تصادف قطع نخاع میشود و اکنون هم این پسر ۲۰ ساله به رغم سلامت کامل روح و روان تنها با کمک واکر و با مساعدت دیگران راه میرود. او میگوید:پسرم به خاطر وضعیت جسمانیاش فقط هر ۶ ماه یک بار به ملاقات من میآید و حالا هم همه کارهای پزشکی و درمانیاش بر دوش مادرش افتاده است.
کوروش با تلاش بسیار وارد بازار تولید و توزیع و فروش پوشاک شده و اکنون یکی از خوشنامترین تاجران لباس در استان گلستان است. اما بهترین خبری که طی این سالهای زندان او را شادمان کرده است، خبر پذیرش پسر بزرگش "فارس" در یکی از دانشگاههای آمریکا و ادامه تحصیل او در آنجا بوده است. وقتی پسر برای ادامه تحصیل رفت، شاید کوروش خوشحالی و کامیابی یک پدر را در تنهایی مزهمزه کرد.
او اکنون در سالن ۱۲ مسئول تقسیم جیره خشک بین زندانیان است. مواد غذایی که به صورت خشک و نپخته بین بعضی از زندانیان توزیع میشود تا آنها مطابق با وضعیت سلامتی و جسمانی شان آنرا طبخ کنند. کوروش این کار را با دقت و پشتکار انجام میدهد و لحظاتی مجبور است تا همانند روزهای تجارت دفتر و دستک خود را برای توزیع عادلانه و کسب رضایت همگان به کار گیرد.
او از دیسک کمر و آرتروز زانو رنج میبرد و دائما در پی معالجه خویش است اما در عین حال میگوید که این خصلت زندانیان که بدون توجه به مسایل عقیدتی و مرام و مسلک سیاسی و تنها با حس همدردی و انساندوستانه بیدریغ به یکدیگر کمک میکنند، خیلی برایش جالب توجه است. او معتقد است که دنیا براساس دو اصل مجازات و مکافات بنا شده است و کسانی که به نام حق به دیگران ظلم میکنند، تاوانش را خواهند پرداخت.
فرهمند ثنایی، مرد خدوم و خوابدیده
بعضی اوقات خوابهای زندان خیلی مهم میشوند. آنقدر که ترجیح میدهم تا قبل از معرفی این مرد ۴۸ ساله که چهرهاش حکایت از آن دارد که سرد و گرم روزگار را چشیده است، ابتدا خوابش را بازگو کنم. فرهمند ثنایی میگوید: بهترین خوابی بود که در زندان دیدم و پس از آن احساس کردم شاید تعبیرش این باشد که خداوند تا امروز گناهانم را بخشیده است.
او در خواب به همراه ۱۹ نفر دیگر از بهاییان ساکن گرگان که در رابطه با همین پرونده دو سال پیش بازداشت شده بودند با سفینهای که به مینیبوس تشبیه اش میکند، به ملکوت عروج کرده است.
رویای معراجگونه این مرد با ملاقات عبدالبهاء جانشین پیامبر اعتقادی بهاییان آغاز میشود و پس از آن فرهمند توسط او به پیامبر اسلام و حضرت علی و امام حسین معرفی میشود. ادای احترام به همه این قدیسان و از طرفی وضوح چهرههای آنان در خواب برایش بسیار شیرین بوده است. او حتی در این سفر رویایی به ملکوت با حضرت موسی هم ملاقات میکند و بابت جوک و شوخی که در عالم ناسوت درباره وی شنیده و نقل کرده بود، از او عذرخواهی میکند.
شاید روایت این رویا بخش مهمی در شناخت روحیات روحانی فردی است که همیشه در کمال آرامش در بند زندانیان سیاسی-عقیدتی مشتاق پذیرش مسئولیت برای خدمت به دیگران است.
او در طول حضورش در زندان کارهای مختلفی از جمله مسئولیت لباسشویی زندانیان، مسئولیت ارتباط با سالن ملاقات و یا عضویت در شورای صنفی زندانیان سالن ۱۲ را به قصد کمک به همبندیانش و به شکل داوطلبانه برعهده گرفته است. فرهمند ثنایی را میتوان یکی دیگر از گرگانیهایی نامید که به شدت سیاستگریز است و سیاست را یک دروغ میداند؛ دروغی که همیشه در سایه آن اتفاقات دیگری رخ میدهد و از قضا تجربه حضور در میان زندانیان سیاسی این نظر را در وی تقویت کرده است.
او هم صاحب سه فرزند دختر ۲۲ ساله، ۱۷ و ۱۶ ساله است. فرهمند پس از اخذ دیپلم و تجربههای متعدد سرانحام به شغل نصب و راهاندازی آسانسور و درهای اتوماسیون مشغول شده است. او میگوید بهترین لحظاتش در زندان زمانیست که میتواند با همسر و دخترانش ملاقات حضوری داشته باشد و دقایقی را در کنار آنان بگذراند.
حاضر جوابی میکنم و بلافاصله میگویم: لابد به همین خاطر هم مسئولیت کابین ملاقات را قبول کردهای؟! لبخند میزند و میگوید: اتفاقا از وقتی که این کار را برعهده گرفتم برای اینکه مبادا یک زمانی حق دیگران ضایع شود، خودم عمدا کمتر از حد معمول ملاقات میکنم.
فرهمند ثنایی هم در مهر ماه ۹۱ در جمع گرگانیها به همراه همسرش فرحناز تبیانی بازداشت شده است. همسر او پس از یک ماه بازجویی فشرده به قید وثیقه ۱۵۰ میلیون تومانی آزاد میشود اما فرهمند راهی زندان رجاییشهر میگردد. از او میپرسم اگر روزی بتوانی در یک شرایط کاملا برابر و بدون هیچ محدودیتی قاضی دادگاه یا بازجویت را ملاقات کنی، در آن لحظه چه جملاتی به آنها خواهی گفت؟ باز هم خاطرهای تعریف میکند که شنیدنش جالب است. او میگوید در روزهای نخست دستگیری و در حین یکی از جلسات بازجویی، تلفن همراه بازجویش زنگ میزند و فرهمند به صورت اتفاقی در جریان مکالمه او با پسرش قرار میگیرد. پس از پایان مکالمه بازجو به فرهمند میگوید که پسرش گلایهمند بوده، گلایهمند از اینکه برخی دوستان مدرسهاش او را به جشن تولد خود دعوت نمیکنند و جاهایی هم که دعوت میشود خود پسرک علاقهمند به شرکت در آنها نیست. بازجو به فرهمند میگوید به خاطر شغل او و حساسیتهای شغلیاش نمیتواند اجازه دهد که اعضای خانوادهاش در هر مراسمی شرکت کنند و در ادامه افزوده است که اگر روزی تغییر و تحولی در این کشور رخ دهد نیروهای امنیتی مانند او، بیش از دیگران آسیب خواهند دید.
در آنجا فرهمند صادقانه و صمیمانه به بازجویش میگوید که در چنین روزی خانه او مکانی امن برای آقای بازجو و خانوادهاش خواهد بود. اگر خواست یا تمایل داشت فرهمند و خانوادهاش آمادهاند تا از آنها پذیرایی کنند.
آن روز بازجویش از این حرف تعجب کرده و شاید هیچگاه این تعارف را چندان جدی نگرفته است اما لحن سخنان این مرد گرگانی در هنگام نقل این خاطره چنان صاف و صادق بود که من به راحتی باورش کردم.
او میگوید که حال و هوایش در زندان سرورانگیز است، گرچه قطع شدن روابط عاطفی با دخترانی که به شدت به پدرشان وابسته بودند و هرکدام لحظات به یادماندنی را با او در ذهن دارند برای بچهها خیلی مشکل است. فرهمند در پاسخ به این سوال که به عنوان یک پدر برای آینده فرزندانت چه فکر کردهای؟ کاملا مصمم پاسخ میدهد:با آنها مفصل گپ زدهام و فکر میکنم هرکدام تصویر روشنی از آیندهشان در یکی از زمینههای رشته کاری که مربوط به تجهیزات ساختمان و عملیات ساخت و ساز است تخصصی بیاموزند و مشغول کار شوند.
از او درباره سختترین روز زندان طی این مدت میپرسم و فرهمند بیدرنگ به مسیر ۹ ساعته راه گرگان تا کرج که هر هفته توسط خانوادهاش برای ملاقات با او طی میشود، اشاره میکند و میگوید: یک شب که میدانستم بچهها برای ملاقات فردا در جاده هستند در اخبار شنیدم که یک اتوبوس مسافربری در مسیر گرگان به تهران دچار حادثه شده و به داخل دره سقوط کرده است. آن شب تا زمانی که فهمیدم به شکر خدا اتفاقی برای خانوادهام که هر هفته این راه را با اتوبوس میآیند و بازمیگردند، نیافتاده، یکی از سختترین شبهای زندان بود.
نگرانی برای رفت و آمد هفتگی خانواده که به قصد ملاقات این مسیر را طی میکنند دغدغه مشترک گرگانی هاست. یکی از دغدغههایی که طعم حبس در تبعید و شاید تلخکامی ناشی از آن را مضاعف کرده است. تقریبا همه آنان با ارائه تقاضای قانونی خواستار انتقال به زندان شهر گرگان شدهاند. اما از سوی دیگر همه آنها در حرفهایشان احساس سرور و رضایت هم دارند. شاید همین تقدیرگرایی مذهبی و رضایت به خواست حضرت حق برای آنانی که براساس اعتقاداتشان گناهی جز کمک به همکیشان را مرتکب نشدهاند در همه حالات بر ایشان غلبه دارد. اگرچه معمولا هریک از زندانیان سیاسی-اعتقادی به شکلی خود را نماینده جریان سیاسی و طیف فکری خویش میبینند و با تمام توان میکوشند تا با رفتارهای شایسته و رعایت حقوق دیگران و التزام به فضایل اخلاقی، این نمایندگی را به خوبی انجام دهند و خود و همفکرانشان را در معرض قضاوت دید سایرین قرار دهند اما واقعیت این است که شرایط زیست شبانهروزی و چندینساله در زندان که همبندیان را قادر میکند تا در همه لحظات اغلب رفتارها و گفتارها و کردارهای همدیگر را بیواسطه و در سختترین شرایط مشاهده کنند، معیار کاملا عمیقی برای سنجش همه ادعاها و توانمندیهاست. گرگانیها در این آزمون سخت پیروز بودهاند، زیرا که صفا و سادگی، خدمت داوطلبانه و عقاید و روحیات روحانی که در تعمیق و گسترش آن میکوشند، قابل کتمان نیست. همه آنها مردانی راستگو و خانواده دوست و خدوم هستند که شاید ناتوانی در تحمل عقاید مختلف و عدم پذیرش حقوق اقلیت از سوی عدهای فرجام زندان را به خاطر کمک به همکیشان نصیبشان کرده است.
