۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

نامۀ یک شهروند بهائی به رهبر !

"لا ینهیکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبرؤهم و تقسطوا الیهم ان الله یحب المقسطین"
(خدا شما را از نیکی کردن و عدالت ورزیدن با آنان که با شما در دین نگنجیده اند و از سرزمینتان بیرون نرانده اند، باز نمی دارد. خدا کسانی را که به عدالت رفتار می کنند دوست دارد.)

سورۀ ممتحنه، آیۀ 8

مدت یک ماه است که فکر می کنم به اینکه به عنوان یک شهروند چه بگویم و چگونه خواسته ی خود را بعنوان یک شهروند یک فردی که نسل اندر نسلش مادربزرگ ها و پدربزرگهایش همه در ایران زیسته نفس کشیده و برای آبادانی اش تلاش کرده اند بیان کنم... همه در این خاک از هیچ خدمتی دریغ نکرده و اندک ضرر به این خاک را ضرری همچون به جان خود دانسته و می دانیم و خواهیم دانست. امروز که این نامه را می نویسم تنها یک واژه در ذهن من می درخشد " شهروند" به دنبال معنای آن به هر کتابی از قانون اساسی تا حقوق بشر را خواندم و هر روز بیشتر واژه برایم پر رنگ تر و پر معنا تر شد. شهروندی که باید حقوق مدنی و اجتماعی آن رعایت شود، انسانهایی که تابع یک کشور تلقی می شوند و باید از حقوق مادی و معنوی برخوردار باشند و این حقوق را قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بر طبق اصل هایی که در ذیل آورده می شود تصدیق می کند:

اصل 3 بند 9- رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه، در تمام زمینه های مادی و معنوی.
اصل 3 بند 14- تامین حقوق همه جانبه ی افراد از زن و مرد و ایجاد امنیت قضائی عادلانه برای همه و تساوی عموم در برابر قانون.
اصل 19- مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود.
اصل 20- همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.
اصل 40- هیچ کس نمی تواند اعمال حق خویش را وسیله ی اضرار به غیر یا تجاوز به منافع عمومی قرار دهد.
اصل 41- تابعیت کشور ایران حق مسلم هر فرد ایرانی است و دولت نمی تواند از هیچ ایرانی سلب تابعیت کند، مگر به درخواست خود او و یا در صورتی که تابعیت کشور دیگری درآید. ( ذکر این اصل برای این است که بدانیم حقوق شهروندی متعلق به افرادی است که تابعیت ایران را دارند.)
اصل 35- در همه دادگاه ها، طرفین دعوی حق دارند برای خود وکیل انتخاب نمایند و اگر توانایی انتخاب وکیل را نداشته باشند باید برای آنها امکانات تعیین وکیل فراهم گردد.
اصول بالا برگرفته از کتاب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران / تدوین: جهانگیر منصور
من قصد نوشت اصل هایی که در قانون اساسی کشورمان تصویب شده است را ندارم اما اصول بالا اصولی بود که برای من تداعی واژه ی "شهروند" را می کرد، شهروندی که از تمام حقوق و مزایای اصول بالا باید برخوردار باشد. من میثاق ها و تعهدات بین المللی و حقوق بشری را در اینجا قید نکردم تنها اصولی را که در ایران خودمان و به دست شما مسؤلان محترم به تصویب رسیده است تا ما ایرانی ها آن را بی هیچ کم و کاستی اجرا کنیم را نام بردم. ‎این جانب نوراء رحمانی 22 ساله ایرانی و از فرزندان این مرز و بوم هستم. امروز من به عنوان یک جوان 22 ساله شاهد برخی از نقض این اصول و قوانین شده ام.
متاسفانه هفت مدیر پیشین جامعۀ بهائی ایران که آنان نیز ایرانی و شهروند ایران هستند بیش از دو سال اخیر را در بازداشت به سر برده اند. همانطور که مستحضر هستید این هفت نفر به دلیل مدیریت جامعۀ دینی بهائی بیش از دو سال پیش بازداشت شدند. اتهامات وارده که پس از نزدیک به یک سال بازداشت تفهیم شدند عبارت از اقدام علیه امنیت ملّی، توهین به مقدسات، جاسوسی و تبلیغ علیه نظام بود. پس از تحمل چند ماه حبس انفرادی و دو سال زندان دشوار به تازگی به بیست سال زندان محکوم شده اند. این تفهیم حکم از قرار معلوم شفاها به وکلای آنان ابلاغ شده است و آنها در پی صدور حکم به زندان رجایی شهر کرج منتقل شده اند.
شوربختانه دادگاه آنان بصورت غیر علنی و بدون حضور ناظران بی طرف و بدون دسترسی لازم به وکلای مدافع و بدون دسترسی لازم متهمان و وکلا به پرونده صورت گرفت. روند امور قضایی پروندۀ این هفت نفر و عدم شفافیت دادگاه آنان این مساله را آشکار می سازد که این هفت نفر زندانی باور و وجدان هستند که به دلیل اعتقادات دینی و گرداندن یک جامعۀ مذهبی بازداشت و محکوم شده اند.
‎بنابر این از شما خواهشمندم در اسرع وقت اقدام لازم برای بررسی پروندۀ این زندانیان وجدان و اتهامات بی اساس علیه آنان رسیدگی بفرمایید تا آنان و تمامی زندانیان وجدان از زندان آزاد و به پیش خانواده و عزیزان خود بازگردند.
با سپاس از توجه شما به این مقولۀ وجدانی و حقوق بشری.

نوراء رحمانی

برگرفته از :
http://www.negah5.info/articles/2010-10-08-15-27-39

آیا قدری دیر نیست ؟

کلامی با عالیجناب پاپ

نگارش : تاکنشان

ابراز نگرانی از الحاد مردمان در اقلیم اروپا و گرایش جوانان به بی‎خدایی، که جناب پاپ آن را ناشی از پیشرفت علوم دانسته‎اند، فی نفسه گویای توجّه ایشان به لزوم تحکیم ارتباط بین بندگان و آفرینندۀ یکتا است و تلاش ایشان در تشکیل کمیسیونی جهت بذل مجهودات جمیله جهت یافتن راه‌هایی برای جذب جوانان به معاهد دینی شایسته تحسین و تقدیر است. زیرا، اعتقاد دینی پایگاهی است در وجود آدمی که او را از نومیدی، انحراف، سوء استفاده از قوای ذهنی و بدنی خود باز می‌دارد.
امّا، سؤال من از جناب پاپ این است که آیا قدری دیر به فکر نیفتاده‌اند؟ آیا آن زمان که "روح راستی" یا به قول ایشان "فارقلیط" در هیکل عنصری حضرت محمّد تجلّی کرد و مسیحیان را دعوت به سوی خدا نمود، زمانی مناسب‌تر برای جلب و جذب جوانان و مردمان به سوی خدا نبود؟ پس چرا در جنوب اروپا نهایت مخالفت را با مسلمانان نمودند و به چیدن دام در پیش پای آنان و زدن انواع تهمت‌ها و افتراها روی آوردند تا توانستند آنها را، که پیروان تجلّی مجدّد روح مسیحایی در هیکلی دیگر بود، از این قارّه بیرون کنند؟ چرا، مدّتی بیش از دویست سال، بر خلاف امر مولایشان که آنها را از جنگ و خونریزی منع کرده بود، به خاطر یکی از اقالیم دنیا، به قتل و خونریزی مبادرت کردند و گروه کثیری از طرفین را به کشتن دادند و نام آن را جنگهای صلیبی نهادند و جهاد فی سبیل‌الله گفتند؟