من به عنوان گزارشگر و نویسنده این متن موظف بودم تا در نهایت بیطرفی تنها تصاویری را که دیدهام و آنچه را که طی این دو سال حضورشان در زندان احساس کرده بودم، روایت کنم اما آنچه که در سراسر گفتوگوهایم با گرگانیها مشهود بود، این است که گویا همگیشان تجربه زندگی در زندان و حسی که آن را عدم اعمال تبعیض از سوی همبندیان خود میدانند، تجربهای بینظیر برایشان بوده است. بهگونهای که میتوان آن را در کلام تک تکشان پیدا کرد؛ تجربهای که از بد روزگار تنها در زندان فرصت عینیت یافتن آن را داشته است. تبعیض سایهای ناشایست بوده که همیشه در طول زندگی بر روی سر آنها و همکیشانشان و همه آنانی که عقایدی متفاوت با دیگران و بخصوص با حاکمان جامعه ما داشتهاند، قرار داشته است.
رنج تبعیض، رنجی فراموش نشدنی است که در لحظه لحظه زندگی به پدیدهای جدا نشدنی نامانوس تبدیل میگردد. تبعیضهای ناروایی که دیگر در دنیای امروز منسوخ شدهاند و جامعه بشری میکوشد تا با عبور از همه آنها روابطی جدید میان انسانها با یکدیگر و انسان با پروردگارش تعریف کند و به آن معنا بخشد! فاصله ما تا آنجا چقدر است؟
برگرفته از :
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-1de96b49be.html
۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه
مردانی که از سلولی در زندان پدری می کنند !
پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۳
بهاییان گرگانی در زندان رجاییشهر !
در بخش اول این گزارش،
از هفت نفری گفته شد که در میان زندانیان سیاسی ـ عقیدتی رجایی شهر به
گرگانی ها معروفند؛ شهروندانی بهایی که در "آمارهای سالیانه فعالان و
نهادهای حقوق بشری، سهم شان یک شماره است" اما تنها یک نام نیستند، روح
هایی هستند به اسارت درآمده و هریک قصه های خویش را دارند.
بخش دوم: پیام مرکزی یاcentral message
پیام مرکزی مرد میانسال و خندهرویی است که معمولا بیشتر کارهای فنی مربوط به سالن ۱۲ و وسایل برقی و ابزارهای مورد نیاز همبندیان را داوطلبانه برعهده میگیرد. وقتی شیر دستشویی خراب میشود یا لامپی از کار میافتد همه به سراغ او میروند و حالا هم مسئول فنی سالن است. دو دوران کوتاه اقامت در بند ۳۵۰ اوین او را به شوخی Centeral Massege (ترجمه انگلیسی نام و نامخانوادگیاش)صدا میکردند و اینجا هم گاهی همین لفظ، بهانهای برای آغاز مکالمه و شوخی با اوست. پیام که ۵۷ سال دارد صاحب دو دختر ۲۲ و ۲۶ ساله است. او آنقدر در محیط اطرافش خندهرو و شاد است که هیچگاه نمیتوان باور کرد در طول زندگی چه مصیبتهایی را تحمل کرده و تنها یکبار در شب مراسم ازدواج دخترش لب به سخن گشوده است.
آن روز مقامات دادستانی حتی مجوزی برای اینکه او بتواند به همراه یک مامور زندان و با دستبند در این جشن حاضر شود ، صادر نکردند، همین بهانهای شد تا آن شب تلخیهای زندگیاش را مرور کنیم.
پدر پیام در دهه شصت پس از دستگیری و تحمل مشقت و شکنجههای فراوان اعدام شده و مادرش نیز در همین سالها، بیش از پنج سال در همین زندانهای اوین و رجاییشهر محبوس بوده است. اینها همه در حالی بود که خانواده آنان در گرگان سکونت داشتند. همسر پیام هم حدود ده سال پیش پس از یک دوره طولانی بیماری درگذشت و او به تنهایی طی این سالها دخترانش را تربیت کرده و چرخ زندگی را چرخانده است.
پیام میگوید که دخترش پس از زندان حاضر نشده تا خواهرش را تنها بگذارد و به همراه همسرش همچنان در خانه پدرش که فعلا در زندان است، سکونت دارد. آن شب تعریف کرد که در زمان ازدواج خود پیام هم مادرش در زندان بود و نتوانست در مراسم ازدواج او شرکت کند و حالا دخترش هم نمیتواند پدرش را در شب عروسی در کنارش داشته باشد.
او حسابی اهل خواندن رمان است و معمولا اغلب ساعات پایانی شب را با مطالعه رمانها میگذراند. سرعتش درخواندن رمانهای موجود در زندان آنچنان زیاد است که کتاب کم میآورد و شخصا اعتراف میکنم که حسودی مرا برمیانگیزاند. پیام ثانیهای از وقت هواخوری روزانه در زندان را از دست نمیدهد و معلوم است که در گرگان هم همیشه اهل کوه و جنگل بوده است.
اغلب با سرعت دور هواخوری قدم میزند و گاهی وقتها که با او همراه میشوم سوژه حرفهای دو نفرهمان "تدی" سگ خانگی اوست که درباره شیرینکاریهایش تعریف میکند.
سیامک صدری، آقای شیرینیپز
سیامک صدری ۴۱ ساله جوانترین عضو گرگانیهاست. سیامک هم مانند دیگر بهاییان ایران هرگز اجازه شرکت در کنکور نیافت و پس از اخذ دیپلم وارد بازار کار شد. او اکنون صاحب دو فرزند ( پسر ۱۵ ساله و دختری ۹ ساله) است. همکاری با پیمانکاران در نصب دکلهای فشار قوی برق باعث شده است که او در طول زندگیاش در نقاط مختلف کشور سکونت کند و خودش میگوید: گرگان را به این خاطر انتخاب کردم چون تمایز و تفاوت آدمها در این شهر کمتر دیده میشود. آنجا شهری بود مهاجرپذیر که همه یکدیگر را با تمام تفاوتهایشان میپذیرند و همزیستی مهربانانهای با هم دارند.
سیامک در دوران کودکی پدرش را از دست داده است و مادرش هم در حالی که از بیماری آلزایمر شدید رنج میبرد در یک آسایشگاه بستری است. او اکنون در پاسخ به سئوال من که میپرسم سختترین لحظات زندان طی این مدت چه وقتهایی هستند؟ میگوید: زمانیست که احساس استیصال میکنم، وقتهایی که مثلا بچهها مریض میشوند یا مشکلات درسی و کاری دارند و من از اینجا هیچ کمکی نمی توانم بکنم، با تمام وجود احساس استیصال میکنم!
او آشپز ماهری است اما شیرینیپزی، تخصصی است که در زندان به آن دست یافته! به بهانه تولد هرکدام از دوستان و همبندیان و یا هر مراسم دیگری با همین وسایل اندک و ناقص موجود در سالن ۱۲ کیک یا شیرینی میپزد. دیگ بزرگی که کف آن را با نمک پوشانده شده است، فر گاز شیرینیپزی سیامک است. وسیلهای که حتی خانوادهها هنگام تناول شیرینیها و کیکهای دست پخت سیامک باور نمیکنند که آنها را با همین وسایل و ابتکارات ساده ساخته باشد. حتی در اعیاد مذهبی اسلامی یا روزهای ماه رمضان که تعداد روزهداران سالن ۱۲ اقلیت هستند، سیامک گاهی وقتها دست به کار می شود و همه را به شیرینی یا زولبیا و بامیه مهمان میکند.
خودش میگوید همیشه دوست داشتم در کارم یک چیزی خلق کنم و نتیجه کارم یک محصول عینی باشد، برای همین بدترین سابقه کاریام مربوط به دورهای است که به ناچار ویزیتوری میکردم. حاضر جوابی میکنم و میگویم: پس لابد شیرینیپزی هم پاسخی است به همین نیاز درونی...!
مهمترین غم سیامک در لحظاتی است که میخواهد به عنوان یک پدر در فرآیند بزرگ شدن و تربیت فرزندانش ایفای نقش کند ولی در فرصتهای کوتاه ملاقاتهای هفتگی که در ایام تحصیلی به خاطر مدرسه و دوری مسافت بچهها تنها ماهی یکبار میتوانند به ملاقات پدرشان بیایند، اصلا فرصتی برای این کارها نیست. او اما خوشحال است چون گمان میکند که بچههایش قلبا برای کار پدرشان ارزش فراوان قائلند و حتی این مساله را با این موضوع که آنان همین کیکهای ساده دستپخت پدر را با خود به منزل میبرند، تصویر میکند.
بدترین روز ایام زندان برای سیامک، یک خاطره تلخ است؛روزی که دختر ۹ سالهاش از طرف مامور بازرسی زندان به خاطر نداشتن روسری مورد پرخاش قرار گرفته بود و با چشمانی گریان به ملاقات پدر آمد و در آن لحظه او برای آنکه فضا تشدید نشود و فشار بیشتری به دخترش وارد نیاید، سکوت کرده بود، اما در دلش معتقد است و اطمینان دارد که این زندانها باعث به وجود آمدن روزهای بهتری در آینده خواهد شد. سیامک بلافاصله اضافه میکند که اولین روز نخستین عید نوروز که در زندان رجاییشهر ساکن بود هم برایش خیلی سخت و تلخ بود.
وقتی از سیامک میپرسم که در این دوران تا چه حد میزان نسبت به گروههای سیاسی حاضر در بند شناخت پیدا کرده است، پاسخ میدهد: من تقریبا در ایامی که در اوین و رجاییشهر بودم، با همه طیفهای زندانیان سیاسی و عقیدتی آشنا شدم. طیف وسیعی از دراویش تا اصلاحطلبان، فکر میکنم اتفاقا تغییرات در آینده ایران باید تدریجی و پایدار اتفاق بیافتد.
تاکید میکند که: دغدغهام برای آینده این است که تغییرات بیش از حد دردناک و پرهزینه شود. بهترین خاطرهاش هم زمانیست که تعدادی از همبندیانش فارغ از عقاید دینی و مذهبی از حقوق انسانی او دفاع کردهاند.میگوید: وقتی در بند ۳۵۰ بودیم من میخواستم در کار لباسشویی به اعضای اتاق کمک کنم. تعدادی از آنها مخالفت کردند و در لابهبلای حرفهایشان نگرانیهای مذهبی و خرافی درباره نجسی یا پاکی مشهود بود اما تعداد دیگری از بچهها با تمام قوا از من حمایت کردند و این تلاش آنها خیلی برایم ارزشمند بود.
او میگوید که هرگز تصمیم ندارد پس از آزادی ایران را ترک کند، چراکه قبلا بارها فرصت خروج از کشور و امکان اقامت برایش مهیا بوده است. او با اصرار در برابر پرسش من که سرسختانه میپرسم: اینجا چه چیز خاصی جز سختی، محرومیت و حتی خطر حبس و زندان و مشقتهای زندگی برای تو و فرزندانت دارد؟ میگوید: اینجا یک چیزهایی هست که دوستشان دارم!
فرهاد فهندژ: مردی با جثه ضعیف و رویاهای نورانی
او متولد ۱۳۳۸ است و در رشته مهندسی آنالیز سیستم کامپیوتر مشغول به تحصیل بود که پس از انقلاب فرهنگی از دانشگاه اخراج شد. فرهاد هم در سال ۶۲ به اتهام عضویت در مخفل بهاییان بندر ترکمن دستگیر و به چهار سال زندان محکوم شد اما پس از پنج سال در بهمن ماه ۶۷ آزاد شد.
او در سالهای زندان دهه شصت آنچنان دچار مسمومیت شدید و بیماری شده بود که به گفته خودش ۲ سال آخر را به مدد سرم و آمپول ب کمپلکس گذراند. ضعف جسمانی و عوارض عصبی شدید آن دوران هنوز هم همراه این مرد ضعیفالجثه و لاغر اندام باقی مانده است. به طوری که اکنون هم با کوچکترین اضطراب یا هیجان مثبت یا منفی بار دیگر عوارض بیماری مثل بیخوابیهای طولانی مدت و ممتد یا فشار روانی و عصبی به سراغش میآید. خودش میگوید: فکر میکردم اینبار به خاطر بیماری زندان برایم سختتر باشد چون در نوبت گذشته جوان بودم و مجرد و شاید چون بار سنگین زندگی و خانواده روی دوشم نبود، میتوانستم سختترین چیزها را تحمل کنم.
فرهاد یکی از مهمترین دستاوردهای زندان کنونی را برای خود اینگونه تبیین کرده است: گوشه خلوت زندان باعث شده است تا رابطه عقلانی من با اعتقاداتم به رابطهای عرفانی و قلبی تبدیل شود و از وجود این حس در درونم خیلی خرسندم.
او کمتر در هواخوری دیده میشود و اغلب اوقات در اتاقش مشغول مطالعه در حوزه جامعهشناسی و تاریخ است. از این نظر شاید بتوان فرهاد را کمتحرکترین عضو گرگانیها نامید. با این همه او پای ثابت جلسات هفتگی بررسی موازین حقوق بشری و کلاسهای درسی جامعهشناسی و … است که توسط تعدادی از زندانیان سالن ۱۲ برگزار میشود.
فرهاد اصولا به سیاست داخلی و اوضاع سیاسی ایران علاقمند است و اخبار را دنبال میکند اما وقتی لب به سخن میگشاید، خطرناکترین چیز برای آینده کشورش را ادامه حکمرانی روحانیون متعصب میداند و صراحتا میگوید که در رویاهایش ایران را کشور انوار میبیند و اضافه میکند که به تحولات فرهنگی آینده ایران خوشبین است، چرا که نتایج این تحولات فرهنگی در ابتدا شاید به شکل تصاعد حسابی بروز کند و جلوهای نداشته باشد اما به فاصله بسیار کوتاهی به شکل تصاعد هندسی فراگیر خواهد شد و تاثیرگذار میشود.
او اکنون صاحب یک دختر ۲۳ ساله و یک پسر ۱۴ ساله است و در طول دوران محبوس بودنش در زندان رجاییشهر روزهایی را تجربه کرده که همسرش نیز در بازداشت بوده است. فرهاد میگوید پسرش یونس پس از اطلاع از حکم ده سال حبس پدر گفته که این بار واقعا معنای "هنگ کردن" را درک کرده و آن را تجربه کرده است.
پدر یونس هم مانند بقیه دوستان گرگانی نگران آینده فرزندانش است و گمان میکند که حداقل یونس اکنون در مرحله مهمی از زندگیاش قرار دارد. با این همه فرهاد دوست دارد که فرزندانش در مسیر اصلاح جامعه و عالم انسانی حرکت کنند و میگوید: حفاظت بچهها از آسیبهای اجتماعی روزمره گام اولیه در تربیت آنهاست و ای کاش بتوانیم فرزندانی تربیت کنیم که با تمام وجود در مسیر اصلاح جامعه گام بردارند.
او هم در دانشگاه زیرزمینی بهاییان به تحصیل در رشته روانشناسی پرداخته و پس از پایان تحصیلات اغلب به عنوان مشاور تربیتی از سوی خانوادهها یا مزدوجین جوان طرف مشورت قرار میگرفته است. مراجعین او تنها همکیشان و بهاییان نبودند بلکه همه آشنایان و حتی سایر افراد در شهر گرگان هم او را به عنوان یک مشاور خوب به همدیگر توصیه میکردند. جالب اینکه این خدمات از سوی فرهاد به صورت رایگان ارائه میشد و وی تنها از طریق فروش ساعت و لوازم یدکی آن امرار معاش میکرد.
فرهاد فهندژ تنها فردی است که در پرونده گرگانیها به ۱۰ سال زندان محکوم شده است، وقتی علت را از نظر خودش جویا میشوم، مسبب اصلی این حکم را اداره اطلاعات گرگان میداند و میگوید: شاید فشار اطلاعات و شناخت قبلی آنها از من و رفت و آمدهای زیادی که به خاطر کار مشاوره داشتم باعث شد تا آنان حساس شوند و به من دو برابر دیگران حکم دهند. او در ادامه میخندد و اضافه میکند که در ایام بازجوییها و پس از آنکه لپتابش توسط بازجویان بررسی شد، دائما از او میپرسیدند لپتاب اصلیات را کجا گذاشتی؟ توی این دستگاه که هیچ چیز خاصی پیدا نمیشود و پاسخهای فرهاد که لپتاب دیگری ندارد برایشان باور پذیر نبود.
او میگوید که به رغم مسافت طولانی، ملاقات برای همسرش مثل داروی مسکن است. وقتی یک هفته ملاقات تعطیل میشود و یا آنها به دلیلی نمیتوانند از گرگان به کرج بیایند در طول هفته ناراحتیهای همسر فرهاد برای اطرافیانش کاملا محسوس است.
دوستانش به خاطر ضعف جسمانی هیچ وقت اجازه نمیدهند که فرهاد در کارهای سفره و آشپزی کاری را برعهده بگیرد و معمولا در کنار مطالعات جدی مهمترین سرگرمیاش تماشای فوتبال است. در طول این دو سال یک زمان بیش از همیشه رایحهای خوش به مشام فرهاد رسید و آن هنگامی بود که او و دوستان گرگانیاش در لحظه ورود به بند ۳۵۰ زندان اوین از سوی یکی از زندانیان جنبش سبز مورد استقبال و حمایت قرار گرفتند.
شاید درک حسی و زودهنگام همین اتفاق بود که در سالهای ۸۸ و ۸۹ که فعالان جنبش سبز دستگیر و روانه زندان میشدند، فرهاد به همسرش گفته بود: "دوست دارم اگر روزی دوباره به زندان افتادم این بار سالهای حبس را در یکی از زندانهای اوین یا رجاییشهر بگذرانم. "
فواد فهندژ، مرد دستبندهای یادگاری
فواد برادر کوچکتر فرهاد است. اولین سئوالم از این مرد شوخ طبع ۵۱ ساله اینگونه آغاز میشود: آدم وقتی با برادرش در زندان باشد، چه حالی دارد؟ دوست داری او را در زندان کنار خودت داشته باشی یا آنکه زودتر آزاد شود؟
گرچه قبلا برادر بزرگتر در پاسخ به من گفته بود که حضور فواد اینجا برایم یک نعمت است و حتی آدم خیلی وقتها روابطی با برادرش دارد که نمیتواند آنها را با دوستان قدیمیاش هم برقرار کند! اما فواد پس از شوخی در این باره لحظاتی بغض گلویش را میگیرد و میگوید حتی تصور اینکه روزی او از اینجا برود و مجبور شود فرهاد را در زندان تنها بگذارد اشکش را درمیآورد.
او مجموعا از شرایط راضی است و میگوید که تنها دوری از خانواده بیش از همه چیز اذیتش میکند. او در تخت سوم اتاق ساکن است و دیوارهای اطراف تختش مملو از عکسهای خانوادگی دست جمعی است. میپرسم با این همه عکس چه کار میکنی؟ میگوید: وقتی بیرون بودم اغلب اوقاتم را با این جمعهای خانوادگی سپری میکردم. اینجا هم با این عکسها دردودل میکنم!
فواد با اشاره به اینکه در طول دوران دستگیری تا مرحله دادگاه و زندانی شدنش جمعا حدود نیم ساعت بازجویی شده است، تلخترین خاطرهاش را مربوط به روزی میداند که او در بند ۲۰۹ اوین و در هنگامی که چشمبند بر روی چشمانش قرار داشته در مواجهه اولیه با بازجویش به او "خسته نباشید" میگوید و در پاسخ جملهای میشنود با این مضمون: "به توچه که من خستهام یا خسته نیستم، سگ بهایی" فواد با لحن تلختری اضافه میکند که اتفاقا این واقعه ظهر عاشورا رخ داد و اگر روزی دوباره او را ببیند حتما خواهد پرسید که "تو چرا حتی به اعتقادات خودت هم پایبند نیستی؟ و این همه بیانصافی را چگونه در وجودت تحمل میکنی؟" او در سالهای جنگ ایران و عراق تمام مدت دوران خدمت سربازیاش را در مناطق جنگی گذرانده، فواد هم مانند برادرش صاحب دو فرزند است. شمیس، یکی از دختران او تجربه ازدواج در غیاب پدر و تلخی عدم حضور او را در این لحظات عمیقا چشیده است. او میگوید که تنها با اجازه ماموان زندان فرصت یافتم هنگامی که دخترم سر سفره عقد نشسته بود چند دقیقه با او تلفنی صحبت کنم.