مگر نه آن که همین یک و نیم قرن پیش، فرستادۀ دیگری از سوی خداوند شما را به سوی خدا فرا خواند و رسماً اعلام رجعت مسیحایی فرمود؟ مگر در لوحی که برای سَلَف شما ارسال داشت، رسماً دعوت نکرد که حجبات را از میان بردارید و به تحقیق بپردازید و تحقّق وعود مولایتان، عیسی مسیح، را در رجوعش به این عالم مشاهده نمایید؟ مگر صریحاً نفرمود که همانطور که مرتبۀ اوّل از آسمان آمده بود، این دفعه نیز از آسمان عزّت و رفعت الهی آمده تا پیروان راستین حضرت مسیح را به ملکوت جاودانی فرا خوانَد؟
جناب پاپ، حضرت بهاءالله رسماً و صریحاً انذار فرمود که مبادا به مسیح در ظهور ثانی‌اش معترض شوید همانطور که فریسیون در ظهور اوّلش، بدون هیچ دلیل و برهانی، به او اعتراض کردند. ایشان انذار فرمودند که چون شمس یقین طلوع کرده، خودتان را با تمسّک به ظنون از انوار شمس حقیقت ممنوع مسازید. امّا، شما در قصر خود سکونت فرمودید و گذاشتید که حضرت مسیح، همانند ظهور اوّلش، در ظهور ثانی نیز در حالت سرگونی به سر بَرَد یا در ویران‌ترین خانه‌ها ساکن شود. ایشان از شما دعوت کردند که این جهان را به اهل آن واگذارید و در کمال سرور و شادمانی به سوی ملکوت بشتابید. امّا شما توجّه نکردید؛ نه اسلاف شما توجّه کردند و نه شما اعتنایی می‎نمایید.
جناب پاپ، ایشان هشدار دادند که مبادا مانند علمای زمان حضرت عیسی مسیح عمل کنید و آنگونه که آنها به شهادت مظلومانۀ آن حضرت فتوا دادند و خود را از ورود به ملکوت الهی ممنوع ساختند رفتار نمایید. چه شد که اعلم علما و ادهی القضّات به قتل سلطان ظهور، مسیح صبیح، فرمان دادند، و ماهیگیری که حساب ایّام هفته را نمی‌توانست نگه دارد به حضرتش ایمان آورد و اینک شما به او افتخار می‎کنید؟ آیا شما قدم در راه حنّان و قیافا نگذاشته‌اید و از پطرس و پولس و یوحنّا فاصله نگرفته‌اید؟
جناب پاپ، فریسیون سالها، بل قرنها، منتظر ظهور منجی موعودشان بودند؛ امّا وقتی در کمال لطف و شفقت ظاهر شد و در اوج مهربانی و محبّت آنها را به سوی خدایشان فرا خواند، او را به صلیب کشیدند و اینک همان تاریخ تکرار می‎شود. چه بسا کشیش‌ها و راهب‌ها که در کلیساها و دیرها به یاد موعود محبوبشان معتکف شدند و دست به دعا برداشتند و ظهورش را طالب شدند، امّا وقتی ظهور فرمود او را ردّ کردند و حتّی حاضر نشدند دربارۀ حقّانیت حضرتش تحقیق نمایند. در الواح بسیاری چون، لوح اقدس، لوح هرتیک، لوح ناپلئون، و لوح پاپ از جمیع شماها دعوت نمود که به سوی خداوند آیید و مظهر ظهورش را بپذیرید و به او اقبال نمایید؛ امّا شما در قصر خود بر تخت خویش جالس شدید و حاضر نشدید نیم نگاهی به کلام مکتوب او بیندازید و براهین او را با مندرجات کتاب مقدّس خود تطبیق دهید و خود و پیروان خویش را از ورود به ملکوت منع نکنید.
جناب پاپ، دیگر بسیار دیر شده است. اینک اگر واقعاً مایلید جوانان مسیحی را به سوی خدا باز گردانید، اگر می‌خواهید آئین حقیقی مسیحی را احیاء کنید، اگر واقعاً مشتاقید یگانه‌پرستی را دیگربار رواج دهید، قدری به تحقیق دربارۀ آثار حضرت بهاءالله، که همان ظهور ثانی مسیح است، بپردازید و انوار عیسی مسیح را دیگربار در هیکل عنصری ظهور جدید مشاهده نمایید. در این صورت خواهید توانست به احیاء خداپرستی بپردازید و پیشرفت علوم را تخطئه نکنید بلکه از آن در جهت اعتلاء نوع انسان استفاده کنید. خداوند شما را تأیید فرماید.


برگرفته از :
http://www.negah5.info/articles/2010-10-14-14-45-16

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

چرا بهایی نیستم؟

نویسنده : هادی حداد

چرا بهایی نیستم؟ چرا؟
اینکه واقعا چرا من بهایی نیستم سوال جالبی است. یا اینکه مثلا چرا این سوال این طوری مطرح نشد که چرا من مثلا مسیحی هستم؟ یا چرا شیعه هستم؟ در این صورت کاری که باید میکردم بسیار ساده بود.
یک سری دلیل و برهان که مثلا یهوه خداییست که بسیار مقتدر است یا خدا خود را در قالب مسیح به زمین فرستاد تا رنج و درد بکشد و ما را از عذاب برهاند یا از پیوند دین و زندگی می گفتم و اسلام ناب محمدی و هزار یای دیگر.........
ولی اینکه واقعا چرا من بهایی نیستم سوال بسیار مهمی است. اینکه چرا من بعداز این همه سال رنج و زحمتی که برای شناخت حقیقت کشیدم بعد از اینکه این همه مصیبت و بدبختی ...........
حال که می خواهم بگویم چرا بهایی نیستم باید از این بگویم که چرا نمی خواهم آدمی باشم که هدفش از زندگی مشخص است.
از اینکه چرا نمی توانم قبول کنم که برای یک عمر به دنبال تعالی جامعه انسانی باشم.
از اینکه چرا نمی خواهم قبول کنم که تساوی بین تمام آدمها باید وجود داشته باشد.
از اینکه چرا نباید خودم را در مقام قضاوت قرار ندهم و بهشت مسیحی و یهودی و مسلمان و بی دین را از هم سوا کنم.
چرا نمی خواهم آینده را قبول کنم.
چرا نمی خواهم قبول کنم که دنیا فرق کرده است.
چرا نمی خواهم به این بیندیشم که می شود از 3000 یا 2000 یا حتی 1400 سال پیش کمی و قدری به جلوتر آمد.
چرا باید همچنان دشمنان قدیمی را برای خود نگه دارم و دشمنان جدید نیز برای خود بتراشم.
چرا قدرت این را ندارم که در دین خود قدری تعمق کنم.
چرا اجازه این را ندارم که در دین دیگر مطالعه داشته باشم.
شاید دوست دارم که به آن بهشت وعده داده شده که فقط برای هم کیشان است و بالاترین بهشت هاست برسم.بهشتی مملو از حوریان و پریان و نهرهای جاری و تمام چیزهای خوب دیگر. چیزهای خوب این دنیایی دیگر.
شاید دوست دارم در دینم تمام مقدسها را بالاتر از همه در ذهن داشته باشم و عنان اسب موعود را به دست پیامبری قدیمی تر دهم.
شاید بخواهم در کشورم در مسند قدرت باشم و بقیه متدین های ادیان دیگر را نجس و نحس بدانم و از این طریق فخر بفروشم به بقیه.
شاید در دلم شوق رسیدن به آن دنیایی است که مومنان دیگر، همان ها که خدا را قبول دارند اما به زبان و پیامبر و دین دیگر ،همه در طبقات زیرین بهشت نزدیک در جهنم سکنی گزیده اند و من با تاجی بر سر بر آنها فرمانروایی می کنم.
شاید در ذهنم این را می بینم که هم در این دنیا و هم در آن دنیا به سر منزل مقصود رسیده ام. شاید از اینکه دین خود را آخرین دین و پیامبر خود را آخرین پیامبر می بینم به خودم ببالم و احساس سرور ،سربلندی،سرانجامی،بالاتری و سروری بهم دست دهد و دلم به حال آنهایی که دیگرند بسوزد.
شاید از این خوشحال باشم که جان و مال و زن و فرزند دگران را هنوز هم بر خود حلال ببینم و در پی قتل آنان باشم. واقعا به چه می اندیشم.
حسرت می خورم از اینکه بهایی نیستم ولی هنوز هم نیستم.
حسرت می خورم از اینکه در پی عدل و داد جهانی،با مهربانی،نیستم ولی هنوز هم نیستم.
حسرت می خورم از اینکه مانند بهاییان با هم دینان خودم با همبستگی و با دیگر مسلکان با مودت رفتار نمی کنم .
حسرت می خورم از اینکه نمیتوانم مانند بهاییان به اصلاح جامعه بشری فکر کنم و آن را از خودم شروع کنم.
حسرت می خورم از اینکه نمی توانم خود را عضو جامعه ای بدانم که تلاشش یکی شدن همه است.
حسرت می خورم از اینکه نمی توانم یا نمی خواهم که به یک چیز واحد ایمان داشته باشم و برایم فرقی نداشته باشد که چه کسی این چیز واحد را برای من معرفی کرده است.

شاید بیشتر دوست دارم که تنها باشم.
شاید بیشتر دوست دارم که از خودم بیخود باشم.
شاید بیشتر دوست دارم که نیاندیشم به آنچه هست و واقعیت است.
شاید بیشتر دوست دارم که ریا کار باشم و دورو.
شاید بیشتر دوست دارم که همچنان دروغگو باشم ،دروغگویی به بزرگی دنیا.
شاید بیشتر دوست دارم وقتی دلم از کسی گرفته است بیاندازمش گردن بقیه.
شاید بیشتر دوست دارم همچنان دنبال تبصره ای در لابه لا و تو در توی دینم باشم که وسوسه و گناه را درست نشان دهد.

شاید از این می ترسم که دیگرنتوانم تقیه کنم.
شاید از گزمه های شهر سیاهی می ترسم.
شاید از زندان و آوارگی می ترسم. شاید از شکنجه و درد و رنج می ترسم.
شاید از عشق ورزیدن می ترسم.
شاید از نگاه مردم می ترسم.
شاید از تهمت های ناروا می ترسم.
شاید از اتهام می ترسم. شاید از این می ترسم که خودم را در بند ببینم.
شاید از بیست سال حبس دردناک می ترسم.

نمی دانم حس قشنگ دوستی چیست.
نمی دانم دنیای زیبای پاکی ها کجاست.
نمی دانم آیا خدایی هست.
نمی دانم خدایی اگر هست به کدامین سو می نگرد.
نمی دانم آیا خدا فرقی می گذارد بین آنکه فقط پی ضعیف است تا دشمن بخواندش و آنکه در پی دشمن است تا دوست خطابش کند.
نمی دانم آیا فرقی هست بین آنکه می خواهد جهان را با پاک کردن ناموافقانش از خود، اصلاح کند و آنکه در پی داشتن اخلاق راضیه مرضیه و اعمال طیبه طاهره تا جهان را اصلاح کند.
نمی دانم می خواهم خدا را بپرستم یا بنده اش را.
نمی دانم می خواهم خدا را بپرستم یا دنیایش را.
نمی دانم می خواهم خدا را بپرستم یا دینش را.
نمی دانم می خواهم خدا را بپرستم یا مذهبش را.
نمی دانم می خواهم خدا را بپرستم یا حرف بنده اش را.
نمی دانم می خواهم خدا را بپرستم یا کتابش را.
نمی دانم می خواهم خدا را بپرستم یا خانه اش را.
نمی دانم می خواهم خدا را بپرستم یا پیامبرش را.
نمی دانم می خواهم خدا را بپرستم یا مخلوقش را.
نمی دانم می خواهم خدا را بپرستم یا سیاهی را.

شاید در پی قدرتم فقط.
شاید در پی احساس قدرتم فقط.
شاید در پی بزرگ انگاشتن خودم از دیگرانم فقط.
شاید در پی دشمنم فقط.
شاید از اینکه بقیه را(فرقی ندارد که باشد) زیر پا خرد کنم لذت می برم.
شاید از اینکه خوار شدن ظاهری جماعتی را می بینم لذت می برم.
شاید از اینکه دروغ می گویم لذت می برم.
شاید از اینکه تعصب دارم به دینی که احکامش را زیر پا می گذارم لذت می برم.
شاید از اینکه در جا می زنم لذت می برم.
شاید از اینکه هنوز به هزاران سال پیش می گریم لذت می برم.
شاید از اینکه فقط حسین را مظلوم ببینم لذت می برم.
شاید از اینکه به حساب عاشورا بر همه می تازم لذت می برم.
شاید از اینکه عقل خود را بسپارم به دست دیگری لذت می برم.
شاید از اینکه نیمه ی دیگرم را خوار ذلیل تر از خود ببینم لذت می برم.
شاید از اینکه خودم را در محبس تقلید زندانی ببینم لذت می برم.
شاید از اینکه نان را به نرخ روز بخورم لذت می برم.
شاید از خوردن مال مردم به حساب دین لذت می برم.
شاید از تجاوز به ناموس دیگران به حساب مذهب لذت می برم.
شاید از دروغ بستن به دیگران به حساب اخلاق دینی لذت می برم.
شاید از لگدمال کردن دهان دیگران به حساب دینداری لذت می برم.
شاید از منافق و کافر خواندن دیگران به حساب حرف مثلا بزرگتری لذت می برم.
شاید از حبس کسی که به خدا ایمان دارد به حساب حرف مرجع لذت می برم.

انگار راضی شدم به فکر نکردن.
انگار راضی شدم به نشنیدن.
انگار راضی شدم به ندیدن.
انگار راضی شدم به کشتن و غارت.
انگار راضی شدم به تف کردن به صورت خودم.
انگار راضی شدم به زیر پا گذاشتن تمام ارزش های انسانی.
انگار راضی شدم به اینکه با خودم بگویم این مشکل من نیست.

شاید فقط از این دلم را خوش کرده ام که می توانم جسد مرده هایم را جایی خاک کنم.
شاید فقط از این دلم را خوش کرده ام که می توانم بدون تقیه کردن بروم دانشگاه.
شاید فقط از این دلم را خوش کرده ام که می توانم بدون تقیه کاری بخور و نمیر پیدا کنم.
شاید فقط از این دلم را خوش کرده ام که می توانم بدون نگاه مردم یا دروغ گفتن در این مملکت زندگی کنم.
شاید فقط از این دلم را خوش کرده ام که می توانم زیر این فشار مزخرف زندگی کنم بدون اینکه نگران عقیده ام باشم.

اگر فقط بهایی نباشم در مدرسه و دانشگاه های خوب راه دارم و دیگر هیچ.
اگر فقط بهایی نباشم می توانم بگویم من بهایی نیستم و دیگر هیچ.
اگر فقط بهایی نباشم حق دارم دشمنم را لعن و نفرین کنم و بر او بتازم.
اگر فقط بهایی نباشم حق دارم متنفر باشم از هر کسی که خوشم نمی آید.
اگر فقط بهایی نباشم حق دارم دشمن داشته باشم.
اگر فقط بهایی نباشم حق دارم در باره همه داوری نابجا و قضاوت دروغ داشته باشم.
اگر فقط بهایی نباشم حق زندگی را در این مملکت مردم کور بهم می دهند.

شاید باز هم باید منتظر باشم تا موعودی بیاید و دنیا را وعده گاه سازد دنیایی که خودم وعده اش را به هم زدم.
شاید باز هم باید منتظر باشم تا مصلحی بیاید و دنیا را اصلاح کند دنیایی که خودم خرابش کردم.
شاید باز هم باید منتظر باشم تا قائمی بیاید و دنیا را دوباره همان کند که بود و خودم از میانش بردم.
شاید باز هم باید منتظر باشم تا دادگری بیاید تا داد ظالم را از مظلوم بگیرد،مظلومی که خودم ظالمش بودم.
شاید باز هم باید منتظر باشم تا فرجام خواهی بیاید و فرجام عمل زندانی و زندانبان را نشان دهد.
شاید باز هم باید منتظر باشم تا...... باز هم باید منتظر باشم تا چه شود؟
شاید تنها دلیل انتظارم این باشد که ببینم چه بر سر آنها که منتظرند می آید.
آیا آن عادل که بد ها را از زیر تیغ می گذراند چگونه می اندیشد؟
ظلم و ظالم را دیدم که منتظرند تیغ آن عادل با آنهاست با بر آنها؟
دروغ و دروغگو را دیدم که منتظرند آیا تیغ آن عادل با آنهاست یا بر آنها؟
سیاه و سیاهی را دیدم که منتظرند آیا تیغ آن عادل با آنهاست یا بر آنها؟
ناسزا و ناسزا گو، ربا و رباخوار،دزدی و دزد،قتل و قاتل،زندان و زندانبان، آن عادل با آنهاست یا بر آنها؟
دوست دارم بگویم بس است اما نمی توانم.
قدرتش را ندارم.
گزمه های سیاهی همه جا هستند و نمی گذارند آب خوش از گلوی بهایی و بهایی دوست و بهایی باور پایین برود.
دنیا را تنگ می کنند برایشان و نمی نگرند که مخلوق خدا را در تنگنا قرار می دهند ،فکر نمی کنند که دنیای دیگری نیز هست و شاید(نه ،حتما) در آن دنیا در تنگنا قرار می گیرند.
خسته شدم از این سیاهی ها و از این دروغ دیدن ها.
نمی توانم باور کنم کسی که دارد به کودکان عشق می ورزد جاسوس اسراییل است.
نمی توانم باور کنم آنکه حاضر است از خانه گرم و نرمش برود به ده کوره های دور برای خدمت به مردم ، دارد مخل امنیت ملی می شود.
نمی توانم باور کنم آنکه عشق از رفتار و کردارش میریزد در پی ترور و کشتار است.
نمی توانم باور کنم بهایی خیانتکار است.
نمی توانم باور کنم بهایی ایرانی نیست.
نمی توانم باور کنم بهایی انسان نیست.
نمی توانم بهایی را باور نکنم.
نمی توانم و نمی خواهم.


برگرفته از :
http://hadihaddad.persianblog.ir/post/59

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

اسلام رحمانی و مناسبات دولت ودین !