این عضو از گرگانیها هم مانند دیگران نتوانسته است در دانشگاه تحصیل کند یا شغل مورد علاقهاش را به دست آورد. روزگاری او به همراه همسرش از راه بافندگی امرار معاش میکردند و در دورانی هم به کار نقاشی ساختمان مشغول بوده تا آنکه سرانجام به عنوان رادیولوژیست در مرکز رادیولوژی یکی از دوستانش شاغل شده است.
تختخواب فواد کارگاه دستبندبافی و صنایع دستیاش هم هست. او با نخهای موجود در زندان دستبندهای رنگارنگی میبافد و آنها را به دوستانش هدیه میکند. وقتی میپرسم چرا بابت حقالزحمه یا حتی هزینههای اولیه این کارهای دستی چیزی از کسی طلب نمیکنی؟ میگوید: همین که دستبندهایم به شکل هدیه از طرف زندانیان به خانوادههایشان داده میشود و نزد آنها به یادگار میماند، حس خوبی برایم دارد. یادگار ماندن کارهای دستی فواد فهندژ در دستان اعضای خانواده و منازل همبندیانش با ارزشترین بهای کار او در طی این سالهای زندان است.
*این گزارش ادامه دارد
برگرفته از :
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-9e51f510d3.html
بخش دوم: پیام مرکزی یاcentral message
پیام مرکزی مرد میانسال و خندهرویی است که معمولا بیشتر کارهای فنی مربوط به سالن ۱۲ و وسایل برقی و ابزارهای مورد نیاز همبندیان را داوطلبانه برعهده میگیرد. وقتی شیر دستشویی خراب میشود یا لامپی از کار میافتد همه به سراغ او میروند و حالا هم مسئول فنی سالن است. دو دوران کوتاه اقامت در بند ۳۵۰ اوین او را به شوخی Centeral Massege (ترجمه انگلیسی نام و نامخانوادگیاش)صدا میکردند و اینجا هم گاهی همین لفظ، بهانهای برای آغاز مکالمه و شوخی با اوست. پیام که ۵۷ سال دارد صاحب دو دختر ۲۲ و ۲۶ ساله است. او آنقدر در محیط اطرافش خندهرو و شاد است که هیچگاه نمیتوان باور کرد در طول زندگی چه مصیبتهایی را تحمل کرده و تنها یکبار در شب مراسم ازدواج دخترش لب به سخن گشوده است.
آن روز مقامات دادستانی حتی مجوزی برای اینکه او بتواند به همراه یک مامور زندان و با دستبند در این جشن حاضر شود ، صادر نکردند، همین بهانهای شد تا آن شب تلخیهای زندگیاش را مرور کنیم.
پدر پیام در دهه شصت پس از دستگیری و تحمل مشقت و شکنجههای فراوان اعدام شده و مادرش نیز در همین سالها، بیش از پنج سال در همین زندانهای اوین و رجاییشهر محبوس بوده است. اینها همه در حالی بود که خانواده آنان در گرگان سکونت داشتند. همسر پیام هم حدود ده سال پیش پس از یک دوره طولانی بیماری درگذشت و او به تنهایی طی این سالها دخترانش را تربیت کرده و چرخ زندگی را چرخانده است.
پیام میگوید که دخترش پس از زندان حاضر نشده تا خواهرش را تنها بگذارد و به همراه همسرش همچنان در خانه پدرش که فعلا در زندان است، سکونت دارد. آن شب تعریف کرد که در زمان ازدواج خود پیام هم مادرش در زندان بود و نتوانست در مراسم ازدواج او شرکت کند و حالا دخترش هم نمیتواند پدرش را در شب عروسی در کنارش داشته باشد.
او حسابی اهل خواندن رمان است و معمولا اغلب ساعات پایانی شب را با مطالعه رمانها میگذراند. سرعتش درخواندن رمانهای موجود در زندان آنچنان زیاد است که کتاب کم میآورد و شخصا اعتراف میکنم که حسودی مرا برمیانگیزاند. پیام ثانیهای از وقت هواخوری روزانه در زندان را از دست نمیدهد و معلوم است که در گرگان هم همیشه اهل کوه و جنگل بوده است.
اغلب با سرعت دور هواخوری قدم میزند و گاهی وقتها که با او همراه میشوم سوژه حرفهای دو نفرهمان "تدی" سگ خانگی اوست که درباره شیرینکاریهایش تعریف میکند.
سیامک صدری، آقای شیرینیپز
سیامک صدری ۴۱ ساله جوانترین عضو گرگانیهاست. سیامک هم مانند دیگر بهاییان ایران هرگز اجازه شرکت در کنکور نیافت و پس از اخذ دیپلم وارد بازار کار شد. او اکنون صاحب دو فرزند ( پسر ۱۵ ساله و دختری ۹ ساله) است. همکاری با پیمانکاران در نصب دکلهای فشار قوی برق باعث شده است که او در طول زندگیاش در نقاط مختلف کشور سکونت کند و خودش میگوید: گرگان را به این خاطر انتخاب کردم چون تمایز و تفاوت آدمها در این شهر کمتر دیده میشود. آنجا شهری بود مهاجرپذیر که همه یکدیگر را با تمام تفاوتهایشان میپذیرند و همزیستی مهربانانهای با هم دارند.
سیامک در دوران کودکی پدرش را از دست داده است و مادرش هم در حالی که از بیماری آلزایمر شدید رنج میبرد در یک آسایشگاه بستری است. او اکنون در پاسخ به سئوال من که میپرسم سختترین لحظات زندان طی این مدت چه وقتهایی هستند؟ میگوید: زمانیست که احساس استیصال میکنم، وقتهایی که مثلا بچهها مریض میشوند یا مشکلات درسی و کاری دارند و من از اینجا هیچ کمکی نمی توانم بکنم، با تمام وجود احساس استیصال میکنم!
او آشپز ماهری است اما شیرینیپزی، تخصصی است که در زندان به آن دست یافته! به بهانه تولد هرکدام از دوستان و همبندیان و یا هر مراسم دیگری با همین وسایل اندک و ناقص موجود در سالن ۱۲ کیک یا شیرینی میپزد. دیگ بزرگی که کف آن را با نمک پوشانده شده است، فر گاز شیرینیپزی سیامک است. وسیلهای که حتی خانوادهها هنگام تناول شیرینیها و کیکهای دست پخت سیامک باور نمیکنند که آنها را با همین وسایل و ابتکارات ساده ساخته باشد. حتی در اعیاد مذهبی اسلامی یا روزهای ماه رمضان که تعداد روزهداران سالن ۱۲ اقلیت هستند، سیامک گاهی وقتها دست به کار می شود و همه را به شیرینی یا زولبیا و بامیه مهمان میکند.
خودش میگوید همیشه دوست داشتم در کارم یک چیزی خلق کنم و نتیجه کارم یک محصول عینی باشد، برای همین بدترین سابقه کاریام مربوط به دورهای است که به ناچار ویزیتوری میکردم. حاضر جوابی میکنم و میگویم: پس لابد شیرینیپزی هم پاسخی است به همین نیاز درونی...!
مهمترین غم سیامک در لحظاتی است که میخواهد به عنوان یک پدر در فرآیند بزرگ شدن و تربیت فرزندانش ایفای نقش کند ولی در فرصتهای کوتاه ملاقاتهای هفتگی که در ایام تحصیلی به خاطر مدرسه و دوری مسافت بچهها تنها ماهی یکبار میتوانند به ملاقات پدرشان بیایند، اصلا فرصتی برای این کارها نیست. او اما خوشحال است چون گمان میکند که بچههایش قلبا برای کار پدرشان ارزش فراوان قائلند و حتی این مساله را با این موضوع که آنان همین کیکهای ساده دستپخت پدر را با خود به منزل میبرند، تصویر میکند.
بدترین روز ایام زندان برای سیامک، یک خاطره تلخ است؛روزی که دختر ۹ سالهاش از طرف مامور بازرسی زندان به خاطر نداشتن روسری مورد پرخاش قرار گرفته بود و با چشمانی گریان به ملاقات پدر آمد و در آن لحظه او برای آنکه فضا تشدید نشود و فشار بیشتری به دخترش وارد نیاید، سکوت کرده بود، اما در دلش معتقد است و اطمینان دارد که این زندانها باعث به وجود آمدن روزهای بهتری در آینده خواهد شد. سیامک بلافاصله اضافه میکند که اولین روز نخستین عید نوروز که در زندان رجاییشهر ساکن بود هم برایش خیلی سخت و تلخ بود.
وقتی از سیامک میپرسم که در این دوران تا چه حد میزان نسبت به گروههای سیاسی حاضر در بند شناخت پیدا کرده است، پاسخ میدهد: من تقریبا در ایامی که در اوین و رجاییشهر بودم، با همه طیفهای زندانیان سیاسی و عقیدتی آشنا شدم. طیف وسیعی از دراویش تا اصلاحطلبان، فکر میکنم اتفاقا تغییرات در آینده ایران باید تدریجی و پایدار اتفاق بیافتد.
تاکید میکند که: دغدغهام برای آینده این است که تغییرات بیش از حد دردناک و پرهزینه شود. بهترین خاطرهاش هم زمانیست که تعدادی از همبندیانش فارغ از عقاید دینی و مذهبی از حقوق انسانی او دفاع کردهاند.میگوید: وقتی در بند ۳۵۰ بودیم من میخواستم در کار لباسشویی به اعضای اتاق کمک کنم. تعدادی از آنها مخالفت کردند و در لابهبلای حرفهایشان نگرانیهای مذهبی و خرافی درباره نجسی یا پاکی مشهود بود اما تعداد دیگری از بچهها با تمام قوا از من حمایت کردند و این تلاش آنها خیلی برایم ارزشمند بود.
او میگوید که هرگز تصمیم ندارد پس از آزادی ایران را ترک کند، چراکه قبلا بارها فرصت خروج از کشور و امکان اقامت برایش مهیا بوده است. او با اصرار در برابر پرسش من که سرسختانه میپرسم: اینجا چه چیز خاصی جز سختی، محرومیت و حتی خطر حبس و زندان و مشقتهای زندگی برای تو و فرزندانت دارد؟ میگوید: اینجا یک چیزهایی هست که دوستشان دارم!