م رهـا

بتازگى آقاى كديور در نوشته‌اى، پس از برشمردن خوانش هاى گوناگون از اسلام، به تشريح ويژگى هاى ده گانه "اسلام رحمانى" پرداخته است . به باور وى اين خوانش "مدتى است از اقبال برخوردار است. [و] در يك سال گذشته اين تركيب در ميان حاميان و رهبران و همراهان جنبش سبز به وفور ديده مى شود" [١]. از آنجا كه تحكيم صفوف نيروهاى درونى جنبش سبز در برابر استبداد حاكم از راه آشنايى با مواضع اين نيروها ميسر مى گردد ضمن استقبال از اين گونه گفتگوهاى دوستانه و دعوت از كنشگران جنبش به شركت در آن، در نوشته حاضر مى كوشم نكات مثبت و ابهامات اين بينش را از منظر سياسى واكاوى كنم .

در اسلام رحمانى به صفت هاى مثبتى اشاره شده است كه كاملا ً در برابر باورها و كاركرد اسلام واقعا ً موجود حاكمان ايران قرار دارد . در اين اسلام بر حقوق بشر، آزادى انتخاب انسان ها، عدالت اجتماعى، راستگويى و درستكارى، عقل گرايى، تخصص و كارشناسى تأكيد و با دخالت فقها در علوم انسانى كه كاملا ً تخصصى بوده و از خرد جمعى بشريت بدست آمده است، مخالفت مى شود . به باور كديور " مى توان از تعاليم اسلامى قرائتى دمكراتيك داشت" و " دمكراسى بهترين شيوه اداره جامعه به شمار مى آيد".

افزون براين ، اين ديدگاه پشتيبان "سكولاريزم عينى" است كه برپايه آن دولت از دخالت در " ..نهادهاى دينى از قبيل مرجعيت تقليد، حوزه هاى علميه، مساجد، مراكز آموزش و تبليع دينى و مراكز امور خيريه دينى " منع شده است. به عبارت ديگر در اين بينش، دين دولتى و يا دولتى شدن روحانيت و نهادهاى دينى پذيرفته نيست. اسلام رحمانى پشتيبان استقلال نهادهاى دينى از سياست يعنى دولت است . شيعيان و فقيهان داراى حقوق ويژه اى نيستند و تنها مانند ديگر شهروندان مى توانند در حوزه عمومى فعال شوند".

اما با وجودى كه در اين طرح از يك سوى بر جدايى دولت از نهادهاى دينى تاكيد شده از سوى ديگر دخالت فقها در امور دولتى با وظايفى شبيه به عملكرد "شوراى نگهبان" پيش بينى شده است : "عالمان دین برای تأمین عدم تعارض قوانین با موازین اسلامی راهی جز اقناع افکار عمومی ندارند" اين امر تناقضى آشكار به شمار مى آيد چرا كه نه تنها قوه مقننه را به نهادهاى دينى وابسته مى سازد بلكه برخلاف گفتار پيشين حقوق ويژه اى را براى روحانيون برسميت مى شناسد. افزون براين در اين طرح " اسلام رحمانی به استقلال دولت از دین یا استقلال سیاست از دین قائل نیست". در اين اسلام " قانون مى تواند متخذ از احكام شرع يا غير آن باشد". " براين اساس دينداران از جمله مسلمانان با حفظ هويت دينيشان مجازند علاوه بر حوزه خصوصى، در جامعه مدنى فعاليت كنند، حزب سياسى تأسيس كنند، و در صورت برخوردارى از رأى اكثريت دولت تشكيل دهند. همچنانكه دين ناباوران هم محقند در تمامى اين عرصه ها آزادانه فعاليت كنند. براين اساس نظام سياسى مى بايد تاب پذيرش فعاليت هر دو گروه را داشته باشد، يعنى نسبت به دين باورى و دين ناباورى لاشرط باشد". [٢] در پايان آقاى كديور كاركرد دولت هاى معتدل سكولار از جمله دولت آمريكا را در رابطه با دين باوران قابل دفاع مى داند كه در آن مى توانند در حوزه عمومى از نمادهاى دينى شان بهره گيرند.

مناسبات دين و دولت در اسلام رحمانى داراى ابهامات جدى است . پيش از هرچيز با توجه به اينكه در ايران حداقل پنج دين (اسلام، مسيچى، كليمى، زرتشتى، بهائي) وجود دارد و دين اسلام نيز داراى فرقه‌هاى گوناگون از جمله شيعه و سنى است، روشن نيست كه وابستگى دولت به كداميك از اديان بالا و يا فرقه هاى برشمرده، نظر آقاى كديور را تأمين مى كند . عدم استقلال دولت از دين سبب اعمال تبعيض عليه اديانى خواهد شد كه دولت به آنها وابسته نيست . به عبارت ديگر در كشورى كه قرار است تمام اديان و ناباوران از شرايط و امكانات برابر در حوزه عمومى برخوردار باشند، رسميت بخشيدن به يك دين يا مذهب مى تواند در تمام زمينه ها از آموزش مذهب رسمى در مدارس تا تصويب قوانين، عليه اقليت هاى دينى و مذهبى و دگرانديشان تبيض قائل شود . در دمكراسى مورد نظر اسلام رحمانى تكليف نيروهايى كه برداشت هاى غير دمكراتيك از اسلام دارند و در صورتى كه بتوانند با بهره گيرى از امكانات دمكراتيك دوباره بر اريكه قدرت سوار شوند و دست به تصويب قوانين طالبانى زنند چيست ؟

افزون براين در طرح اسلام رحمانى فراموش شده است كه جدايى دين از دولت رويكردى است كه حاصل تجربه و دانش جمعى بشريت است . در اروپا زمانى از اين رويكرد براى اداره جوامع استقبال شد كه مردم آن ديار از جنگ هاى مذهبى سى ساله، خسران هاى جانى و مالى آن و خرافات و كاركرد كليسا بستوه آمده بودند و در آمريكا نيز با توجه به اين تجربه است كه قانون گذاران در سال ١٧٨٩ با تصويب اصلاحيه اى درقانون اساسى ضمن پشتيبانى از فعاليت هاى آزاد دينى، جدايى دين از دولت را در اين كشور اعلام و تصويب قوانينى را كه با توجه به احكام دينى (تمام اديان) تصويب شده باشند ممنوع ساختند . در كشور هند نيز با وجودى كه هشتاد درصد جمعيت اين كشور را هندوها تشكيل مى دهند، دولت در برابر تمام اديان بى طرف است. بنوشته جان هاردون " با معنى ترين ويژگى هندوئيزم كنونى اينست كه دولت (state) اين كشور غير هندو ست و تمام اديان در آن از حقوق برابر برخوردارند". [٣] و تنها از اين راه از برخوردها و كشمش هاى فرقه اى و دينى تا حدود زيادى در اين كشور جلوگيرى شده است .

از سوى ديگر در اين طرح جامعه ايران به دو فرقه‌ى دينداران و ناباوران تقسيم شده است كه علت آن ناروشن است . اگر منظور آقاى كديور از ناباوران بى دينان باشد بايد گفت كه ايشان از كسانى كه از رويكرد جدايى دين و دولت دفاع مى كنند برداشت نادرست و يا ناقصى دارد . با وجودى كه اصطلاح سكولار شامل دگرانديشان و ناباوران است اما لزوما ً تنها به اين دودسته خلاصه نمى گردد. بخش بزرگى از جمعيت طبقه متوسط با وجودى كه به خدا اعتقاد دارند، و برخى از فرائض دينى شان را انجام مى دهند در فرصت هاى گوناگون با نافرمانى مدنى در برابر پوشش اجبارى، تفكيك جنسيتى، نشاط ستيزى دولت، دينى كردن رسانه ها و آموزش و پرورش و قبرستان سازى دانشگاه ها مقاومت نشان مى دهند . بهمين خاطر خواستار دولتى غير دينى اند كه با دين ستيزى كاملا ً متفاوت است . اين جمعيت عظيم را جزو كدام دسته مى توان قرار داد ؟ جامعه ايران طيف گسترده و متنوعى است كه تنها دو قطب آن مى توانند كاملا ً ديندار و يا كاملا ً ناباور باشند. و جامعه دمكراتيك جامعه اى است كه حقوقى برابر را براى همگان بدون در نظر گرفتن گرايشات دينى، سياسى و ايده ئولوژيك، تعلقات جنسيتى، ملى و يا قومى تأمين كند .

در همين رابطه طرح مزبور به حقوق اقليت اشاره اى ندارد. در اسلام رحمانى به نظر مى رسد كه اكثريت فعال مايشاء است و به حكم " هرچه اكثريت بگويد" قانون تصويب مى كند و جامعه را به ميل اين اكثريت اداره مى كند . اين درحالى است كه دريك جامعه دمكراتيك، حكومت اكثريت و دفاع از حقوق اقليت و افراد، كه در آزادى انديشه تبلور مى يابد، اركان اصلى اين نظام را تشكيل مى دهند . اقليت هاى قومى، دينى، بينشى و يا اقليتى كه انتخابات را مى بازد بايد از حقوق اساسى تضمين شده و خالى از تبعيض برخوردار باشد . بايد به اقليت ها اطمينان داد كه دولت ها از حقوق و هويت آنها دفاع مى كنند . تنها در آنزمان است كه اين گروه ها مى توانند در نهادهاى دمكراتيك كشور خود مشاركت كرده، برآنها تأثير گزار باشند . تحقق دمكراسى در يك كشور تنها زمانى امكان پذير است كه در قانون اساسى آن هيچ گونه حق انحصارى ويژه اى براى گروه هاى دينى، ايدئولوژيك، قومى و يا جنسيتى در نظر گرفته نشود و حقوق اقليت و افراد جامعه تضمين گردد . دولت در برابر اديان بى طرف باشد و بر درخواست ملت گردن نهد . نهاد هاى دمكراتيك در چهارچوبه قانون اساسى و موازين حقوق بشر از آزادى لازم برخوردار باشند . همزمان حوزه عمومى كه شامل ادارات دولتى، دانشگاه ها، مدارس و رسانه هاى عمومى است بايد در چهار چوب قوانين و بدون تبعيض عليه اقليت، گروه هاى دينى، زنان، دگرانديشان، ناباوران، قوميت ها از آزادى كامل برخوردار باشد . در يك حوزه عموى آزاد، جايى براى حجاب و يا بى حجابى اجبارى نيست و انتخاب آموزش دينى دانش آموزان و يا رد آن، در مراكز آموزشى دولتى، بعهده پدران ومادران آنهاست . تشكيل و فعاليت احزاب با گرايش هاى گوناگون در چهار چوب قوانين دمكراتيك آزاد است و فعاليت سياسى آنها زمانى محدود خواهد شد كه پس از تشكيل، اصول دمكراتيك را پايمال كنند . قضاوت بر سر فعاليت احزاب به عهده دادگاههاى مستقل و صلاحيت دار گذارده شده است و نه دولت . رمز پيروزى دمكراسى در يك كشور روادارى و همكارى صادقانه ميان گروه هاى دمكرات ( دينى، غيردينى و يا گرايش هاى ديگر) و احترام متقابل ميان بينش هاى سياسى گوناگون دينى، ايده ئولوژيك و قومى است. جبش سبز تنها از اين راه مى تواند در برابر استبداد دينى به پيروزى دست يابد.١٧


شهريور ٨٩

١- ٢ - اسلام رحمانى، محسن كديور، جرس http://www.rahesabz.net/story/22486
٣- http://en.wikipedia.org/wiki/Religion_in_India

بـرگرفتــه از :
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/24148

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

آزار بهائیان بر مبنای "سناریوی کالت"

حامد صبوری

سناریوی cult حیلهء جدید تئوریسین های ضد بهائی در جمهوری اسلامی ایران برای توجیه ستم های ۳٢ ساله بر بهائیان و ایجاد محملی قانونی برای ستم های آینده بر ایشان است. چنانکه در صدور احکام ٢۰ سال زندان برای هر یک از هفت مدیر جامعهء بهائی ایران، به جای اعتراف به این حقیقت که آنان زندانیان عقیدتی هستند، برای توجیه رفتار ظالمانه باید به اتهامات بی اساسی چون اقدامات «کالتی» علیه امنیت ملّی و جاسوسی و ضدیّت با اسلام متوسّل می شدند.
آقای سید کاظم موسوی کارشناس و فعال مبارزه (!) با دیانت بهائی در مصاحبه ای با عنوان «بهائيت در حوادث عاشوراي ٨٨ نقش راهبري داشت» (١) ضمن تکرار اکاذیب و توهمّات قبلی خود (٢) که پاسخ همهء آنها بارها توسط بهائیان داده شده (٣) سناریوی مزبور را آشکارتر ساخت. هدف این سناریو توجیه و قانونی جلوه دادن سرکوب بهائیان ایران است. این همان سناریویی است که در ادعاهای آقای محمد جواد لاریجانی در ژنو نیز علیه بهائیان مطرح گردید. (٤) آقای لاریجانی با استفاده از فضای مباحثی در غرب راجع به تفاوت مفهوم فرقه های رسمی دینی (sect) با فرقه های غیررسمی (cult) (۵) که بعضاً منفور و خطرناک و غیر قانونی تلقی می شوند، ضمن ردِّ عقیدتی بودن علت ستم هایی که ٣٢ سال است در جمهوری اسلامی بر بهائیان وارد شده و می شود، محرومیّت و مظالم وارده بر ایشان را معلول فعالیّت های کالتی (cult-type) بهائیان ذکر کرد. (٦)
حال نیز آقای موسوی که مانند آقای لاریجانی از متصدّیان تئوریزه کردن و توجیه ستم های وارده بر بهائیان است، می گوید:
«امروزه در فرهنگ سياسي غرب براي فرقه واژه ‏Sect‏ را به کار مي برند و براي مسلک از عبارت ‏Cult‏ استفاده مي کنند. در فرهنگ لغت آکسفورد براي واژه ‏Cult ‎‏ تعبيري از شيفتگي و وفاداري نسبت به يک فرد آمده است. اين واژه از دهه ٦٠ ميلادي وارد ادبيات غرب مي شود . به هر حال امروز ما نيز با پديد ‏Cult ‎‏ در کشور خويش مواجهيم.‏.. بايد اشاره کنم تا قبل از شوقي بهائيت به عنوان يک ‏Sect‏ مطرح است اما در دوره شوقي مي بينيم که به تدريج بهائيت به ‏Cult‏ تبديل مي شود. در اين زمان بهائيت به صورت جدي وارد حوزه هاي تشکيلاتي مي شود و سازماني مخرب را تشکيل مي دهد.» (٧)
اما این حیله و رویکرد جدید امثال آقایان لاریجانی و موسوی نه تنها نتوانسته بهائی ستیزی سیستماتیک و مستمر ۳٢ ساله شان را توجیه کند، بلکه ایشان را دچار چنان تناقضات و اعترافاتی نموده است که هم اکاذیب و ادعاهای سابقشان در مورد بهائیان را آشکار و باطل می سازد و هم سناریوی جدیدشان را مهمل و عاطل.
از جملهء این اعترافات آن که امثال آقای موسوی ۱٦٧سال بوده است که دین بهائی را فرقه ای ضالّه منشعب از اسلام معرفی کرده اند امّا حال برخلاف آن برای اثبات سناریوی جدید و «کالت» جلوه دادن آئین بهائی مجبور شده اند بگویند: «فرقه بهائيت نيز يکي از فرق غير اسلامي است چرا که اساسا اعتقادي به اسلام ندارد» (۸) حال آن که دیانت بهائی نه فرقه است و نه کالت، بلکه دین است، و بهائیان به شهادت کتب مقدسه شان تنها گروه دینی غیر از خود مسلمانان اند که اسلام را دین می دانند. (۹) نکتهء جالب در اینجا آن که می گوید: «در دوره شوقي (حضرت شوقی ربانی ولی امر بهائی/۱۹٢١میلادی به بعد) مي بينيم که به تدريج بهائيت به ‏Cult‏ تبديل مي شود»! حال آن که بر فرض قبول هذیانات آقای موسوی، طبق تعاریف موجود در همان «فرهنگ سیاسی غرب» مورد اشارهء ایشان، این بعضی کالت ها هستند که در صورت از بین نرفتن به فرقه تبدیل می شوند نه برعکس! (۱۰)