فرهاد فهندژ: مردی با جثه ضعیف و رویاهای نورانی
او متولد ۱۳۳۸ است و در رشته مهندسی آنالیز سیستم کامپیوتر مشغول به تحصیل بود که پس از انقلاب فرهنگی از دانشگاه اخراج شد. فرهاد هم در سال ۶۲ به اتهام عضویت در مخفل بهاییان بندر ترکمن دستگیر و به چهار سال زندان محکوم شد اما پس از پنج سال در بهمن ماه ۶۷ آزاد شد.
او در سالهای زندان دهه شصت آنچنان دچار مسمومیت شدید و بیماری شده بود که به گفته خودش ۲ سال آخر را به مدد سرم و آمپول ب کمپلکس گذراند. ضعف جسمانی و عوارض عصبی شدید آن دوران هنوز هم همراه این مرد ضعیفالجثه و لاغر اندام باقی مانده است. به طوری که اکنون هم با کوچکترین اضطراب یا هیجان مثبت یا منفی بار دیگر عوارض بیماری مثل بیخوابیهای طولانی مدت و ممتد یا فشار روانی و عصبی به سراغش میآید. خودش میگوید: فکر میکردم اینبار به خاطر بیماری زندان برایم سختتر باشد چون در نوبت گذشته جوان بودم و مجرد و شاید چون بار سنگین زندگی و خانواده روی دوشم نبود، میتوانستم سختترین چیزها را تحمل کنم.
فرهاد یکی از مهمترین دستاوردهای زندان کنونی را برای خود اینگونه تبیین کرده است: گوشه خلوت زندان باعث شده است تا رابطه عقلانی من با اعتقاداتم به رابطهای عرفانی و قلبی تبدیل شود و از وجود این حس در درونم خیلی خرسندم.
او کمتر در هواخوری دیده میشود و اغلب اوقات در اتاقش مشغول مطالعه در حوزه جامعهشناسی و تاریخ است. از این نظر شاید بتوان فرهاد را کمتحرکترین عضو گرگانیها نامید. با این همه او پای ثابت جلسات هفتگی بررسی موازین حقوق بشری و کلاسهای درسی جامعهشناسی و … است که توسط تعدادی از زندانیان سالن ۱۲ برگزار میشود.
فرهاد اصولا به سیاست داخلی و اوضاع سیاسی ایران علاقمند است و اخبار را دنبال میکند اما وقتی لب به سخن میگشاید، خطرناکترین چیز برای آینده کشورش را ادامه حکمرانی روحانیون متعصب میداند و صراحتا میگوید که در رویاهایش ایران را کشور انوار میبیند و اضافه میکند که به تحولات فرهنگی آینده ایران خوشبین است، چرا که نتایج این تحولات فرهنگی در ابتدا شاید به شکل تصاعد حسابی بروز کند و جلوهای نداشته باشد اما به فاصله بسیار کوتاهی به شکل تصاعد هندسی فراگیر خواهد شد و تاثیرگذار میشود.
او اکنون صاحب یک دختر ۲۳ ساله و یک پسر ۱۴ ساله است و در طول دوران محبوس بودنش در زندان رجاییشهر روزهایی را تجربه کرده که همسرش نیز در بازداشت بوده است. فرهاد میگوید پسرش یونس پس از اطلاع از حکم ده سال حبس پدر گفته که این بار واقعا معنای "هنگ کردن" را درک کرده و آن را تجربه کرده است.
پدر یونس هم مانند بقیه دوستان گرگانی نگران آینده فرزندانش است و گمان میکند که حداقل یونس اکنون در مرحله مهمی از زندگیاش قرار دارد. با این همه فرهاد دوست دارد که فرزندانش در مسیر اصلاح جامعه و عالم انسانی حرکت کنند و میگوید: حفاظت بچهها از آسیبهای اجتماعی روزمره گام اولیه در تربیت آنهاست و ای کاش بتوانیم فرزندانی تربیت کنیم که با تمام وجود در مسیر اصلاح جامعه گام بردارند.
او هم در دانشگاه زیرزمینی بهاییان به تحصیل در رشته روانشناسی پرداخته و پس از پایان تحصیلات اغلب به عنوان مشاور تربیتی از سوی خانوادهها یا مزدوجین جوان طرف مشورت قرار میگرفته است. مراجعین او تنها همکیشان و بهاییان نبودند بلکه همه آشنایان و حتی سایر افراد در شهر گرگان هم او را به عنوان یک مشاور خوب به همدیگر توصیه میکردند. جالب اینکه این خدمات از سوی فرهاد به صورت رایگان ارائه میشد و وی تنها از طریق فروش ساعت و لوازم یدکی آن امرار معاش میکرد.
فرهاد فهندژ تنها فردی است که در پرونده گرگانیها به ۱۰ سال زندان محکوم شده است، وقتی علت را از نظر خودش جویا میشوم، مسبب اصلی این حکم را اداره اطلاعات گرگان میداند و میگوید: شاید فشار اطلاعات و شناخت قبلی آنها از من و رفت و آمدهای زیادی که به خاطر کار مشاوره داشتم باعث شد تا آنان حساس شوند و به من دو برابر دیگران حکم دهند. او در ادامه میخندد و اضافه میکند که در ایام بازجوییها و پس از آنکه لپتابش توسط بازجویان بررسی شد، دائما از او میپرسیدند لپتاب اصلیات را کجا گذاشتی؟ توی این دستگاه که هیچ چیز خاصی پیدا نمیشود و پاسخهای فرهاد که لپتاب دیگری ندارد برایشان باور پذیر نبود.
او میگوید که به رغم مسافت طولانی، ملاقات برای همسرش مثل داروی مسکن است. وقتی یک هفته ملاقات تعطیل میشود و یا آنها به دلیلی نمیتوانند از گرگان به کرج بیایند در طول هفته ناراحتیهای همسر فرهاد برای اطرافیانش کاملا محسوس است.
دوستانش به خاطر ضعف جسمانی هیچ وقت اجازه نمیدهند که فرهاد در کارهای سفره و آشپزی کاری را برعهده بگیرد و معمولا در کنار مطالعات جدی مهمترین سرگرمیاش تماشای فوتبال است. در طول این دو سال یک زمان بیش از همیشه رایحهای خوش به مشام فرهاد رسید و آن هنگامی بود که او و دوستان گرگانیاش در لحظه ورود به بند ۳۵۰ زندان اوین از سوی یکی از زندانیان جنبش سبز مورد استقبال و حمایت قرار گرفتند.
شاید درک حسی و زودهنگام همین اتفاق بود که در سالهای ۸۸ و ۸۹ که فعالان جنبش سبز دستگیر و روانه زندان میشدند، فرهاد به همسرش گفته بود: "دوست دارم اگر روزی دوباره به زندان افتادم این بار سالهای حبس را در یکی از زندانهای اوین یا رجاییشهر بگذرانم. "
فواد فهندژ، مرد دستبندهای یادگاری
فواد برادر کوچکتر فرهاد است. اولین سئوالم از این مرد شوخ طبع ۵۱ ساله اینگونه آغاز میشود: آدم وقتی با برادرش در زندان باشد، چه حالی دارد؟ دوست داری او را در زندان کنار خودت داشته باشی یا آنکه زودتر آزاد شود؟
گرچه قبلا برادر بزرگتر در پاسخ به من گفته بود که حضور فواد اینجا برایم یک نعمت است و حتی آدم خیلی وقتها روابطی با برادرش دارد که نمیتواند آنها را با دوستان قدیمیاش هم برقرار کند! اما فواد پس از شوخی در این باره لحظاتی بغض گلویش را میگیرد و میگوید حتی تصور اینکه روزی او از اینجا برود و مجبور شود فرهاد را در زندان تنها بگذارد اشکش را درمیآورد.
او مجموعا از شرایط راضی است و میگوید که تنها دوری از خانواده بیش از همه چیز اذیتش میکند. او در تخت سوم اتاق ساکن است و دیوارهای اطراف تختش مملو از عکسهای خانوادگی دست جمعی است. میپرسم با این همه عکس چه کار میکنی؟ میگوید: وقتی بیرون بودم اغلب اوقاتم را با این جمعهای خانوادگی سپری میکردم. اینجا هم با این عکسها دردودل میکنم!
فواد با اشاره به اینکه در طول دوران دستگیری تا مرحله دادگاه و زندانی شدنش جمعا حدود نیم ساعت بازجویی شده است، تلخترین خاطرهاش را مربوط به روزی میداند که او در بند ۲۰۹ اوین و در هنگامی که چشمبند بر روی چشمانش قرار داشته در مواجهه اولیه با بازجویش به او "خسته نباشید" میگوید و در پاسخ جملهای میشنود با این مضمون: "به توچه که من خستهام یا خسته نیستم، سگ بهایی" فواد با لحن تلختری اضافه میکند که اتفاقا این واقعه ظهر عاشورا رخ داد و اگر روزی دوباره او را ببیند حتما خواهد پرسید که "تو چرا حتی به اعتقادات خودت هم پایبند نیستی؟ و این همه بیانصافی را چگونه در وجودت تحمل میکنی؟" او در سالهای جنگ ایران و عراق تمام مدت دوران خدمت سربازیاش را در مناطق جنگی گذرانده، فواد هم مانند برادرش صاحب دو فرزند است. شمیس، یکی از دختران او تجربه ازدواج در غیاب پدر و تلخی عدم حضور او را در این لحظات عمیقا چشیده است. او میگوید که تنها با اجازه ماموان زندان فرصت یافتم هنگامی که دخترم سر سفره عقد نشسته بود چند دقیقه با او تلفنی صحبت کنم.
این عضو از گرگانیها هم مانند دیگران نتوانسته است در دانشگاه تحصیل کند یا شغل مورد علاقهاش را به دست آورد. روزگاری او به همراه همسرش از راه بافندگی امرار معاش میکردند و در دورانی هم به کار نقاشی ساختمان مشغول بوده تا آنکه سرانجام به عنوان رادیولوژیست در مرکز رادیولوژی یکی از دوستانش شاغل شده است.
تختخواب فواد کارگاه دستبندبافی و صنایع دستیاش هم هست. او با نخهای موجود در زندان دستبندهای رنگارنگی میبافد و آنها را به دوستانش هدیه میکند. وقتی میپرسم چرا بابت حقالزحمه یا حتی هزینههای اولیه این کارهای دستی چیزی از کسی طلب نمیکنی؟ میگوید: همین که دستبندهایم به شکل هدیه از طرف زندانیان به خانوادههایشان داده میشود و نزد آنها به یادگار میماند، حس خوبی برایم دارد. یادگار ماندن کارهای دستی فواد فهندژ در دستان اعضای خانواده و منازل همبندیانش با ارزشترین بهای کار او در طی این سالهای زندان است.