ایشان در جایی دیگر با توجه به همین توهّم «کالتی بودن» جامعهء بهائی به علت داشتن تشکیلات، اعترافی عجیب می کند که قابل توجه نهادهای ایرانی و جهانی حقوق بشر است:
«با اينکه چندين مرکز متولي برخورد و مقابله با اين پديده ها است تا کنون تنها برخورد امنيتي به خوبي صورت گرفته اما ديگر برخورد امنيتي تنها کارساز نيست و متأسفانه در حوزه فرهنگي بسيار ضعيف عمل کرده ايم. موسوي خلأ قانوني را يکي از دلايل عمده عدم برخورد جدي با فرقه هاي انحرافي خواند و گفت: علاوه بر شفاف سازي و آگاهي بخشي، تنها راهکار برخورد با فرقه بهائيت، قطع ارتباط تشکيلات بهائيت با جامعه بهايي است.» (۱۱)
و در اعترافی دیگر در ارتباط با «خلأ قانونی» مزبور، که افشاکنندهء «سناریوی کالت» امثال ایشان و آقای لاریجانی برای قانونی کردن ستم و محرومیّت های وارده بر بهائیان ایران است، در نشست تخصصی "بررسی مسائل مربوط به جریان‎های عرفانی و شبه‌دینی" از سوی مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام در تاریخ ٢٩/٤/۸۹ چنین می گوید:
«با توجه به اینکه در کشورهای مختلف به ویژه کشورهای همسایه مانند پاکستان و هندوستان قوانین ضد فرقه وجود دارد اما در کشور ما، این قوانین وجود ندارد و ما از این موضوع بی بهره هستیم لذا می بینیم که امروز برای صدور رأی، قاضی در موارد جدی نیاز به فتوای مراجع دارد.» (۱٢)
اعتراف ایشان به این معنی است که تا حال ٣٢ سال است مراجع شیعه و قضات آن در جمهوری اسلامی، بدون وجود «قوانین ضدّ فرقه» (!) -یعنی غیرقانونی- انواع ستم ها را بر بهائیان وارد کرده اند، و حال در سناریوی جدید با تقلید از غرب و کشورهایی امثال هندوستان و پاکستان، در صددند با جلوه دادن دیانت بهائی به عنوان یک «کالت»، ظلم و ستم بر بهائیان را «قانونی» کنند! سی و دو سال است که ظلم غیر قانونی (!) کرده اند، و حال که زمین و زمان از ستمگری ایشان بر بهائیان- و نیز بر ملت شریف ایران- با¬خبر شده اند در صدد قانونی کردن ستم (!) برآمده اند! از عنوان و بهانهء «فرقهء ضاله» برای از بین بردن جامعهء بهائی طرفی نبسته، به دنبال آنند که با کالتی جلوه دادن آن، بخاطر وجود تشکیلات شورایی آن، بهائیان را از صفحهء تاریخ محو کنند!
ملاحظه فرمایید در همانجا چه گفته اند:
«این کارشناس بهائیت با تاکید بر تشکیلاتی بودن فرقه بهائیت راه مقابله با آن را جدا کردن جامعه بهائی از تشکیلات دانست: در حال حاضر قضیه تشکیلاتی بودن بهائیت است که برای نظام ایجاد خطر می کند و اگر تشکیلات از بهائیت گرفته شود این فرقه به تاریخ می پیوندد.» (١۳)
باید پرسید اگر به قول ایشان «بهائیّت» (١٤) در زمان حضرت شوقی ربانی (سال ۱۹٢۱ م.) دارای تشکیلات شد و به «کالت» تبدیل گردید و علت «به تاریخ نپیوستن» آن وجود تشکیلات مزبور است، پس چرا قبل از آن (١۸٤٤م. تا ١٩٢۱م.) طی هفتاد و هفت سال، همان جامعه، بدون وجود تشکیلات و علیرغم کشتار بیش از ٢۰۰۰۰ نفر و زندانی و تبعید و شکنجهء هزاران نفر از ایشان و مواجهه با صدها ردیهء ضد بهائی و سایر تضییقات و بلایای وارده، نه تنها باقی ماند، بلکه چنان جوشید و خروشید و بالید که به تأسیس همان تشکیلات اقدام نمود و تا حال نیز علیرغم ادامهء ستم ها پابرجا ایستاده است و از صفحهء تاریخ هم محو نگشته است؟!
برای توجّه بیشتر آقای موسوی باید اضافه نمایم که در این ٢۹ماهی که هفت نفر مدیران بی گناه جامعهء بهائی و دهها نفر دیگر را که در غیاب تشکیلات معمول جامعهء بهائیان ایران به امور ایشان رسیدگی می کردند، ظالمانه به زندان انداخته اید، آیا ملاحظه نفرمودید که چه غوغایی از طرف فرهیختگان ایران زمین در دفاع از هم میهنان بهائی شان بلند شد؟! مثلاً آیا بیانیهء «ما شرمگینیم» را ندیدید؟! (١۵) آیا هنوز هم متوجه نشده اید دلیل اصلی و علت تامهء بقای جامعهء پویای بهائی، وجود تشکیلات آن نیست، بلکه قوّهء نافذهء کلام الهی حضرت بهاءالله است و همین قوّهء الهیه است که در نظم بدیع و اداری و تشکیلات بهائی جریان یافته و عاقبت با مشورت و همکاری همهء جهانیان، صلح جهانی و وحدت عالم انسانی را بر روی زمین مستقر خواهد ساخت.
امّا چه سود که امثال آقای موسوی از شدت کینه فراموش کرده اند برخلاف دیگر جوامع دینی، تشکیلات روحانی-اداری بهائی محصول افکار و آراء علماء و شخصیت های بهائی نبوده است، بلکه مشروع و منصوص قلم خود حضرت بهاءالله در آثار مکتوب ایشان است و از آن نوع تشکیلاتی نیست که در ذهن متوهّم آقای موسوی نقش بسته. (١٦) این تشکیلات و جامعهء بهائی چندین دهه است که در سازمان ملل و کشورهای غربی و حتی در همان هند و پاکستانی که خود آقای موسوی به آنها به عنوان کشورهای دارای قانون ضد کالت اشاره کرده اند، نه تنها به عنوان جامعه ای دینی دارای رسمیّت بوده است، بلکه مورد تمجید آنان به خاطر فعالیت های مفید و سازندهء اخلاقی و فرهنگی و اجتماعی در زمینه هایی از جمله حقوق بشر و تعلیم و تربیت و تساوی حقوق زن و مرد و صلح عمومی و وحدت جهانیان و توسعهء اجتماعی- اقتصادی در سطوح ملی و بین المللی بوده و می باشد. (١٧)
امثال آقایان لاریجانی و موسوی در برابر افکار جهانی برای توجیه و عملی کردن محو و سرکوب تدریجی بهائیان ایران، با مکر و حیله ای از همان نوع که قریشیان در برابر شاه حبشه علیه جناب جعفر و مسلمین پناهنده به کار بردند (۱٨) در برابر سازمان ملل و جهانیان و مجامع حقوق بشر به قوانین ضد کالتی در غرب و هند و پاکستان استناد و اشاره می کنند، اما نظرات رسمی همین مراجع و دول را در تأئید و تحسین و رسمیّت جامعهء بهائی به عنوان جامعه ای «دینی» و نه «کالتی» عمداً پنهان می سازند.
به عنوان نمونه، دادگاه عالی آلمان رأیی چنین صادر کرده است: «ماهیت امر بهائی به عنوان یك دین و جامعۀ بهائی به عنوان یك جامعۀ دینی، چه در حیات روزانه و چه در سنت فرهنگی و رأی عامّه و چه بنا بر علم تطبیق ادیان واضح است و شكّی در آن نیست.» (١٩) در مورد هندوستان کافی است بدانیم مهاتما گاندی بر خلاف رهبران سیاسی و مذهبی جمهوری اسلامی گفته است: «ایمان به بهائیت تسلیت‌بخش عالم انسانی است» (٢۰) و نیز جمعی از فرهیختگان هند اخیراً در اعتراض به حکم ٢۰سال زندان برای هر یک از هفت مدیر دربند بهائی در زندان رجائی شهر، بیانیه صادر کردند (٢۱) و سال هاست که حکومت هند به دیانت بهائی رسمیت داده و بهائیان در آنجا جهت رفاه مادی و معنوی ملت طرح های بیشمار اجتماعی و اقتصادی راه اندازی نموده اند و دولت هند بجای آنکه مانند ایران سه جوان بهائی را که در شیراز به کار مشابهی دست زده بودند سه سال زندانی کند (٢٢) از ایشان تقدیر و تشکر نموده است. در مورد پاکستان نیز همین بس که استاد محمد اقبال لاهوری مسلمان می گوید:«همه خطوط و سیر های متنوع فکری ایرانی را بار دیگر به صورت یک ترکیب جامع در نهضت دینی بزرگ ایران جدید می توان یافت، یعنی در آئین بابی و بهائی.» (٢۳) و نیز نیازی نیست برای امثال آقایان لاریجانی و موسوی که از کارشناسان ضد بهائی اند، رسمیت جامعهء بین المللی بهائی در سازمان ملل به عنوان جامعه ای دینی و غیر سیاسی از سال ۱۹٤۹م. و بیانیه های سازمان را در دفاع از حقوق بهائیان ایران یادآوری کنیم. (٢٤)
با آنچه ذکر شد، لابد آقایان لاریجانی و موسوی و امثال ایشان که عقیم و بی ثمر بودن نتایج نقشه ها و سناریوها و پروژه ها و اقدامات ضدّ بهائی اسلاف خود را در دوران قاجاریه و پهلوی مشاهده نموده اند، باید بدانند که «سناریوی کالت» نیز در محو و سرکوب بهائیان عاقبت ثمری ندارد و جامعهء بهائی ایران همچون ۱٦٧سال گذشته پابرجا و مستقیم خواهد ماند (٢۵) و به ایران عزیز و ایرانیان شریف که غالباً پشت و پناه هم میهنان بهائی خود بوده و هستند، خدمت خواهد کرد؛ چه که ایشان:
«جز محبوب ، مقصودی ندارند و جز وصال کمالی نجويند . به پَرِ توکّل پرواز نمايند و به جناح توسّل طيران کنند . نزدشان شمشير خونريز از حرير بهشتی محبوب تر است و تير تيز از شير اُمّ مقبول تر...اين اصحاب را بلا، فنا نکند و اين سفر را قدم ، طی ننمايد و اين وجه را پرده ، حجاب نشود.» (٢٦)