*این گزارش ادامه دارد
برگرفته از :
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-9e51f510d3.html
۱۳۹۳ شهریور ۲۴, دوشنبه
شرم، و دیگر هیچ !
نمی خواهم بگویم ما انقلابِ اسلامی کرده ها، که بوده ایم و چه ها که نکرده ایم و چه کسانی را نزده ایم و نکشته ایم و به زندان نینداخته ایم و دودمانشان را به باد نداده ایم و اموالشان را بالا نکشانده ایم و از سرزمین شان نتارانده ایم، اما این را می گویم که تنها در یک قلم، بیست هزار جوان بهایی را در این سی و شش سال از تحصیل در دانشگاه ها باز داشته ایم و اجازه نداده ایم در سرزمینِ خود به درختِ دانش دست برند.
در این عکس، من و دکتر محمد ملکی – نخستین رییس دانشگاه تهران پس از انقلاب – به نمایندگی از طرفِ همه ی انسان گرایان و نوع دوستان و آزادگان و خیرخواهان و خداباوران و ایرانیانِ پاک نهاد، بر زمین نشسته ایم و از جمع کوچکی از سه نسل بهاییِ محروم از تحصیل، پوزش خواسته ایم.
در جمعِ بهاییانِ محروم از تحصیل، عزیزی هست که نفر نخستِ کنکور سراسری بوده در سالهای پیش. اما چه جای درد که هیچ مسئولی و هیچ آیت اللهی به برتر بودنِ وی اعتنایی نبست و حالی از وی نپرسید و راهی برای وی نگشود. در این عکس، ” شادان شیرازی” نیز هست. دختر ریز نقش بهایی که همین امسال رتبه ی 113 کنکور سراسری را از آنِ خود کرده اما اکنون بخاطر عقیده و باورش با درهای بسته روبروست. می گویم: آقایان، عمامه ها را اگر کمی بالاتر بگذاریم، بد نمی شود ها؟ مغزمان پس کِی باید باد بخورد و تازگی بگیرد؟
محمد نوری زاد
۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه
تعصب مذهبی ، تفکر انتقادی !
نوشتهی زیر، متن سخنان من است در بیست و چهارمین کنفرانس انجمن
دوستداران فرهنگ ایرانی، در بیست و نهم ماه اوت سال ۲۰۱۴ میلادی در شهر
شیکاگو.

مهدی خلجی
شاید دیرزمانی بود که اینقدر سخن گفتن از تعصّب مذهبی ضرورت پیدا نکرده بود. سرزمین پهناوری در خاورمیانه در آتش نزاعهای مذهبی میسوزد، مردماناش آواره، داغدیده، بیسر و بیپناه میشوند، لحظههای عادی روزمره به کابوسهای نادر ذهنی بیمار بدل میگردند و هیچ چشمانداز روشنی از فردا پیدا نیست. آنجا هم که خیابان و خانه، رزمگاه زنان و مردان مسلح یا بیسلاح نیست، تبعیض و سرکوب نظاممند سیاسی و اجتماعی، تعصّبات مذهبی را شدت و شتاب میبخشد و قربانی میگیرد. ایران و عربستان سعودی، دو کشور باثبات منطقهاند که قساوتآمیزترین نوع تبعیضها را علیه اقلیتهای مذهبی روا میدارند.
اگر کسی میخواهد ژرفای مصیبتی را که بر این پاره از کرهی زمین میرود بنگرد، خوب است روزگار ما را با سدهی نوزدهم مقایسه کند و ببیند که در سدهی نوزدهم، «خاورمیانه» یا آنچه «جهان اسلام» خوانده میشود، دربردارندهی چه تنوع رنگارنگی از جوامع دینی بود. برای نمونه، مسیحیان عرب، نقشی پررنگ در گذار از جهان قدیم به جهان جدید بازی کردند و حتا در نوسازی زبان عربی سهمی انکارناپذیر داشتند. با اینهمه، امروز، مسیحیان در عراق، طعمهی سنگدلانهترین شکل تاریکاندیشی مذهبیاند؛ از زادبوم خود رانده و حرمت و کرامتشان در انبوه درد و دود و دم و گوگرد، گم شده است. یهودیان در قلمروهایی که سابقهی صدها و بل هزاران سال سکونت دارند، آزرده از آزار دیگران، یادگارهای نیاکان خود را به تلخی وامینهند و راهی دیار نامسلمانان میشوند. بهائیان در سرزمینی که آیین آنان زاده شد و برآمد، از گزند دولت و فضای عمومی جامعه در امان نیستند و از حقوق ابتدایی شهروندی بهرهای ندارند. «جهان اسلام» و «خاورمیانه» با شتابی شگفتآور، پویایی مذهبی خود را از دست میدهد و یکدست میشود. اما مگر آنجا که تعصّب است، مسلمان به جان مسلمان نمیافتد؟
نبرد شیعه و سلفی – یا بهتر بگوییم تنشها و خشونتهایی که خود را در گفتار و ادبیات مذهبی بازمینماید – برای دهههای بسیار پیکر جهان اسلام را شرحه شرحه خواهد کرد. مهاجرت انبوه نامسلمانان از سرزمینهای اسلامی یا مهار و فشار سیستماتیک بر آنان، پایان خشونت نیست. آنجا که مسلمانی نتواند با یهودی و بهائی کنار آید و بنیاد همزیستی بگذارد، با مسلمان دیگر هم نخواهد توانست؛ برادر جان برادر میگیرد و زن برای پارهنانی خوشبختی، ناگزیر، سینهی قبیلهی خود میدرد.
«تعصّب مذهبی» چیست؟
در سدهی هجدهم، در عصر روشنگری، اصحاب خردگرای دائرة المعارف، در تعریف «فناتیسم» یا «تعصّب مذهبی» نوشتند: «تعصّب کورکورانه و شورمندانهای که حاصل باور به خرافه است و به رفتارهایی میانجامد که مسخره، ستمگرانه و سنگدلانهاند، ولی متعصبان، بدون شرم و افسوس آن رفتارها را میکنند و حتا از آن لذت میبرند و بدان خرسندند. در نتیجه، فناتیسم ،تجسّم عملی خرافه است.»
به سخن دیگر، تعصّب، بروز و ظهور خشمگینانه و توفانی و غیورانه و پرغوغای خرافه است.
ولی «خرافه» چیست؟ شاید «خرافه» باورها و جزمیاتی است که هنوز تن به سنجش و اندیشیدن انتقادی ندادهاند؛ عقائدی که مردهریگ گذشتگان یا حاصل نظام و مناسبات موجودِ قدرتاند و در نتیجه، اعمال قدرت عدهای را علیه شماری دیگر توجیه میکنند و مشروعیت میبخشند.
«خرافه» عقیدهای باطل است، اما معصومانه نیست؛ خرافات، یکراست به نظم و پایگان و مکانیسمهای قدرت پیوند دارند. ممکن است به ظاهر، موضوع خرافهای مربوط به عالم بالا یا مفاهیم انتزاعی باشد، ولی در نهایت، همان انگارههای مابعد طبیعی یا مجرد، روابط و مناسبات میان آدمهای گوشت و پوست و استخواندار را شکل میدهند. بنابراین، سنجش عقلانی خرافات و اندیشیدن انتقادی به آنها، تنها تمرینی فکری یا دلمشغولی دانشگاهی نیست، بلکه وظیفهای ضروری برای تحقق عدالت و آزادی و ستیز با شکلهای پیدا و پنهان ستمگری و اقتدارگرایی است.
ولتر، در کتاب «فرهنگ فلسفی» به درستی نوشت تعصّب مذهبی جان آدمها را ناآرام میکند و همواره آنان را در عبوسی و برانگیختگی و پرخاشگری و جوش و خروش نگاه میدارد. از این روست که خشونت و تعصب نامهایی ترسآور برای یک چیزند و متعصّبان همواره آمادهاند پای باورهای خرافی را به میان کشند و پای آدمها را بشکنند و مرزهای بربریت را از نو گسترش دهند.
ولتر نوشت فیلسوفان با این پدیده، سخت آشنایند و پادزهر آن را میدانند. پادزهر تعصّب، تفکّر فلسفی است. هرچقدر تعصب روان بشر را برمیآشوبد، فلسفیدن و اندیشیدن او را آرامش میبخشد؛ فلسفیدن، امکان تأمل در عمل، پیش از ارتکاب آن را پدیدمیآورد.
به اقتضای مجلسی که در آن گردآمدهایم، اجازه دهید به ستمهایی که بر جامعهی بهائیان در ایران میرود، اشاره کنم. بخش مهمی از این ستمها حاصل تعصّب مذهبی است. این تعصّب مذهبی نه تنها در فقه شیعه توجیه شده که مبنای قانونگذاری ناعادلانه نیز قرار گرفته است.
در اصل دوازدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده: «دین رسمی ایران، اسلام و مذهب جعفری اثنیعشری است و این اصل الی الابد غیر قابل تغییر است.»
در اصل سیزدهم همین قانون میخوانیم: «ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی تنها اقلیتهای دینی شناخته میشوند که در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل میکنند.»
چرا تنها پیروان سه دین در قانون اساسی در مقام اقلیتهای دینی به رسمیت شناخته میشوند؟
در زمان تدوین قانون اساسی، گروهی از صابئین که بیشتر در جنوب ایران زندگی میکنند از نمایندگان مجلس تدوین قانون اساسی خواستند که به عنوان اقلیت دینی به رسمیت شناخته شوند. آنها به آیهای از قرآن نیز استناد کردند که در آن نام صابئین آمده بود. نمایندگان گفتند چون فقیهان، صابئین را به مثابهی پیروان دینی «حقیقی» به رسمیت نمیشناسند، آنها نیز از به رسمیتشناختن صابئین در قانون اساسی سربازمیزنند. همچنین، کسی نامی از بهائیان میآورد، اما در نسخهی نشرشدهی مشروح مذاکرات مجلس تدوین قانون اساسی، این تقاضا با سکوت و بیاعتنایی روبهرو شده است.
بنابراین، تنها کسانی میتوانند طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، «اقلیت دینی» شناخته شوند که در فقه اسلامی «اهل کتاب» به شمار میآیند. از اینرو، جا دارد از مفهوم و مصداق «اهل کتاب» پرسش کنیم.
در فقه اسلامی، یهودیان و مسیحیان کافرند، اما با دیگر کافران در «اهل کتاب» بودن تفاوت دارند. قلیلی از فقیهان حتا فتوا دادهاند اهل کتاب مانند دیگر کافران، نجس نیستند و از قبیل خون و بول و مدفوع به شمار نمیآیند.
فهم فقیهان و متکلمان و مفسران اسلامی از دو دیانت یهودی و مسیحی، غیرتاریخی است. یعنی آنچه آنان به استناد قرآن و حدیث به یهودیان و مسیحیان نسبت میدهند، با آنچه یهودیان و مسیحیان دربارهی خود باور دارند، تفاوت میکند. همانطور که عبدالمجید شرفی، اسلامشناس پرآوازهی تونسی، در مقالهای با عنوان «مسیحیت در تفسیر طبری» آورده، در قرآن، عبارت «اهل کتاب» گاهی تنها دربارهی یهودیان، گاه دربارهی یهودیان و مسیحیان باهم و گاه به شکل انحصاری دربارهی مسیحیان به کار رفته است. قرآن، تورات را کتابی که از سوی خدا به موسی نازل شده و انجیل را کتابی که از سوی خدا به عیسی نازل شده، میداند. همچنین، در قرآن از یک «انجیل» سخن به میان رفته، نه از «اناجیل» یا دستکم، انجیلهای چهارگانه. طبری، سرآمد و سرسلسلهی مفسران اسلامی، تورات و انجیل را گاهی کتابی واحد میداند که در آن شریعت و احکام و مواعظ بیان شده است: در انجیل نام محمد، به عنوان پیامبر بعدی آمده؛ اما انجیل و نیز تورات «تحریف» شدهاند: یعنی یا در آنها دستکاری شده یا تأویلهای نادرست و تفسیرهای ناروای از آنها شده یا اباطیلی به خدا نسبت دادهاند یا پیامبران را تکذیب کردهاند یا نام محمد را از آن زدودهاند تا پیشگویی دربارهی ظهور اسلام را پنهان کنند.
فهرست بلندی میتوان داد از تفاوتهای بنیادی میان آنچه یهودیان و مسیحیان دربارهی اعتقادات خود میگفتند و میگویند و تصور اسلامی از یهودیت و مسیحیت. اگر یهودیت واقعی و تاریخی نه آن یهودیتی است که فقیهان و مفسران مسلمان میگویند، اگر مسیحیت واقعی و تاریخی نه آن مسیحیتی است که فقیهان و مفسران مسلمان میگویند، چرا فقیهان، همچنان، یهودیان و مسیحیان را «اهل کتاب» میخوانند؟ همچنین، بعید است که کسی از فقیهان بزرگ با دستاوردهای علمی امروزه دربارهی آیین زرتشتی آشنا باشد. در متون اسلامی انبوهی از اطلاعات و نسبتهای غیرتاریخی به زرتشتیان به چشم میخورد.
آیا فقیهان، زرتشتیان و یهودیان و مسیحیان را به رسمیت میشناسند، چون آن ادیان پیش از اسلام زاده شدهاند و مشروعیت اسلام را نقض و نسخ نمیکنند؟ مگر نه این است که آن سه دین، اسلام را «دین حق» نمیدانند؟ مگر نه آن است که در بستر تاریخ، مسیحیان و مسلمانان بر سر زمین و آسمان، خون یکدیگر ریخته و جهاد و جنگ صلیبی کردهاند؟ آیا این ادیان به رسمیت شناخته میشوند چون پیروان آنان به وحدانیت خدا باور دارند؟ مگر بهائیان به وحدانیت خداوند اعتقاد ندارند؟ در الاهیات بهائی، چه عنصر تمایزبخشی نسبت به مسیحیت وجود دارد که باعث میشود «دین کتاب» نباشد یا پیروان آن «اهل کتاب» نباشند؟ «کتاب»هایی که فقیهان، کتاب مقدس یهودیان یا مسیحیان میانگارند، از نظر تاریخی شباهت اندکی به تورات، عهد عتیق، اناحیل چهارگانه و انجیلهای دیگر دارد. کتاب مقدس بهائیان همان اندازه میتواند برای فقیهان اسلامی نامقبول باشد که کتابهای امروزی یهودیان و مسیحیان.
تأمل انتقادی در «اهل کتاب» نشان میدهد که «اهل کتاب»، مفهومی ایدئولوژیک است؛ یعنی تحمّل سنجشگریهای عقلانی را ندارد و با اندکی واکاوی میشود تار از پودش گسست. این مفهوم، تنها به کار مرزکشیدنها و اعمال تبعیضها علیه پیروان ادیان، حتا یهودیت و مسیحیت میآید. «اهل کتاب» دیواری میکشد میان «اُمّت و جماعت» و «دیگرانی» که باید تحت قیمومت و قدرت «اُمّت و جماعت» باشند. «اهل کتاب»، «امت و جماعت» مفاهیمی «دیگر»سازند و به جهانی تعلّق دارند که هنوز «جامعه»، «ملت»، «دولت»، «فرد انسانی» و «شهروند» و «حقوق طبیعی» و «حقوق بشر» زاده نشده بود و الاهیاتی سیاسی شالودهی نظم سیاسی و اجتماعی را میریخت. هنوز درکی فلسفی از «دیگری» وجود نداشت و نمیدانستیم که حذف دیگری، نپذیرفتن دیگری، نفهمیدن و ندیدن دیگری، نشناختن و ندیدن خود است. هنوز نمیدانستیم که مسألهی بنیادین «آزادی» و «عدالت»، «دیگری» است و هیچ آزادی و عدالتی بدون به رسمیت شناختن «دیگری» و حق برابر و آزادی او معنا و واقعیت ندارد. شیعیانی که آیین بهائی را نمیشناسند، درکی درست از هویت شیعی خود در یکصد و پنجاه سال اخیر نخواهند داشت؛ سهل است، به دشواری میتوانند از حقوق خود به مثابهی شهروند آزاد دفاع کنند.
در نتیجه، دفاع از حقوق بهائیان، آرمان تنها بهائیان نیست؛ مسألهی شهروند ایرانی است، چه بهائی چه شیعه چه خداناباور؛ زیرا شهروند ایرانی باید بتواند از آزادی و حقوق برابر خود دفاع کند؛ و مگر میتوان بدون دفاع از حقوق اقلیتها، از جمله بهائیان به چنین آرمانی دست یافت؟
برگـرفتــه از :
http://mehdikhalaji.com/archives/1103
مهدی خلجی
شاید دیرزمانی بود که اینقدر سخن گفتن از تعصّب مذهبی ضرورت پیدا نکرده بود. سرزمین پهناوری در خاورمیانه در آتش نزاعهای مذهبی میسوزد، مردماناش آواره، داغدیده، بیسر و بیپناه میشوند، لحظههای عادی روزمره به کابوسهای نادر ذهنی بیمار بدل میگردند و هیچ چشمانداز روشنی از فردا پیدا نیست. آنجا هم که خیابان و خانه، رزمگاه زنان و مردان مسلح یا بیسلاح نیست، تبعیض و سرکوب نظاممند سیاسی و اجتماعی، تعصّبات مذهبی را شدت و شتاب میبخشد و قربانی میگیرد. ایران و عربستان سعودی، دو کشور باثبات منطقهاند که قساوتآمیزترین نوع تبعیضها را علیه اقلیتهای مذهبی روا میدارند.
اگر کسی میخواهد ژرفای مصیبتی را که بر این پاره از کرهی زمین میرود بنگرد، خوب است روزگار ما را با سدهی نوزدهم مقایسه کند و ببیند که در سدهی نوزدهم، «خاورمیانه» یا آنچه «جهان اسلام» خوانده میشود، دربردارندهی چه تنوع رنگارنگی از جوامع دینی بود. برای نمونه، مسیحیان عرب، نقشی پررنگ در گذار از جهان قدیم به جهان جدید بازی کردند و حتا در نوسازی زبان عربی سهمی انکارناپذیر داشتند. با اینهمه، امروز، مسیحیان در عراق، طعمهی سنگدلانهترین شکل تاریکاندیشی مذهبیاند؛ از زادبوم خود رانده و حرمت و کرامتشان در انبوه درد و دود و دم و گوگرد، گم شده است. یهودیان در قلمروهایی که سابقهی صدها و بل هزاران سال سکونت دارند، آزرده از آزار دیگران، یادگارهای نیاکان خود را به تلخی وامینهند و راهی دیار نامسلمانان میشوند. بهائیان در سرزمینی که آیین آنان زاده شد و برآمد، از گزند دولت و فضای عمومی جامعه در امان نیستند و از حقوق ابتدایی شهروندی بهرهای ندارند. «جهان اسلام» و «خاورمیانه» با شتابی شگفتآور، پویایی مذهبی خود را از دست میدهد و یکدست میشود. اما مگر آنجا که تعصّب است، مسلمان به جان مسلمان نمیافتد؟
نبرد شیعه و سلفی – یا بهتر بگوییم تنشها و خشونتهایی که خود را در گفتار و ادبیات مذهبی بازمینماید – برای دهههای بسیار پیکر جهان اسلام را شرحه شرحه خواهد کرد. مهاجرت انبوه نامسلمانان از سرزمینهای اسلامی یا مهار و فشار سیستماتیک بر آنان، پایان خشونت نیست. آنجا که مسلمانی نتواند با یهودی و بهائی کنار آید و بنیاد همزیستی بگذارد، با مسلمان دیگر هم نخواهد توانست؛ برادر جان برادر میگیرد و زن برای پارهنانی خوشبختی، ناگزیر، سینهی قبیلهی خود میدرد.
«تعصّب مذهبی» چیست؟
در سدهی هجدهم، در عصر روشنگری، اصحاب خردگرای دائرة المعارف، در تعریف «فناتیسم» یا «تعصّب مذهبی» نوشتند: «تعصّب کورکورانه و شورمندانهای که حاصل باور به خرافه است و به رفتارهایی میانجامد که مسخره، ستمگرانه و سنگدلانهاند، ولی متعصبان، بدون شرم و افسوس آن رفتارها را میکنند و حتا از آن لذت میبرند و بدان خرسندند. در نتیجه، فناتیسم ،تجسّم عملی خرافه است.»
به سخن دیگر، تعصّب، بروز و ظهور خشمگینانه و توفانی و غیورانه و پرغوغای خرافه است.