حامد صبوری/

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت ها و مأخذ:
۱- http://www.sanayenews.com/content/view/24085/78
٢- http://bahaism-news.blogfa.com/post-41.aspx
http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=113356
http://www.adyannews.com/114/1848-news.html
http://www.javanonline.ir/Nsite/FullStory/?Id=307004
http://www.adyan.net/114/2063-news.html
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8702300482
http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=7151&id=87190
http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=583438
http://www.javanonline.ir/Nsite/FullStory/?Id=306544
http://www.saharnews.ir/view-12411.html
۳- پاسخ اکاذیب ایشان در آدرس های مذکور در یادداشت های ١ و ٢ را در سایت های «نقطه نظر»، «نگاه»، «ولوله در شهر»، ... از جمله در آدرس های زیر ببینید:
http://www.velvelehdarshahr5.info/content/view/114/46/
http://www.ketabhayebahai5.info/kankashi-dar-bahai-setizi
http://www.bahai-projects95.info/taxonomy/t/16
http://www.velvelehdarshahr5.info/content/view/138/37/
http://www.velvelehdarshahr5.info/content/view/138/37/
http://noghtenazar5.info/node/610
http://noghtenazar5.info/node/854
http://noghtenazar5.info/node/746
http://noghtenazar5.info/node/499
http://noghtenazar5.info/node/683
از جمله شگردهای آقای موسوی تحریف پیام های بیت العدل اعظم مرکز جهانی بهائی است. برای مقایسهء تحریفات مزبور با اصل پیام ها و روشن شدن اکاذیب ایشان، به دو لینک زیر مراجعه فرمایید:
http://www.universal-house-of-justice-messages5.info/
http://noghtenazar5.info/taxonomy/term/39
٤- "Bahais have to answer to the courts in Iran because they engaged in cult-type activities contrary to the the most basic human rights of the people," Mr Larijani told the UN Human Rights Council.
http://www.bbc.co.uk/news/10494631
http://www.human-rights-iran.org/view.php?objnr=1262
۵- در این مورد از جمله رجوع شود به: http://www.adyannews.com/156/1356-news.html
http://en.wikipedia.org/wiki/Cults_and_governments
http://www.skepticfiles.org/xhate/csdm.htm
٦- در این خصوص که دیانت بهائی نه کالت است و نه فرقه، بلکه دینی الهی است، از جمله رجوع شود به مقالهء آقای بهروز ثابت با عنوان «خلط مبحث در نشست حقوق بشر»، در پاسخ به ادعای آقای لاریجانی.
http://www.negah5.info/quotes/quotes/2010-02-21-19-10-59

برگرفته از :
http://newsmanager.gooya.com/politics/archives/2010/09/110319.php


۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

شرمندگی با صدای بلند !

محمود فرجامی

از بهایی‌ها چندان چیزی نمی‌دانم و برخورد زیادی هم با آنها نداشته‌ام. شاید بارزترین آنها مربوط به پژمان باشد. پسری که در کوچه پشتی ما زندگی می‌کرد و بر خلاف اکثر ما مشهدی‌ها لهجه “تهرونی” داشت. من و او و ده‌دوازده تا از بچه‌های دیگر جزو گروه تئاتر مدرسه بودیم. پژمان قصه‌گوی نمایش بود. بعد از چندی او و چند تا از بچه‌ها از گروه کنار گذاشته شدند و نقش قصه‌گو را به من دادند که تا قبل از آن نقش گرگ را بازی می‌کردم. یکی‌ دیگر از کنارگذاشته‌ها کیانوش، پسر همسایه ما بود که خیلی شر بود. یکی دیگر پسری بود فوق‌العاده بی‌استعداد در تئاتر. اما حذف پژمان دلیلی نداشت جز آنچه که سال‌ها بعد فهمیدم: پژمان “بهایی” بود.
بی‌شک در طول این سال‌ها من با بهایی‌های زیادی برخورد داشته‌ام که بهایی بودن خودشان را رو نمی‌کرده‌اند. سهل است دوستان سُنی زیادی هم داشته‌ام که وقتی مدتها بعد از صمیمی شدن با جمعی با احتیاط فاش کرده‌اند که سنی‌اند، خیلی‌ها کم‌کم از آنها فاصله گرفته‌اند. با این اوصاف تکلیف بهایی‌ها روشن بوده است لابد.
اما بهائیت کم ذهن مرا در این سال‌ها مشغول نکرده‌است. قدیمی‌ترین کتابی که در مورد بهایی‌ها در دوران نوجوانی خواندم، کتابی بود جیبی از کتابخانه پدرم که شاید در دهه چهل چاپ شده بود و علیه بهائیت بود. کتاب به قلم کسی بود که نوشته بود چرا از بهائیت برگشته است. شاید اسمش “چرا بهایی نیستم” بود و تنها چیزی که از آن به خاطرم مانده این است که نویسنده درجایی مدعی شده بود کشف کرده است که دو زنی که برای تبلیغ بهائیت به شهر آنها آمده‌اند و میهمان خانواده او شده‌اند روابط جنسی نامشروعی با بعضی از مردان برقرار کرده‌اند و از این حرف‌ها.
یک‌بار هم معلم تاریخمان در دوره دبیرستان که از آن خان‌زاده‌های طرف‌های فردوس بود برایمان گفت که در دوره کودکی همسایه بسیار مهربان و خوش‌اخلاقی داشته‌اند که بهایی بوده و پسرشان که دوست معلم ما بوده بعضی از وسایل مربوط به آیین‌های مذهبی بهایی را در خانه‌شان به او نشان داده. از جمله یک صندوق مقدسی را. البته معلممان آخرش تایید کرد که بچه‌ها خوب بودن آدم‌ها دلیلی بر خوبی عقایدشان نیست ها!
در تمام این سال‌ها برای من عجیب و حتی بهت‌برانگیز بود که چطور آدم‌هایی عاقل و بالغ –هرچند معدود- حاضر می‌شوند ادعاهای آدم‌هایی مثل باب و بهاءالله را –که به نظر من با چند تا سوال ساده می‌شد بطلان آنها را ثابت کرد- باور کنند و به آنها ایمان بیاورند.
اما این بهت‌زدگی وقتی به منتها درجه خود رسید که داشتم برای تز فوق‌لیسانسم درباره “مکتب تفکیک” تحقیق می‌کردم و رسیدم به انجمن حجتیه که روابط نزدیکی با تفکیکی‌ها داشته و دارد. در آنجا خواندم که انجمن حجتیه اساسا برای مقابله با “خطر روزافزون بهائیت” به وجود می‌آید و آنها در اوج فعالیت‌ها خودشان تصمیم می‌گیرند سه آخوند جوان باسواد معتقد مومن امروزی را، خوب تربیت کنند و وقتی در عقاید شیعه و فنون جدل ملا شدند برای مبارزه ریشه‌ای با بهایی‌ها به میان آنها بفرستند تا چند سالی در بین آنها تمام اعتقاداتشان را زیر رو کنند. یعنی بهائیت را از خود بهایی‌ها هم بهتر یاد بگیرند تا آنوقت بتوانند خوب و مستدل بکوبندش (کاری که تفکیکی‌ها برای کوبیدن فلسفه صدرایی معمولا انجام می دهند). نویسنده متن که خودش یک تفکیکی حسابی بود اعتراف کرده بود که از میان این سه نفر شوالیه دوازده امامی، یکی بهایی سفت و سختی می‌شود و به تبلیغ آن می‌پردازد؛ دیگری پس از بازگشت اصولا دور این کارها را خط می‌کشد و به حرفه‌ای آبرومندانه (شاید کشاورزی، درست یادم نیست) رو می‌آورد و فقط یک نفر موفق به انجام ماموریت می‌شود.
از آنجا به چند نکته تکان دهنده رسیدم:
اول آنکه پس معلوم بود بهایی‌ها نه فقط “عده معدودی” نبوده‌اند، بلکه آنچنان جمعیت آنها رو به افزایش بوده که واکنشهایی چنین وسیع را باعث شده. دوم اینکه شاید آنقدرها هم که فکر می‌کرده‌ام نشان دادن بطلان اعتقادات بهایی‌ها ساده نبوده است و شاید بهائیت هم دینی باشد مثل سایر ادیان. سوم اینکه پس حالا کجا هستند آنهمه بهایی؟
از میان این سه نکته، سال‌های سال ذهنم درگیر نکته دوم بود. البته نه به خاطر بهایی‌ها، بلکه اصل دین ذهنم را مشغول کرد و همچنان مشغول داشته. در تمام این سال‌ها بهائیت البته در ذهن من همان دین دست‌سازی بوده که بود اما به این نتیجه هم رسیده‌ام که هر دین دست‌سازی – با هر تعداد اصول متناقض و حتی مضحکی که داشته باشد- اگر در بستر چند بخت و اقبال تاریخی قرار بگیرد می‌تواند صدها میلیون پیرو پیدا کند و طبعا پیروان آنها هرچقدر که بیشتر باشند بیشتر برای خودشان حقانیت قائل می‌شوند. (به نظر نمی‌رسد آوردن مثال چنان لازم باشد)
حالا من فکر می‌کنم که بهایی‌ها هم دیندارانی هستند مثل بقیه و بهایی بودن یک بهایی می‌تواند همانقدر عادی یا غیرعادی باشد که شیعه بودن یک شیعه و بودایی بودن یک بودایی. عقاید پیروان هیچ دینی به ما مربوط نمی‌شود و ما جز در عرصه نظر و روشنگری مجاز به فعالیت علیه هیچ دینی نیستیم مگر آنکه پیروانش را به اعمال ضد بشری تشویق کند.
در اینباره البته حرف زیاد است که مجالش این‌جا نیست. این یادداشت را برای نکته سوم نوشتم که مدتی‌ست ذهنم را به خود مشغول کرده و هرچه می‌گذرد بیشتر شرمنده‌ام می‌کند چون بیشتر و بیشتر متوجه می‌شوم که من در بطن جامعه‌ای بزرگ شدم که در یکی از ضدانسانی‌ترین واکنش‌ها در مقیاس جهانی، در تمام این سال‌ها نه فقط در آن به طور سیستماتیک به معتقدات دینی عده کثیری توهین شده و حرمت آنها شکسته شده که حتی از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی شان هم محروم شده‌اند.
بهایی ستیزی در تمام این‌ سال‌هایی که به خاطر می‌آورم با چنان قدرتی در تمام سطوح و به ناجوانمردانه‌ترین روش‌ها علیه بهایی‌ها جریان داشته که کمتر در تاریخ می‌توان سراغی برای آن یافت و هرچه می‌گذرد اسناد و حقایق بیشتری از جنایاتی که علیه آن‌ها انجام شده فاش می‌شود. حقایقی به بزرگی اعدام دست جمعی زنان معلم مدرسه بهائیان در شیراز پس از انقلاب 57.
تازه‌ترین خبرها از به آتش کشیدن خانه‌های تعدادی از بهاییان در ایران ننگ دیگری‌است که هرچند من و امثال من کوچکترین نقشی در آن نداشته‌ایم اما اگر در مقابل این قبیل کارها ساکت بنشینیم در مقابل وجدانمان شرمنده‌ایم. درست است که بسیاری از ما از حقوقی چندان بیشتر از بهائیان برخوردار نبوده‌ایم اما ای بسا که ناخواسته اما ناحق جای آنها نشسته باشیم. مثل همان نقشی که به من رسید.
و حالا من می‌خواهم با صدای بلند و خیلی شفاف و بدون هیچ “اما” و “البته”ای به تمام بهائیان ایران بگویم که بابت آنچه تا به حال برآنها رفته عمیقا متاسفم. و دوست دارم که تمام آنهایی که از ظلم و بی‌عدالتی خسته شده‌اند، به خصوص آنهایی که جزو جنبش سبز هستند هم در این ابراز تاسف با من همصدا شوند. می‌دانم که خیلی جاها و در این موقعیت بغرنج کنونی خیلی‌ها نمی‌توانند علنا ابراز تاسف و عذرخواهی کنند –و اگر هم بتوانند شاید در بعضی جاها به صلاح نباشد- اما می‌توان که در دل متاسف بود. نمی‌توان؟
ایران برای همه ایرانیان، شاید اجر گرانبهای همین تاسف‌ها باشد که روزی آن را خواهیم دید .