ولی «خرافه» چیست؟ شاید «خرافه» باورها و جزمیاتی است که هنوز تن به سنجش و اندیشیدن انتقادی ندادهاند؛ عقائدی که مردهریگ گذشتگان یا حاصل نظام و مناسبات موجودِ قدرتاند و در نتیجه، اعمال قدرت عدهای را علیه شماری دیگر توجیه میکنند و مشروعیت میبخشند.
«خرافه» عقیدهای باطل است، اما معصومانه نیست؛ خرافات، یکراست به نظم و پایگان و مکانیسمهای قدرت پیوند دارند. ممکن است به ظاهر، موضوع خرافهای مربوط به عالم بالا یا مفاهیم انتزاعی باشد، ولی در نهایت، همان انگارههای مابعد طبیعی یا مجرد، روابط و مناسبات میان آدمهای گوشت و پوست و استخواندار را شکل میدهند. بنابراین، سنجش عقلانی خرافات و اندیشیدن انتقادی به آنها، تنها تمرینی فکری یا دلمشغولی دانشگاهی نیست، بلکه وظیفهای ضروری برای تحقق عدالت و آزادی و ستیز با شکلهای پیدا و پنهان ستمگری و اقتدارگرایی است.
ولتر، در کتاب «فرهنگ فلسفی» به درستی نوشت تعصّب مذهبی جان آدمها را ناآرام میکند و همواره آنان را در عبوسی و برانگیختگی و پرخاشگری و جوش و خروش نگاه میدارد. از این روست که خشونت و تعصب نامهایی ترسآور برای یک چیزند و متعصّبان همواره آمادهاند پای باورهای خرافی را به میان کشند و پای آدمها را بشکنند و مرزهای بربریت را از نو گسترش دهند.
ولتر نوشت فیلسوفان با این پدیده، سخت آشنایند و پادزهر آن را میدانند. پادزهر تعصّب، تفکّر فلسفی است. هرچقدر تعصب روان بشر را برمیآشوبد، فلسفیدن و اندیشیدن او را آرامش میبخشد؛ فلسفیدن، امکان تأمل در عمل، پیش از ارتکاب آن را پدیدمیآورد.
به اقتضای مجلسی که در آن گردآمدهایم، اجازه دهید به ستمهایی که بر جامعهی بهائیان در ایران میرود، اشاره کنم. بخش مهمی از این ستمها حاصل تعصّب مذهبی است. این تعصّب مذهبی نه تنها در فقه شیعه توجیه شده که مبنای قانونگذاری ناعادلانه نیز قرار گرفته است.
در اصل دوازدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده: «دین رسمی ایران، اسلام و مذهب جعفری اثنیعشری است و این اصل الی الابد غیر قابل تغییر است.»
در اصل سیزدهم همین قانون میخوانیم: «ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی تنها اقلیتهای دینی شناخته میشوند که در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل میکنند.»
چرا تنها پیروان سه دین در قانون اساسی در مقام اقلیتهای دینی به رسمیت شناخته میشوند؟
در زمان تدوین قانون اساسی، گروهی از صابئین که بیشتر در جنوب ایران زندگی میکنند از نمایندگان مجلس تدوین قانون اساسی خواستند که به عنوان اقلیت دینی به رسمیت شناخته شوند. آنها به آیهای از قرآن نیز استناد کردند که در آن نام صابئین آمده بود. نمایندگان گفتند چون فقیهان، صابئین را به مثابهی پیروان دینی «حقیقی» به رسمیت نمیشناسند، آنها نیز از به رسمیتشناختن صابئین در قانون اساسی سربازمیزنند. همچنین، کسی نامی از بهائیان میآورد، اما در نسخهی نشرشدهی مشروح مذاکرات مجلس تدوین قانون اساسی، این تقاضا با سکوت و بیاعتنایی روبهرو شده است.
بنابراین، تنها کسانی میتوانند طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، «اقلیت دینی» شناخته شوند که در فقه اسلامی «اهل کتاب» به شمار میآیند. از اینرو، جا دارد از مفهوم و مصداق «اهل کتاب» پرسش کنیم.
در فقه اسلامی، یهودیان و مسیحیان کافرند، اما با دیگر کافران در «اهل کتاب» بودن تفاوت دارند. قلیلی از فقیهان حتا فتوا دادهاند اهل کتاب مانند دیگر کافران، نجس نیستند و از قبیل خون و بول و مدفوع به شمار نمیآیند.
فهم فقیهان و متکلمان و مفسران اسلامی از دو دیانت یهودی و مسیحی، غیرتاریخی است. یعنی آنچه آنان به استناد قرآن و حدیث به یهودیان و مسیحیان نسبت میدهند، با آنچه یهودیان و مسیحیان دربارهی خود باور دارند، تفاوت میکند. همانطور که عبدالمجید شرفی، اسلامشناس پرآوازهی تونسی، در مقالهای با عنوان «مسیحیت در تفسیر طبری» آورده، در قرآن، عبارت «اهل کتاب» گاهی تنها دربارهی یهودیان، گاه دربارهی یهودیان و مسیحیان باهم و گاه به شکل انحصاری دربارهی مسیحیان به کار رفته است. قرآن، تورات را کتابی که از سوی خدا به موسی نازل شده و انجیل را کتابی که از سوی خدا به عیسی نازل شده، میداند. همچنین، در قرآن از یک «انجیل» سخن به میان رفته، نه از «اناجیل» یا دستکم، انجیلهای چهارگانه. طبری، سرآمد و سرسلسلهی مفسران اسلامی، تورات و انجیل را گاهی کتابی واحد میداند که در آن شریعت و احکام و مواعظ بیان شده است: در انجیل نام محمد، به عنوان پیامبر بعدی آمده؛ اما انجیل و نیز تورات «تحریف» شدهاند: یعنی یا در آنها دستکاری شده یا تأویلهای نادرست و تفسیرهای ناروای از آنها شده یا اباطیلی به خدا نسبت دادهاند یا پیامبران را تکذیب کردهاند یا نام محمد را از آن زدودهاند تا پیشگویی دربارهی ظهور اسلام را پنهان کنند.
فهرست بلندی میتوان داد از تفاوتهای بنیادی میان آنچه یهودیان و مسیحیان دربارهی اعتقادات خود میگفتند و میگویند و تصور اسلامی از یهودیت و مسیحیت. اگر یهودیت واقعی و تاریخی نه آن یهودیتی است که فقیهان و مفسران مسلمان میگویند، اگر مسیحیت واقعی و تاریخی نه آن مسیحیتی است که فقیهان و مفسران مسلمان میگویند، چرا فقیهان، همچنان، یهودیان و مسیحیان را «اهل کتاب» میخوانند؟ همچنین، بعید است که کسی از فقیهان بزرگ با دستاوردهای علمی امروزه دربارهی آیین زرتشتی آشنا باشد. در متون اسلامی انبوهی از اطلاعات و نسبتهای غیرتاریخی به زرتشتیان به چشم میخورد.
آیا فقیهان، زرتشتیان و یهودیان و مسیحیان را به رسمیت میشناسند، چون آن ادیان پیش از اسلام زاده شدهاند و مشروعیت اسلام را نقض و نسخ نمیکنند؟ مگر نه این است که آن سه دین، اسلام را «دین حق» نمیدانند؟ مگر نه آن است که در بستر تاریخ، مسیحیان و مسلمانان بر سر زمین و آسمان، خون یکدیگر ریخته و جهاد و جنگ صلیبی کردهاند؟ آیا این ادیان به رسمیت شناخته میشوند چون پیروان آنان به وحدانیت خدا باور دارند؟ مگر بهائیان به وحدانیت خداوند اعتقاد ندارند؟ در الاهیات بهائی، چه عنصر تمایزبخشی نسبت به مسیحیت وجود دارد که باعث میشود «دین کتاب» نباشد یا پیروان آن «اهل کتاب» نباشند؟ «کتاب»هایی که فقیهان، کتاب مقدس یهودیان یا مسیحیان میانگارند، از نظر تاریخی شباهت اندکی به تورات، عهد عتیق، اناحیل چهارگانه و انجیلهای دیگر دارد. کتاب مقدس بهائیان همان اندازه میتواند برای فقیهان اسلامی نامقبول باشد که کتابهای امروزی یهودیان و مسیحیان.
تأمل انتقادی در «اهل کتاب» نشان میدهد که «اهل کتاب»، مفهومی ایدئولوژیک است؛ یعنی تحمّل سنجشگریهای عقلانی را ندارد و با اندکی واکاوی میشود تار از پودش گسست. این مفهوم، تنها به کار مرزکشیدنها و اعمال تبعیضها علیه پیروان ادیان، حتا یهودیت و مسیحیت میآید. «اهل کتاب» دیواری میکشد میان «اُمّت و جماعت» و «دیگرانی» که باید تحت قیمومت و قدرت «اُمّت و جماعت» باشند. «اهل کتاب»، «امت و جماعت» مفاهیمی «دیگر»سازند و به جهانی تعلّق دارند که هنوز «جامعه»، «ملت»، «دولت»، «فرد انسانی» و «شهروند» و «حقوق طبیعی» و «حقوق بشر» زاده نشده بود و الاهیاتی سیاسی شالودهی نظم سیاسی و اجتماعی را میریخت. هنوز درکی فلسفی از «دیگری» وجود نداشت و نمیدانستیم که حذف دیگری، نپذیرفتن دیگری، نفهمیدن و ندیدن دیگری، نشناختن و ندیدن خود است. هنوز نمیدانستیم که مسألهی بنیادین «آزادی» و «عدالت»، «دیگری» است و هیچ آزادی و عدالتی بدون به رسمیت شناختن «دیگری» و حق برابر و آزادی او معنا و واقعیت ندارد. شیعیانی که آیین بهائی را نمیشناسند، درکی درست از هویت شیعی خود در یکصد و پنجاه سال اخیر نخواهند داشت؛ سهل است، به دشواری میتوانند از حقوق خود به مثابهی شهروند آزاد دفاع کنند.
در نتیجه، دفاع از حقوق بهائیان، آرمان تنها بهائیان نیست؛ مسألهی شهروند ایرانی است، چه بهائی چه شیعه چه خداناباور؛ زیرا شهروند ایرانی باید بتواند از آزادی و حقوق برابر خود دفاع کند؛ و مگر میتوان بدون دفاع از حقوق اقلیتها، از جمله بهائیان به چنین آرمانی دست یافت؟
برگـرفتــه از :
http://mehdikhalaji.com/archives/1103
اشتراک در:
پستها (Atom)