برگرفته از :
http://meemfe.wordpress.com

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

دفاع از حقوق اقلیت‌ها، از شعار تا عمل !

دکتر جمشید فاروقی

در صحنه سیاست، چه آنان که در قدرت شریکند و چه ‎آنان که در برابر قدرت صف آراسته‌اند، شاید کمتر کسی را بتوان یافت که از حقوق اقلیت‌ها و دفاع از این حقوق هیچ سخن نگفته باشد و هیچ سخن نگوید. و کمتر کسی را می‌توان یافت که از تبعیض دفاع کند. مگر نه آنکه درایت سیاسی حکم می‌کند که آدمی به جبهه مخالفین تبعیض بپیوندد. اما حکایت واقعی، حکایت بس متفاوتی است.‌نگاهی به دفتر اعمال سیاسی دولت‌ها و مخالفین دولت‌ها در چند دهه گذشته آشکارا از فرصت‌طلبی سیاسی آنان حکایت دارد. دسته، دسته و فوج، فوج کسانی که زیر بیرق دفاع از حقوق این یا آن اقلیت سینه زده و سخنان زیبا سر داده و کماکان سر می‌دهند، در عمل تنها به سود خویش می‌اندیشند و کلام و عمل‌شان از صداقت تهی است. به سازمان‌های چپ بنگریم. حزب توده ایران و همه سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی فعال در چند دهه‌ گذشته بارها از لزوم دفاع از حقوق اقلیت‌ها در ایران سخن گفته‌اند و دفاع از این حقوق را به بخشی از برنامه عمل سیاسی خود بدل کرده‌اند. اما دفاع از حقوق اقلیت‌ها از سوی این سازمان‌های سیاسی صرفا کارکردی افزاری داشته و ریشه در پایبندی و تعهد آنان به شعارهایشان نداشته است. دولت‌ها نیز برای پیشبرد سیاست خود، از تنازعات قومی به سود خود بهره‌ گرفته‌اند. گروهی را علیه گروهی شورانیده‌اند، قومی را علیه قومی تحریک کرده‌اند، پیروان دینی را به جان پیروان دین دیگری انداخته‌اند. دولت‌ها از این سیاست خود در تقویت موقعیت خویش در منطقه و تضعیف همسایگان در آرایش قوا نیز بهره‌ گرفته‌اند. حکایت کردها در این رابطه حکایت آموزنده‌ای است. واقعیتی است تلخ و تکان‌دهنده. همین که گرد و غبار پرگویان و یاوه‌سرایان نشست، نیک که نظر افکنی، خواهی دید که شمار کسانی که به حقوق اقلیت‌ها باور دارند، در این کهن مرز و بوم، بسیار اندک است. شهروندان ایران به تجربه دریافته‌اند که در هر شعار و هر وعده و هر وعید دو چند فریب لانه کرده است. سخن گفتن کلی از حقوق اقلیت‌ها ادامه همان فریب است. تبعیض صرفا یک واژه نیست که بتوان با کشیدن خطی سرخ نابودش کرد. تبعیض یک سرنوشت است. حقوق اقلیت‌ها یعنی حقوق من کرد، من ترک، من بهایی... و تبعیض یعنی آن چیزی که از من، یک کرد سنی مذهب می‌سازد و از تو، یک شیعه فارس‌زبان. تامین حقوق اقلیت‌ها یعنی آن چیزی که از یک ساکن، یک شهروند می‌سازد. شهروندی که در ساختار اجتماعی به خاطر پیوندهای قومی، باورهای دینی، تفاوت‌های فرهنگی و زبان مادری‌اش، دسته‌بندی نمی‌شود. دفاع از حقوق اقلیت‌ها، یک وظیفه مدنی است. و یک وظیفه مدنی، وظیفه‌ همه است. من ساکن باید بدل به من شهروند بشود. و این ممکن نیست مگر آنکه من فارس‌زبان شیعه مذهب از حقوق تو کرد سنی‌مذهب دفاع کنم و تو از حقوق من ترک‌زبان.در یک کلام: شهروندی من در گروی شهروندی توست.

نهم تیرماه سال یک‌هزار و سی‌صد و هشتاد و هفت خورشیدی

بر گرفته از :
http://www.foroneiran.com/index.php/editornote/more/1249